36

1.1K 215 12
                                        



وقتی شاهزاده از اتاق بیرون رفت من موندم و دردی که کل شکمم رو گرفته بود.

باورم نمیشد... چطور حواسم به زمان نبود؟

ما نباید اون کار رو میکردیم... من وارد دوره ی هیتم شدم شاید این خطرناک باشه...

در باز شد و شاهزاده که به نظر میومد از قدم زدن تو باغش لذت برده وارد اتاق شد.

_پس چرا صبحونه رو نمیارن...

با خودش غرغر کرد و به سمت کتاب هاش رفت ولی چشمش به من افتاد که چشمام اشکی بود و هنوز روی تخت بودم.

_قربان...

ناله وار گفتم و سعی کردم با گاز گرفتن لبم این هیت دردناک رو تحمل کنم..

_چی شده؟

_معذرت می‌خوام.... کاش حواسم می‌بود.... چقد احمقم...

آروم گفتم و اون اومد سمتم.

_خب بگو دیگه چی شده؟؟

بلند گفت و تکونم داد.

_قربان من نمیدونم دقیقا چه زمانی ولی وارد هیت شدم.....

گفتم و حس کردم اون قراره سرم داد بکشه واسه همین یکم عقب رفتم.

_خب؟ خیلی درد داری؟

_مشکل اون نیست.... اگه اتفاق امروز صبح باعث بشه من ازتون باردار بشم چی؟

اون با تعجب بهم نگاه کرد و بعد ابروهاشو بالا داد.

_خب.... پس فکر می‌کنی واسه چی ما احتیاط نمیکنیم؟ اگه نخوام ازم باردار شی خب احتیاط میکنم...

با بی‌خیالی گفت و بعد دستشو رو بازوم گذاشت.

_قربان.... متوجهید که چی میگین؟ من فقط یه هایبردم و نمیتونم بچه ی شما رو داشته باشم... اگه بقیه ی مقام های قصر بفهمن غوغا میشه.... یه شیطان باید فرزند شاهزاده رو به دنیا بیاره نه هایبرد... من قرار بود برده ی جنسی باشم!!

گفتم و اون اخم کرد و جلو اومد.

_تو نمیخوای از تحقیر کردن خودت دست بکشی؟ فرق تو با یه شیطان امگا چیه؟ اینو به من بگو... گوش و دم داری؟ خب که چی؟؟ این اصلا مهم نیست.

تند گفت و من سرمو دوباره رو بالش گذاشتم.

_ببینید....من دوست ندارم خودم رو تحقیر کنم.... ولی دنیا با من ظالم بوده و من طبق قانون نباید حرفایی بزنم که برای دهنم بزرگ باشن... طبق قانون اگه یه هایبرید فرزند امپراطور رو حامله باشه باید بچه رو از بین ببرن... من نمیخوام بچه م بمیره...

در حالی که اشکمو پاک میکردم گفتم و اون دستشو رو گونه م کشید.

_قرار نیست بچه ای بمیره... من گفتم قانون رو عوض میکنم پس انجامش میدم! کی قراره مخالفت کنه...؟

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Où les histoires vivent. Découvrez maintenant