47

989 164 51
                                        

_جیمین...

_مامان!!!

با دیدن مادرم بلند داد زدم و خودمو تو بغلش انداختم.

اونو بالاخره بعد از چند روز به اینجا آورده بودن.

منو بغل کرده بود. بالاخره بعد از یک سال مادرم رو می‌دیدم و اون بغلم کرده بود.

می‌دونم یک سال مدت زیادی نیست و این خیلی لوسه که من تو این مدت کوتاه انقد دلتنگ شده باشم... ولی هیجده سال کنارش بودم و ازش دور نشدم... و حالا یک سال بدون هیچ خبری... برام خیلی عذاب آور بود.

_عزیزم.... این... این لباسا چیه پوشیدی؟

با تعجب در حالی که دستشو رو استین لباسم میکشید گفت و من خندیدم.

_من به همسری کسی که چند روز دیگه امپراطور میشه انتخاب شدم مامان....

گفتم و مادرم با دهن باز بهم خیره شد.

_چی داری میگی؟

_حقیقته! می‌دونم عجیبه... ولی یونگی خیلی بهم لطف داشته.... اینم از اون لطف های جبران ناپذیرشه...

گفتم و اون بهم لبخند زد و دستشو رو صورتم کشید.

_درواقع برعکس... کسی که جونم رو بهم برگردونده لطف پایان ناپذیری به من داشته...

صدای یونگی بود.

در حالی که وارد اتاق میشد گفت و من به سمتش برگشتم.

مادرم با دیدن اون لباسا و دم و دستگاه فهمید که طرف مقامش خیلی بالاعه واسه همین سریع تعظیم کرد.

_سرتونو بیارید بالا مادر. من کسی ام که باید به شما تعظیم کنم.

یونگی گفت و خم شد.

با تعجب بهش نگاه کردم.

قیافه ی مادرم دیدنی بود.

ولیعهد کشور شیاطین بهش تعظیم کرده بود.

یونگی سرشو بلند کرد و لبخند زد.

_از دیدنتون خوشحالم و ممنونم که درخواست ما رو قبول کردین و به اینجا اومدین... دلیل حضور شما علاوه بر دیدار با فرزندتون یه چیز دیگه هم بود...

گفت و به ما اشاره کرد که روی صندلی ها بشینیم و خودشم نشست.

_دلیل حضورتون قدرت جیمینه.

یونگی گفت و حس کردم مادرم دستپاچه شد.

قطعا یه خبری بود.

_جیمین خودت توضیح بده.

_خب...راستش... خیلی پیش اومده بود که من جاهایی میرفتم و هیچکس متوجه حضورم نمیشد... یا اینکه... یا اینکه از آتیش عبور کنم و هیچیم نشه... ولی اون روز... اون روز من خودم آتیش داشتم... ولی آبی بود... و عجیب تر از اون این بود که با اون آتیش هم تونستم جون یک نفر رو بگیرم و هم تونستم یک نفر رو به زندگی برگردونم....

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Where stories live. Discover now