راوی : (زین این روزها حالش هیچ تعریفی نداشت و از درک احوالات درونی خودش عاجز بود...
درمونده و مستأصل رو به روی آینه به پسر توی قاب نگاه می کرد که هیچ شبیه گذشته نبود...
پسری که تا اون روز به ویلیام به چشم یه غاصب زورگو نگاه می کرد...
یه رباینده گروگان گیر...
حالا به تک تک رفتار هاش شدیدا حساس شده بود...
به هر نگاهش...
هر تماس تلفنی و هر حرکتش...
و از همه بدتر چیزی که تا اون لحظه اصلا براش اهمیت نداشت و حالا مثل یه معضل حل نشده بود...
تماس های فیزیکیش...
انگار با هر برخورد با اون شوکی با ولتاژ بالا از نوک پا تا فرق سرش عبور می کرد...
همچین خجالت می کشید که درجا صورتش سرخ میشد...
نمی فهمید چرا نمیتونه با خودش کنار بیاد؟
چرا مثل گذشته بی تفاوت نبود؟
هم دوستش داشت و هم نداشت...
هم می خواستش و هم نمی خواستش...
قلبش از اون فرمان نمیبرد و اون رو سمتش می کشید...
اما مغزش دستور می داد تا می تونه دوری کنه...
حالا این کشمکش عجیب و جان فرسا داشت اون رو له می کرد...
داشت تمام تاب و توانش رو تحلیل می برد و اون رو به جنون می کشوند...
جنونی که نم نمک می رفت تا تو چشم ها و حرکاتش لو بره...
از پسر توی قاب که حالا به نظر کمی غریبه میومد دور شد و از اتاق بیرون رفت...
از پله ها که سرازیر شد ویلیام رو دید که لمیده تو مبل با لپ تاپش مشغول بود...
با همون ژست منحصر به فردش...
پاهای گشاد و دست های آویزون از لبه مبل...
ویلیامی که این روزها به شدت سعی داشت تموم زوایای روح پسر رو بشناسه و کشف کنه...
پسری که گذشته سیاه و تلخش اون رو بی نهایت تحت تأثیر قرار داده بود...
پسری که اجازه نداده بودن بچگی کنه...
تموم خاطرات قشنگ و زیبای پسر بچه ای معصوم رو از اون گرفته بودن...
پسر زجر کشیده ای که تو تمام عمرش هرگز اسباب بازی نداشت و حالا اون اسباب بازی هدیه رو از خودش دور نمی کرد...
زینی که بچگی نکرده بود اما در عوض حالا گاهی رگه هایی از یه کودک درون بیش فعال تو حرکات و کارهاش نمایان بود...
با تموم کلنجاری که با خودش رفت نمی تونست منکر جذابیت های خاص اون بشه که همچنان بی اراده اون رو سمتش می کشید...
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Sunken (Ziam)
Фанфикшнتا حالا به این فکر کردید که شما تو چه چیزی غرق شدید؟ تو عشق؟ تو تنهایی؟ تو پول؟ تو تاریکی؟ تو شهرت؟ شاید هر کدوم از شما تو یکی از این ها غرق شده باشید... اما من... تو اکثر این ها غرق شدم... وقتی تو تاریک ترین روز های زندگیم بودم... وقتی همه امیدم رو...
