در حالی که گریه میکردم و دست دردناکم رو با دست دیگه م نگه داشته بودم میدوییدم.
باید همینطوری تا بیمارستان میرفتم و خودم رو به پدر تهیونگ میرسوندم... شاید کاری از دست اون بر بیاد.
با دیدن ساختمون بیمارستان که سالم به نظر میومد نفس راحتی کشیدم و به راهم ادامه دادم تا اینکه به در رسیدم.
_نمیشه بیاید داخل!
نگهبان بلند گفت و من سعی کردم وارد شم.
_یکی از فامیلام اونجاست! پسرشو بردن! خواهش میکنم بزارید بیام داخل!
داد زدم و به زور اونو کنار هل دادم و شروع به دوییدن داخل ساختمون کردم.
با دیدنم داد میکشیدن و میگفتن برگردم ولی من محلشون نمیذاشتم.
_اقای کیم!!
بلند گفتم و وارد اتاق شدم.
با تعجب به من که داشتم نفس نفس میزدم نگاه کرد.
_جونگکوک تو خوبی؟ تا اینجا دوییدی؟ واست خطرناکه!
با نگرانی گفت و من جلو رفتم.
_اقای کیم جلوی چشمم تهیونگ رو بردن کاری از دست من در نیومد... من واقعا متاسفم ولی الان خیلی ترسیدم باید چیکار کنیم؟؟
تند تند گفتم و کمکش کردم بشینه.
_تهیونگ رو بردن؟؟
با تعجب پرسید و من سر تکون دادم.
_داشتن بهمون حمله میکردن که تهیونگ من رو هل داد تو کوچه و خودش بیهوش شد و بردنش... اون نجاتم داد ولی کاری از دست من بر نیومد... خواهش میکنم کمکم کنین... اونو کجا بردن آخه....؟
گفتم و اشکامو پاک کردم و اون آروم از رو تخت بلند شد.
_متاسفم که اینو میگم ولی کاری از دست ما بر نمیاد... وقتی بردنش یعنی ما دیگه نمیتونیم برش گردونیم... پسرم باید خوش شانس باشه تا بتونه برگرده اینجا...
با ناامیدی گفت و من حس کردم یه چیزی ته دلم یخ زد.
_نمیشه که... پس چیکار کنیم....
با گریه گفتم و اون دستشو رو شونه م گذاشت.
_باید بریم یه جای امن.... به این فکر کن که تهیونگ برگرده و ببینه تنها افراد زندگیش که ماییم از بین رفتیم... بیا حداقل بیشتر از این تلفات ندیم...
گفت و من سر تکون دادم.
حق با اون بود... حالا که تهیونگ رو بردن دلیل نمیشه بزارم بلایی سر بچمون هم بیاد... حداقل تا جایی که بتونم از اون مواظبت میکنم...
با هم از ساختمون بیمارستان خارج شدیم و پدر تهیونگ به سمتی راه افتاد.
_من یه جا بلدم که کسی نمیشناستش. زیر زمینه.
YOU ARE READING
༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻
Werewolf𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بردگی ببرن حالا هر نوعش ...میتونم خدمتکار باشم یا شایدم یه برده ی جنسی ! اما چی میشه اگه خوش شانس باشم و پام به قصر شیاطین باز بشه و بشم خدم...
