3

1.8K 307 34
                                        

_بیدار شو....هوی فسقلی....بیدار شو....مُردی مگه؟

صدایی کنار گوشم گفت و من حس کردم که چیزی به پهلوم برخورد کرد.

یه دفعه با ترس پا شدم چون حس کردم تو جای تا آشنایی هستم و بعد نگاهم به کسی که داشت صدام میکرد افتاد.

اونم یه هایبرد بود...دقیقا هم هاییرد گربه... با تعجب نگاهش کردم و اون با لبخند دستمو آروم کشید تا بشینم.

_پاشو دیرت میشه بدبخت میشیا....

گفت و من همینجوری بهش خیره موندم.

_چیه؟؟ نکنه تا حالا هایبرد ندیدی؟

_امم....نه....آخه دیشب آخرین بار که دیدم تنها بودم...

_اره وقتی من اومدم تو خواب بودی.... من هوسوکم.... تازه اومدم اینجا.... ولی خب زودتر از تو.... الانم شانسی هم اتاق شدیم....تو اسمت چیه؟

تند تند گفت و گوشای صورتی رنگش تکون خوردن.

_من جیمینم...دیروز اومدم....

_اره می‌دونم....خب دیگه پاشو! بعدا بیشتر حرف می‌زنیم...

گفت و بلندم کرد.

منو به سمت دسشویی هول داد و بعد شروع به صاف و صوف کردن یونیفرمم کرد تا مثلا آماده ی پوشیدن بشه.

_واسه چی کمکم میکنی؟

با تعجب پرسیدم و اون نفسشو با صدا داد بیرون.

_اولا تو روز اولته و اگه دیر برسی بدبخت میشی.... دوما من نسبت به هم اتاقیام احساس مسئولیت میکنم و باید بهشون برسم.... از الان به بعد هم تو تحت پوشش منی!

گفت و بعد تختم رو مرتب کرد.

_آ....باشه ممنون....

با گیجی گفتم و وارد دسشویی شدم.... فازش نامشخص بود ولی خوب بود که داشت کمکم میکرد چون به نظر میومد داره دیرم میشه.

با عجله سر و وضعم رو مرتب کردم و بعد لباس رو پوشیدم.

_امم...آشپزخونه کجاست؟

از هوسوک پرسیدم و اون دستمو کشید و به سمت در برد.

_منم دارم میرم اشپزخونه....با من بیا...

گفت و بعد با هم به سمت آشپزخونه رفتیم.

مسیر زیادی رو طی کردیم و آخرش هم به یه سالن خیلی بزرگ و مجهز رسیدیم که انگار آشپزخونه بود.

یه عالمه هایبرد اونجا مشغول کار بودن و هیچکی متوجه حضور ما نشد.

چشمم به مینکی افتاد که داشت چشماشو بین کسایی که تو آشپزخونه بودن میچرخوند.... احتمالا دنبال من میگشت.

به سمتش رفتم و تعظیم کوتاهی کردم.

_صبح به خیر مینکی شی....ببخشید دیر شد....

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora