41

1K 180 5
                                        

Jimin's POV:

از وقتی بیدار شده بود درد وحشتناکی کل بدنم رو گرفته بود.

_عالیجناب!!

یه نفر که بالا سرم بود بلند گفت و من آروم سرم رو به سمت در برگردوندم‌.

_قر...بان....

بریده و ضعیف گفتم و اون سریع کنارم نشست و دستم رو گرفت.

_چت شده جیمین؟ چرا اینجوری شدی؟

با نگرانی پرسید و من به سختی آب دهنم رو قورت دادم.

_درد میگیره.... قربان.... خیلی...درد داره... دارم خفه میشم...

به زور گفتم و اون دستشو رو صورتم کشید.

_زود باشین یه کاری کنین! مسکن یا دارویی چیزی بهش بدین!!

بلند رو به خدمتکارا و پرستارا گفت و اونا هول شدن.

_عالیجناب نمی‌تونیم.... خیلی از دارو های مختلف استفاده کردیم بیشتر از این ممکنه اعتیاد آور و یا حتی بدتر باعث مرگ بشه....

یکی از پرستارا در حالی که تعظیم کرده بود تند گفت و نگاه شاهزاده به سمت من برگشت.

_پس چی؟ قراره از درد بمیره؟؟

بلند سرشون داد کشید و اونا دیگه به گریه افتادن.

_به خدا کاری از دست ما بر نمیاد قربان.... خواهش میکنم ما رو ببخشین....

به خاطر تیری که سرم یه دفعه کشید ناله ای کردم و منم مثل پرستارا به گریه افتادم.

_قربان.... دارم... دارم خفه میشم... نمیتونم نفس بکشم...

در حالی که برای کشیدن هوا توی ریه هام تقلا میکردم گفتم و اون با نگرانی به سمتم برگشت و سرمو تو دستاش گرفت‌.

_اروم باش الان درست میشه... خواهش میکنم.... سعی کن آروم باشی و عادی نفس بکشی...

_نمی..تونم...

به سختی گفتم و حس کردم دیگه سرگیجه گرفتم.

یه دفعه یه چیز نرم روی لب هام حس کردم و بعد هوای زیادی وارد ریه هام شد و باعث شد بعد از چند ثانیه بالاخره طعم اکسیژن رو حس کنم.

لباشو برداشت و بهم نگاه کرد.

به خاطر هوایی که وارد بدنم شد ماهیچه های از کار افتاده م شروع به کار کردن و تونستم با نفس نفس زدن خودمو نگه دارم.

آروم دستشو روی بدنم کشید... میتونستم حس کنم داره از نیروی گرماش استفاده می‌کنه....

گرمایی که بهتر از هر مسکنی داشت تو بدنم پخش میشد و باعث میشد بدنم شل بشه.

_بهتری...؟

با نگرانی پرسید و من با لبخند کمرنگی سر تکون دادم.

༺𝑾𝒉𝒐 𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒍𝒍 𝑨𝒎 𝑰༻Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon