part37

16 0 0
                                        

سوم شخص :
نفسی چاق کرد تا مبادا گریه نازارش ، دلیلی شود برای کوبیدن مشتش در دهان پسرش
با گذشت ۲۷ سال از زندگی مشترکشون هنوز هم نتونسته بود ذره ای از تعصبش رو کم کنه
این تعصب اثرات عشق بود یا خون اصیل یک مرد کورد که در رگ هاش می‌جوشید رو  نمیدوست !
اما هر چی بود هم درد بود هم درمان
با هق هق کردن نازارش اخمی روی چهرش نشست و به آغوش کشیدن  پسر و همسرش خیره شد
پسرش بزرگ شده بود
مرد شده بود
بعد گذشت ۵ سال بالاخره برگشته بود تا خط بکشه روی اعتقادات این ۶۰ سال زندگیش
درد داشت
سخت بود
اما افتخار میکرد
به اینکه پسرش برگشته بود تا بجنگه افتخار میکرد
در دلش برای هزارمین بار تربیت نازارش رو تحسین کرد
حقا که یک مرد کورد اصیل پرورش داده بود
با کمرنگ شدن صدای هق هق نازارش قدمی سمتشون برداشت و مردونه دستی رو بازو محکم پسرش گذاشت و فشرد
با بالا اومدن چشمای سرخ ارکانش ، لبخند نادری زد و با بستن چشماش بهش فهموند آماده شنیدن حرفاشه
که آمادس تا  تفاوت های پسرش رو بپذیره
اصلان دستشو مالکانه دور باز های ظریف همسرش حلقه کرد و با فشار کمی اونو از بازوهای ارکان دور کرد 
با انگشت سبابه اش ضربه آرومی به نوک قرمز بینی نازارش وارد کرد و گفت :
+ کافیه نازار
حالا که پسرت برگشته باید خوشحال باشی !
هیرو (مادر ارکان ) سری تکون داد و سر در آغوش حامی شیرش فرو‌ برد
مادر بودن سخت بود
دیدین دوباره بچت بعد ۵ سال درد داشت
نفس عمیق گرفت و سعی کرد اشک هایش رو مهار کنه
از تعصب مرد کوردش روی اشک هاش خبر داشت و نمی‌خواست بیشتر از این آتیش بزنه به دل شیرش
با آروم تر شدنش از بازوهای محکم مردش فاصله گرفت و بالاخره تونست چهره ی پسرش رو بدون هیچ دیوار اشکی ببینه
بزرگ تر شده بود
بدنش
قدش
اندامش
لاغر نبود ،حتی قبل از رفتنش هم بدنی که داشت زیادی عضله ای و قوی بود
برای همین هیچ وقت نگران مریض شدنش نبود
اما این پسر روبه روش ، زیادی بزرگ و عضله ای شده بود
و این درد داشت
یعنی این ۵ سال چقدر ورزش کرده بود و وقت گذاشته که این شده ؟
ارکانش هیچ وقت از بدن زیادی بزرگ خوشش نمیومد حتی از به جا به بعد باشگاه رفتنش رو کمتر کرده بود تا مبادا ماهیچه های بزرگ تراز این شه
چی شده که الان پسرش برخلاف عقیدش حرکت کرده ؟
نفسی گرفت و قدمی جلو برداشت
الان شده بود همون  هیرو همیشه صبور اصلانش
به سختی روی پنجه پا بلند شد
ارکان با فهمیدن قصد مادرش کمی خودش رو هم کرد تا اونو به خواسته اش برسونه
هیرو با خم شدن پسرش مکثی کرد و بعد به ارومی با دستاش صورت جذاب پسرش رو در آغوش گرفت
چهرش مردونه تر و جذاب تر شده بود
چشم از اجزای صورتش گرفت و نگاه به چشماش داد
با جدیت و نگاهی مادرانه
چشماش دیگه خامی ۵ سال پیش رو نداشت
الان توی چشمای ارکانش
تجربه
شکست و
موفقیت رو میدید
کسی رو میدید که با زمونه بزرگ شده بود
لبخندی زد و عمیق پیشونیش رو بوسید
مگه میشد از اولین ثمره این زندگی دلخور بمونه ؟
با صدای جیغ بلند و صدای دوون دوون پا که روی پله های میکوبید و میومد بالا خنده ای روی لب هر سه تا شون نشست
کی میتونست باشه به جز ..
+ داداششششششششششششششش
ارکان با دلتنگی برگشت که با پرت شدن جسم کوچولو و ظریفی تو بغلش چیزی توی گلوش نشست
خواهرکش بزرگ شده بود
هورانش بزرگ شده بود
لبخند عمیقی زد و با صدای بم شده از دلتنگی زمزمه کرد
+گیان ارکان ( جان ارکان)
دخترک مهلت نداد و با صدای خش خش ناشی از دویدن و بغض دیدن برادرش گفت :
+ خیلی نامردی ارکان
می‌دونی چقدر دلتنگت بودم
اصلا می‌دونی کم کم قیافت داشت یادم می‌رفت ! حتی اون اردلان بزغاله هم نتونست جای تو رو بگیره
با صدای کمرنگ تری زمزمه کرد
حتی دیگه شکلات هم نخوردم بخاطرت
ارکان دخترک لوسش رو بیشتر به خودش فشرد از حرفاش خنده عمیقی کرد
شیطون  شکمو
جونش برای این دختر توی بغلش در می‌رفت
جونش بود
۵ سال خودش رو از این گرما محروم کرده بود
سخت بود اما نیاز بود
خم شد و روی موهای حنایی رنگ هورانش بوسه ای زد ورو به مادرش به شوخی  گفت : چه دل پری هم داره این هوران خانم ! جرئت کرده منو هم جایگزین کنه تازه !!
هورام جیغ خفه ای کشید و با اعتراض گفت :
حرف نزن داداش ، حرف نزن که ازت شکارم
بعدشم دلم برای تو تنگ شده بود ولی وقتی یهویی می‌زاری میری باید فکر اینجاشم بکنی دیگه !
ولی نگران نباش هیچ کس نتونست جای تو رو بگیره !
لبخندی که رولباش نشسته بود عمق گرفت
دخترک شیرین
+ راستی داداش چرا اینقدر غول شدی ؟
اینا عضله ان یا سنگ ! صورتم درد گرفت ولم کن !!!!!
ارکان زیر لب زبون درازی گفت و دخترک خوش بو رو رها کرد
.................

اینم از پارت جدید بعد از مدت ها
امیدوارم لذت ببرین

 death beat Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt