استرس داشتم و دستم میلرزید...و خب وقتی سینی بزرگ و پر از غذایی تو دستم بود خیلی سخت بود که تعادلمو حفظ کنم.
جلوی در وایستادم و نفس عمیقی کشیدم.... نگهبانا با تعجب نگاهم کردن و بعد در رو باز کردن.
قبل از اینکه اولین قدمم رو توی اتاق بزارم یه مقدار نگاهش کردم.
اتاق فضای تاریکی داشت و خیلی بزرگتر از اتاق شاهزاده ی کوچیکتر بود.
وسایل بیشتری اونجا بود و من بعد از چند لحظه خیره شدن به این ور و اون ور تونستم شاهزاده رو پشت میز مشکی رنگی ببینم... نشسته بود و سرش پایین بود و به نظر میومد که داره کتابی رو میخونه.
با ورود من به سمتم برگشت و نگاه بی حسش رو بهم دوخت.
_همم....پس اون گربه قبلی کو؟
با صدای بم و گرفته ش پرسید و من یه کم هول شدم.
_اممم.... قرار شد هوسوک سرو غذای برادرتون رو به عهده بگیرن و جامون عوض شد....
در حالی که یه کم خم شده بودم و سرم پایین بود گفتم و بعد دوباره صاف شدم و غذا رو روی میز کنارش گذاشتم.
نگاهشو به غذا ها داد و بعد دوباره به سمت من برگشت.
_اسمت چیه؟
ازم پرسید و باعث شد من که به نوشته های کتابش خیره شده بودم به خودم بیام.
_امم....من جیمین هستم قربان.... تازه به سن قانونی رسیدم و به قصر اومدم....
گفتم و اون برای اولین بار توی اون چند دقیقه لبخند زد.
_یه تازه وارد که مارک شده هان؟
_برادرتون این کار رو-
داشتم جوابشو میدادم که یه دفعه از دستم کشید و من روی پاهاش افتادم.
با دستش چونمو محکم گرفت و به سمت دیگه ای برگردوند و بلافاصله زبونش رو روی پوست گردنم کشید... حس داغی خیلی وحشتناکی بهم دست داد و باعث شد چشمامو ببندم و لبامو رو هم فشار بدم تا صدایی ازم در نیاد.
بعد ولم کرد و من تقریبا به عقب هل داده شدم.
_مارک رو پاک کردم...نمیخوام خدمتکارم متعلق به شخص دیگه ای باشه.
با جدیت گفت و به سمت کتابش برگشت و نگاه منم ناخودآگاه رو کتابش ثابت موند.
کلمه های سختی داشت ولی از اونجایی که من جزء هایبرد های خوش شانس بودم و سواد یاد گرفتم میتونستم بیشترش رو متوجه شم.
شاهزاده یونگی متوجه نگاهم شد و با اخم به سمتم برگشت.
_کسی تو رو فرستاده سر از کتابای سرٓی پدرم در بیاری؟؟
با عصبانیت گفت و من به کنجکاوی خودم لعنت فرستادم و بعد با ترس تعظیم کردم.
_ن...نه قربان.... گستاخی من رو ببخشید یک لحظه کنجکاویم بهم غلبه کرد....
ESTÁS LEYENDO
༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻
Hombres Lobo𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بردگی ببرن حالا هر نوعش ...میتونم خدمتکار باشم یا شایدم یه برده ی جنسی ! اما چی میشه اگه خوش شانس باشم و پام به قصر شیاطین باز بشه و بشم خدم...
