Jimin's POV:
تقریبا دیرم شده بود.... جونگکوک تا الان باید رسیده باشه....
نگاهمو به اطراف چرخوندم و تونستم جایی رو که همیشه قرار میذاشتیم اونجا هم دیگه رو ببینیم پیدا کنم.
به اون سمت دوییدم و بالاخره بعد نیم ساعت درگیری بهش رسیدم.
جایی که همیشه همدیگه رو میدیدیم در واقع یه سنگ خیلی بزرگ بود که البته من و جونگکوک روش چیزایی نوشته بودیم.
_کوکی!!!
بلند صداش کردم و اون که به نظر میومد اون طرف سنگ نشسته از جاش بلند شد و با دیدنم به سمتم اومد.
_چقد دیر کردی جیم!! کم کم میخواستم برگردم!
با اعتراض گفت و گوشاش سیخ موندن.
_ببخشید ولی مامانم مجبورم کرد ظرفا رو بشورم چون خودش خسته بود! واسه همین دیر شد.
گفتم و اونم خندید.
_باشه دیگه بیا بریم.
با لبخند گفت و دستمو گرفت و به سمت جای همیشگی راه افتادیم.
کمی جلوتر یه جنگل بود....معمولا رد شدن از اونجا خیلی ترسناک بود ولی ما دیگه انقد از اینجا عبور کرده بودیم میدونستیم خطری نداره....و البته به ترسش هم می ارزید... چون جلوتر، جایی که پایان جنگل بود یه دره وجود داشت.... من و کوک همیشه اونجا مینشستیم و به دریای اون طرف دره خیره میشدیم.... یه جورایی کار هر روزمون بود.... به محض اینکه کارای مدرسه و خونه رو تموم میکردیم میومدیم اینجا و تا موقع خواب همینجا میموندیم یا همین اطراف میگشتیم..... به هر حال اینجا جایی بود که خودمون کشفش کرده بودیم و کسی از وجودش خبر نداشت!
هوا تاریک بود و سردی هوا باعث میشد یه کم بلرزم.... ولی خب ما دیگه به این شرایط سخت عادت داشتیم.
توی هر شهر یه مدرسه وجود داشت که هایبرید ها برای تحصیل میرفتن و فقط تا حد نیاز چیز میز یاد میگرفتن.... کوک یه سال از من کوچیکتر بود ولی به دلایل نامشخصی ما بهترین دوستای هم بودیم و حتی یه روز هم نمیشد که همدیگه رو نبینیم..... یه جورایی به هم وابسته بودیم.
بالاخره به دره رسیدیم و همونجا نشستیم.
_کوکی....امروز چی شد؟
با خنده پرسیدم و اون با اخم بهم نگاه کرد.
_خانم سو به خاطر اینکه یواشکی تو کلاس غذا خوردم دعوام کرد.....خب گشنم بود....
گفت و زانوهاشو بغل کرد.
_میدونی این جمله برای بچه های زیر دوازده سال جواب میده نه واسه توی هیفده ساله.....به هر حال یه عالمه دانش آموز اونجا جمع شده بودن و به جیغ جیغ کردنای خانم سو گوش میدادن.... نتونستم چیزی ببینم ولی خیلی خنده دار به نظر میومد...!
VOUS LISEZ
༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻
Loup-garou𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بردگی ببرن حالا هر نوعش ...میتونم خدمتکار باشم یا شایدم یه برده ی جنسی ! اما چی میشه اگه خوش شانس باشم و پام به قصر شیاطین باز بشه و بشم خدم...
