_جیمین...
_مامان!!!
با دیدن مادرم بلند داد زدم و خودمو تو بغلش انداختم.
اونو بالاخره بعد از چند روز به اینجا آورده بودن.
منو بغل کرده بود. بالاخره بعد از یک سال مادرم رو میدیدم و اون بغلم کرده بود.
میدونم یک سال مدت زیادی نیست و این خیلی لوسه که من تو این مدت کوتاه انقد دلتنگ شده باشم... ولی هیجده سال کنارش بودم و ازش دور نشدم... و حالا یک سال بدون هیچ خبری... برام خیلی عذاب آور بود.
_عزیزم.... این... این لباسا چیه پوشیدی؟
با تعجب در حالی که دستشو رو استین لباسم میکشید گفت و من خندیدم.
_من به همسری کسی که چند روز دیگه امپراطور میشه انتخاب شدم مامان....
گفتم و مادرم با دهن باز بهم خیره شد.
_چی داری میگی؟
_حقیقته! میدونم عجیبه... ولی یونگی خیلی بهم لطف داشته.... اینم از اون لطف های جبران ناپذیرشه...
گفتم و اون بهم لبخند زد و دستشو رو صورتم کشید.
_درواقع برعکس... کسی که جونم رو بهم برگردونده لطف پایان ناپذیری به من داشته...
صدای یونگی بود.
در حالی که وارد اتاق میشد گفت و من به سمتش برگشتم.
مادرم با دیدن اون لباسا و دم و دستگاه فهمید که طرف مقامش خیلی بالاعه واسه همین سریع تعظیم کرد.
_سرتونو بیارید بالا مادر. من کسی ام که باید به شما تعظیم کنم.
یونگی گفت و خم شد.
با تعجب بهش نگاه کردم.
قیافه ی مادرم دیدنی بود.
ولیعهد کشور شیاطین بهش تعظیم کرده بود.
یونگی سرشو بلند کرد و لبخند زد.
_از دیدنتون خوشحالم و ممنونم که درخواست ما رو قبول کردین و به اینجا اومدین... دلیل حضور شما علاوه بر دیدار با فرزندتون یه چیز دیگه هم بود...
گفت و به ما اشاره کرد که روی صندلی ها بشینیم و خودشم نشست.
_دلیل حضورتون قدرت جیمینه.
یونگی گفت و حس کردم مادرم دستپاچه شد.
قطعا یه خبری بود.
_جیمین خودت توضیح بده.
_خب...راستش... خیلی پیش اومده بود که من جاهایی میرفتم و هیچکس متوجه حضورم نمیشد... یا اینکه... یا اینکه از آتیش عبور کنم و هیچیم نشه... ولی اون روز... اون روز من خودم آتیش داشتم... ولی آبی بود... و عجیب تر از اون این بود که با اون آتیش هم تونستم جون یک نفر رو بگیرم و هم تونستم یک نفر رو به زندگی برگردونم....
YOU ARE READING
༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻
Werewolf𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بردگی ببرن حالا هر نوعش ...میتونم خدمتکار باشم یا شایدم یه برده ی جنسی ! اما چی میشه اگه خوش شانس باشم و پام به قصر شیاطین باز بشه و بشم خدم...
