29

1.2K 209 53
                                        

صبح با صدای فین فین آرومی از بیدار شدم و به دور و بر نگاه کردم.

جسم لرزونی روی تختم نشسته بود و تو خودش جمع شده بود.

یه کم که دیدم واضح تر شد فهمیدم جیمینه و این باعث شد تعجب کنم.

_جیمین؟

گفتم و اون با ترس بهم نگاه کرد.

_قربان... من.... من معذرت می‌خوام...  رفتار دیروزم.... اصلا دست خودم نبود... خواهش میکنم فکر نکنید اون رفتار منه... به خدا دست خودم نبود نمی‌خواستم اون حرفا رو بزنم.... قربان... قسم میخورم اونی که دیروز تو اتاقتون بود من نبودم... حالم خوب نبود...

با گریه و تند تند گفت و من رو تخت نشستم و دستمو رو شونه ش گذاشتم.

_هی آروم باش.... خودم می‌دونم چه بلایی سرت آورده بودن نیاز نیست خودت رو نگران کنی...

گفتم و اون با صورت خیس و قرمزش به سمتم برگشت.

_چطور خودم رو نگران نکنم؟؟ تصورشم وحشتناکه! چطور تونستم اون حرفا رو بزنم...؟ از خودم ناامید شدم قربان.....

با گریه گفت و من اونو به خودم تکیه دادم.

_برادر عوضی من تو غذات یه چی ریخته بود.... میدونم تقصیر تو نبود و تو اونجور هیبرد نیستی... همش تقصیر اون بی مغز احمق کودن بود.

در حالی که با دستم رو موهاش میکشیدم گفتم و حواسم بود که دستم به گوشاش نخوره... به هر حال شاید آثار دارو هنوز تو تنش مونده باشه.

_بس کن دیگه... قرار نیست اون اتفاق با گریه کردن پاک بشه... فقط هم من و تو دیدیم دیروز چی شد... من میتونم فراموشش کنم پس تو هم اینکارو بکن تا راحت شی... نمیشه که فقط گریه کنی...

گفتم و اون سرشو بلند کرد.

_قربان شما فراموش میکنین چی شده...؟

با بغض پرسید و من سر تکون دادم.

_جیمین اون یه اتفاق بود... مثل این میمونه که سینی غذا از دستت سر خورده و افتاده باشه... نه تقصیر توعه و نه من پس چرا خودمونو اذیت کنیم... برای من اهمیتی نداشته... پس برای تو هم نباید داشته باشه... فراموشش کن و به کارات برس...

توضیح دادم و اون اشکاشو پاک کرد.

_ممنون قربان....

آروم گفت و از رو تخت بلند شد.

_ولی...من که دیگه مسئول سرو نیستم.... امم... چیکار باید بکنم...؟

پرسید و منم از جام بلند شدم و یه کم خم شدم تا صورتم مقابل صورتش قرار بگیره.

بوسه ی آرومی رو لبای کوچیک و نرمش گذاشتم و بعد عقب رفتم.

_هیچی... برو استراحت کن یا قدم بزن... هر کاری که میخوای...

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Where stories live. Discover now