هایکا :
احساس خفگی میکردم
چشمام بسته بودن انگار یه وزنه چند کیلویی روشون بود و نمیداشت بازشون کنم
قلبم جوری میتپید که بالا پایین شدن قفسه سینم رو حس میکردم
حس بدی داشتم
خیلی بد
با شهیق بلندی بالاخره تونستم چشمام رو باز کنم
چند بار پلک زدم تا تاری دیدم کم شده و بتونم اطرافم رو ببینم
ضربان قلبم که کمتر شد نیم خیز شدم
تو اتاقم بودم
روی تخت کاملا تمیز و سفیدم بدون حتی قطره ای خون دراز کشیده بودم
اتاقم بود
اتاق خودم
همون رنگ دیوار
همون کتاب خونه کوچیک دیواریم
حتی یه اینچ هم تغییر نکرده بود
اما اون خونه با وجود اون همه آثار مخرب عمو مگه میشد توش بمونیم ؟
اصلا پلیس به اون همه خون شک نکرده بود ؟
امکان نداره
سریع از جام بلند شدم و به طرف در اتاق یورش بردم و بازش کردم
با دقت همه کاش رو بررسی کردم اما حتی به قطره ی خون هم روش نبود چه برسه به جای چنگ و ناخن
با تیر کشیدن سرم چشمام و محکم روی هم فشار دادم
به چیزی عجبیه
یه چیزی درست نیست ...
به سرعت سمت اتاق عمو رفتم
سالم سالم بود
همه چیز زیادی عادی بود
در زدم
چند بار
محکم محکم تر
اما جواب ندادن عمو نشون میداد که اینجا نیست
پله ها رو دوتا دوتا پایین رفتم و نزدیک دیواری که اون موقع با خون کامل رنگ شده بود
وایستادم ، هیچی
هیچی نبود
سرم گیج میرفت
خونه
وسایل
قرمز
همه چی دور سرم میچرخید
یعنی چی
دارم روانی میشم
دستامو محکم روی گوشام گذاشتم و فشار دادم
مغزم خالی بود
خالیه خالی
فقط جای خون و چنگ یادم بود
اما اون خون برای کی بود ؟
برای چی بود ؟
چرا انگار یه چیزی یادم رفته ؟
+ هایکا ؟
با شنیدن صدای محو عمو از پشت گوشام با بغض سرمو بلند کردم
عمو بود
اما یه جوری بود
چرا با دیدنش بغض میگیرتم ؟
چیزی رو یادم رفته ؟
- ع ... عم.مو .. جای چنگ روی در اتااقم
خ .. خون روی دیوارها چی شدن
عمو با بی حسی همیشگی زل زد به چشمام
انگار این سوالم براش معنی نداشت
+ باز کابوس دیدی ؟
کابوس ؟
آروم و لروزن گفتم : ک.. کاوووس دیدم ؟
ا .. اما همه چیز خیلی واقعی بود
دستامو از روی گوشام پایین آوردم
دور عمو تاریک بود
انگار توی یه هاله ی تاریک قدم میزد
- عمو ... امروز چند شنبه است ؟
عمو بی توجه به من رفت سمت پله ها و در همون حین جواب داد :
+ امروز اولین روز بعد از کتک خوردنته
امروز هم میایی باشگاه
آماده شو
...
با بسته شدن صدای در اتاقش تازه به خودم اومدم
ینی چی ؟
من دیروز رفتم مدرسه
اینجا چه خبره ؟
سرم داغ کرده بود ناجور
مغزم رسماً ارور میداد
دووییدم تو آشپزخونه و سرمو زیر آب سرد فرو بردم
گیج بودم
انگار یکی حافظم رو دستکاری کرده بود و یه قسمت هایی ازش رو پاک کرده بود
نفس عمیقی گرفتم و سرمو بلند کردم
حس بهتری داشتم
الان میتونستم فکر کنم
اگرچه فکر کردن هم بهم کمکی نمیکنه
اصلا نمیدونم باید در مورد چی فکر کنم
هوفففففففففف
چه مرگم شده
.....
کیان :
نفس عمیقی گرفتم و به حرفای تکراری سیا گوش دادم
- کیان ، مطمعنی ؟
اگر بفهمه هممون رو جر میده
......
خب خب من برگشتم 😁🫣
بابت این دو هفته متاسفم 🙏🏻🤕
واقعا توان پارت گذاری نداشتم
اما جبران میکنم و دو پارت بهتون میدم
ووت و کامنت یادتون نره 🧡
DU LIEST GERADE
death beat
Aktuelle Literaturهایکا پسری که تو بچگی خانوادش رو از دست داده و از اون موقع تا الان پیش عموش زندگی میکنه عمویی که چیزی جز اسم و چهره و بغل چیزی ازش نمیدونه و آیا هایکا قراره به این جور زندگی کنار عموش ادامه بده ؟
