Jimin's POV:
حال امپراطور روز به روز بدتر میشد و من هم بیشتر میترسیدم... از اینکه اتفاقی برای شاهزاده بیوفته...
اگه نظر شخصیمو بزارم کنار داره اتفاقای وحشتناکی میوفته.... باید خیلی حواسمونو جمع کنیم... به نظر نمیاد طرف خیلی باهوش باشه ولی خب خطره...
نمیدونم چرا ولی حس میکنم اگه نقشی تو کمک به این کشور و شاهزاده نداشته باشم بمیرم بهتره.
تو این چند روز زیاد شاهزاده رو ندیده بودم... بیشتر درگیر کارهاش بود... منم چون بیکار میموندم کتاب میخوندم... در واقع کتاب رو برمیداشتم و میرفتم به باغ شاهزاده.... بین گل ها مینشستم و به پنجره ی اتاق شاهزاده خیره میشدم....
تنها جایی که هر از گاهی میتونستم سایه شو ببینم که داره تو اتاقش قدم میزنه.
از کی تا حالا شاهزاده انقد برام مهم شده بود؟ مثل یه شیطنتی که قلبمو قلقلک میداد یا مثل ابنباتی که حق خوردنش رو ندارم ولی یواشکی میخورمش...
دقیقا به همون شکل... نمیدونم چه حسی بود ولی باعث میشد بخوام بیشتر دور و بر شاهزاده باشم... بیشتر دلم براش تنگ بشه.... بیشتر مشتاق لمس هاش باشم... حتی مشتاق شنیدن صداش کنار گوشم... مشتاق هر چیزی که بهش مربوطه...
نمیدونم چرا ولی نزدیک شدن به شاهزاده تو ذهنم کار ممنوعه ای بود که به دست اوردنش خیلی خوشایند بود... سیبی که نباید از رو درخت برش میداشتم.... ولی من احمقم... یه احمق سر خوش... پس منم مثل هر کس دیگه ای اون سیب رو برمیدارم... با این فرض که نمیدونم قراره چه اتفاقی برام بیوفته...
شایدم بعد از برداشتن سیب وارد بهشت دیگه ای شدم که بهتر از قبلی بود؟
💙🕯️💙🕯️💙🕯️💙🕯️💙🕯️💙
Namjoon's POV:
خبرا تا اینجا رسیده بود... امپراطور شیاطین بدحال شده بود... خیلیا میگفتن که چیزی به پایان زندگیش نمونده.
هر امپراطور دیگه ای جای من بود قطعا از این فرصت استفاده میکرد و حمله میکرد به اون کشور.
ولی من یه فرد صلح طلبم.... نمیخوام الکی جنگ درست کنم...
بهتره که همه تو سکوت و آرامش بدون اینکه کسی بمیره زندگی کنن... این به نفع همه س.
_قربان!! قربان!! به بخش شرقی حمله شده!!
یه نفر با داد گفت و وارد اتاقم شد.
با تعجب از جا بلند شدم و بهش خیره شدم.
_چی داری میگی؟ کی حمله کرده؟
پرسیدم و اون دست از نفس نفس زدن کشید.
_شیاطین.... بخش شرقی در آتیشه قربان... باید کاری کنیم....
YOU ARE READING
༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻
Werewolf𝑱𝒊𝒎𝒊𝒏 من یه هایبرد امگام که طبق قانون باید به محض اینکه هیجده سالم شد منو از خانوادم جدا کنند و واسه بردگی ببرن حالا هر نوعش ...میتونم خدمتکار باشم یا شایدم یه برده ی جنسی ! اما چی میشه اگه خوش شانس باشم و پام به قصر شیاطین باز بشه و بشم خدم...
