45

1K 175 17
                                        

Jimin's POV:


اولین چیزی که بعد از بیدار شدنم توجهم رو جلب کرد شمع روی میز بود که داشت اب میشد.

سر دردناکم رو با دستم ماساژ دادن و سعی کردم تو جام بشینم.

_تکون نخور...

صدایی اومد که باعث شد به سمتش برگردم.

اون چانیول بود...

با دیدنش یاد یونگی و اتفاقی که براش افتاده بود افتادم.

اشکام شروع کردن به پایین ریختن و چانیول با تعجب بهم نگاه کرد.

_من....من جسد شاهزاده رو سوزوندم.... من اونو تبدیل به آتیش کردم و نذاشتم که اونو مثل هر شخص دیگه ای دفن کنن... من سزاوار مرگم...

با گریه گفتم و چانیول روی تخت نشست.

_تو سزاوار مرگ نیستی جیمین...

در حالی که سرم رو تو بغلش گرفته بود گفت و من با تعجب بهش نگاه کردم.

_مگه شما دوست شاهزاده نبودین؟ برای مرگش ناراحت نیستین؟ چطور به این راحتی لبخند میزنین...؟

در حالی که به لبخند آرامش بخشش خیره بودم گفتم و اون خندید و سرش رو جلو آورد.

_یونگی نمرده. ( چقد فحش خوردم سرش🥴😂 )

گفت و من چند لحظه چیزی نگفتم و بهش خیره شدم.

_اره می‌دونم باورت نمیشه... ولی میتونی بری ببینیش... اون سه روز زود تر از تو به هوش اومد...

با همون لبخند گفت و من جلو رفتم.

_چی دارید میگید؟؟

_دارم میگم یونگی زنده س!! اون منتظره توعه تا به هوش بیای!!

_ولی من خودم دیدم... نفس نمی‌کشید... مرده بود...

_مهم اینه که الان حالش خوبه جیمین! تغییراتی تو بدنش به وجود اومده ولی مهم نیست! مهم اینه زنده س!

بلند گفت و من از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.

یونگی زنده بود... یونگی زنده بود... یونگی نفس میکشید...

این جمله ها مدام تو مغزم تکرار میشدن.

چانیول پشت سرم میومد ولی من بهش اهمیت نمی‌دادم... فقط با تمام وجود داشتم به سمت اتاق یونگی میرفتم.

چند ثانیه بعد به طرز عجیبی جلوی اتاقش ظاهر شدم ولی بازم اهمیت ندادم و بدون در زدن رفتم تو.

یونگی اونجا بود.... روی تخت دراز کشیده بود... چشماش باز بودن...

_شاهزاده!!

با گریه داد زدم و به سمتش دوییدم.

کسی که کنار اون نشسته بود رو بدون اینکه بدونم کیه به کناری هل دادم و شاهزاده رو بغل کردم.

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Donde viven las historias. Descúbrelo ahora