17

1.4K 226 20
                                        

Jin's POV:

شاهزاده نامجون بهم گفت که چی شده و چه حرف هایی بین اون و برادرش رد و بدل شدن.... هم خوشحال بودم و هم نگران.... اگه ما موفق می‌شدیم شاهزاده نامجون میشد امپراطور و این خیلی خوب بود... ولی اگه موفق نمیشدیم... هر دومون رو مجازات میکردن...

کاش هیچوقت به این قصر نمیومدم و وسط این آشوب قرار نمیگرفتم.... الان بزرگترین معضل کشور حول و محور منه و من از این حس متنفرم... چون خیلی ها منو مقصر میدونن و فقط شاهزاده نامجونه که سعی می‌کنه از من دفاع کنه...

خوشحال بودم که میتونستم از این به بعد آزادانه کنار شاهزاده نامجون باشم و نگران دیده شدنم نباشم.... اینطوری فرصت خیلی بیشتری واسه وقت گذروندن باهاش رو دارم.

اون برام نماد استقلال طلبی بود... کسی بود که آزادی رو به همه چیز ترجیح میداد... ولی شانس بدی داشت... شاهزاده ی کوچیکتر تو خانواده های سلطنتی آزادی نداره...

وقت هایی رو یادمه که شاهزاده نامجون زیر سن قانونی بودن و یواشکی از قصر خارج میشدن... خیلی دلم میخواست منم باهاش برم ولی میدونستم که از این عرضه ها ندارم پس الکی ریسک نکردم.

اون ولی مدت ها از قصر فرار میکرد و مأمور ها باز به قصر برش میگردوندن.

پیشگوی مرگ گفته که حدود شیش روز وقت داریم.

اون می‌تونه زمان مرگ افرادی که فاصله ی کمی از مردن دارن رو تشخیص بده و فقط هم برای خانواده ی سلطنتی اجنه و شیاطین استفاده میشه.

در واقع اون فقط یک نفره.... و هر بار که نزدیک مرگشه قدرتش رو به یکی دیگه منتقل می‌کنه و با خیال راحت میمیره..‌. به نظرم شغل ترسناکیه.... البته نه به ترسناکی کاری که من انجام میدادم.

به هر حال اون قرار نبود مجازات بشه... ولی من فقط شیش روز وقت داشتم...

هنوز بابت کاری که شاهزاده نام باهام کرد درد داشتم ولی حالم بهتر بود و مثل دیشب نبودم...

شاید شاهزاده نامجون داره مراعات حال منو می‌کنه... این می‌تونه به ضررش تموم شه...

از جام بلند شدم و به سمت اتاقش راه افتادم.

اگه خودم بهش میگفتم مشکلی ندارم احتمالا قبول میکرد...

روی چمن ها حیاط قصر قدم میزاشتم و باد رو حس میکردم که تو صورتم میزد... چند روز دیگه یا بهترین روزمه و یا بدترین روزم و من حتی نمی‌دونستم چطوری باید خودمو برای باخت آماده کنم.... اگه میباختم هم به وصیت نامه ی پدرم عمل نمی‌کردم و هم جونم تو خطر می افتاد.

خودمو به اقامتگاه شاهزاده نامجون رسوندم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم و بهش تعظیم کردم.... نمیدونم چرا حتی نگاه کردن تو چشماش برام سخت بود و اضطراب داشتم.... نکنه آخرش که نتونستیم پیروز شیم شاهزاده من رو مقصر بدونه؟

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora