سوم شخص :
نفسی گرفت و کمی از لیوان ابی که مقابلش قرار داشت رو خورد
نیاز داشت حلق و دهانش رو آماده حرف زدن کنه
حرف زدن براش آسون بود اما نه در مقابل مرد روبه روش
اونم در مورد موضوعی که بخاطرش ۵ سال گذاشت و. رفت !
اصلان تمام حرکات پسرش رو زیر نظر داشت
اظطرابش مشهود بود
و این بیشتر از هر چیزی عصبیش میکرد
طاقت نیاورد و با لحن سرکوب گری گفت :
+ ۵سال بلند شدی بدون حرفی رفتی خارج ! وطنتو رها کردی و خانوادتم به پشمت نگرفتی
یعنی باید باورم شه تو این ۵ سال حتی نتونستی جرئت پذیرفتن خودتم جمع کنی ؟ که الان جلوم نشستی و حتی کلمه ای از دهنت خارج نمیشه ؟
ارکان با شنیدن حرف های پدرش اخمی کرد و بالاخره لب باز کرد :
- ۵ سال رفتم که بدونم واقعا چیم ! ۵ سال رفتم که بتونم بعدش با افتخار از متفاوت بودنم بگم ! رفتم که بتونم اول خودمو و احساسات مو جمع کنم و بعدش بیام پیش ارباب ایل ها خودمو بازگو کنم !
رفتم که نگن پسر ارباب اصلان ، ناخلف و گناه کرده !
رفتم که اول خودم خودمو قبول کنم بعدش شما !
شهامت ! ؟
من الان که اینجام هم به خودم افتخار میکنم !
من ، ارکان اصلان بیگم ، پسر تو ! پس منو از چیزی که هستم و میخوام باشم نترسون !
اصلان با جدیت به چشم های اشک گرفته پسرش نگاه کرد
پوزخندی زد و گفت :
ـ پسر من ؟
ارکان اصلان بیگ ، پسر اصلان اصلان بیگ !
ارباب ایل ها ؟
ناخلف و گناه کرده ؟
من شاید ارباب ایل و ارباب اصلان باشم اما برای تو فقط پدرم !
منو با چی قضاوت کردی که ذهن ناکاملت فکر کرده من متوجه تفاوت های پسرم نمیشم ؟!
که مننننن ، برای این مردم حاضرم هم خون خودمو رها کنم !
بترسونمت از چیزی که هستی ؟
آخه پسره احمق ! منی که ۵ سال دارم روی تفکرات ۶۰و خوردی ساله ام کار میکنم که تفاوت تورو قبول کنم برای چی باید با تو سر جنگ بردارم ؟
ارکان شوکه شده به پدرش خیره شد و با درد زمزمه کرد :
- تو میدونستی ؟ از کجا ؟ از کی ؟ قبولم کنی ؟
بابا من همجنسگرام ! من عاشق یه پسر میشم
با یه پسر ازدواج میکنم ! من قرار نیست زنی رو بیارم خونه و بهت نوه بدم !
میدونی ؟ تو ایران جرمه ، اعدامم میکنن ! میگن لواطه ! به اشتباه بهم میگن همجنس باز
بهم انگ جفا کار و متجاوز و گناه کار میزنن فقط چون عاشق همجنس خودم شدم و این موضوع دست من نیست !
میتونی یه روزی که همه فهمیدن ، همه این حرفا رو میزنن
بلند شی بگی این پسر منه ! ارکان اصلان بیگ ؟!
اصلان نفسی گرفت و سعی کرد بغض ناخواسته گلوش رو قورت بده !
بلند شد و دستی روی شونه پسرش گذاشت و گفت :
میدونم
همه چی رو راجب تو و آدمای مثل تو میدونم
آماده ام
واسه هرچی بگی آماده ام
عشق و عاشقی جرم نیست ! ممکنه عاشق هر کی و هرچی بشی
من با عشق به مادرت درکت کردم و میکنم !
خود من اگه مامانت پسر بود باز هم عاشقش میشدم ، مطمعنم !
پس حواست باشه تو تا همیشه ارکان اصلان بیگ ، پسر اصلان اصلان بیگ میمونی !
میکشم اونی رو که بخواد دستش به گردن پسر من بخوره
مگه من مرده باشم و این اتفاق بیفته !
...
از دید ارکان :
توقع این حرف ها رو نداشتم !
فکر میکردم اگه به بابا بگم نهایت میزنه در گوشم و پرتم میکنه بیرون !
این اصلان ، این پدر برام جدید بود !
نمی شناختمش ! حداقل نه تا قبل امروز !
حال میفهمم چرا مامان عاشق مردی که ۲۰ سال ازش بزرگ تره شده !
گلوم درد گرفته بود
یه حجم بزرگ توش گیر کرده بود که باید میشکست ! و من شکستمش
تمام لغت های باید و نباید های یک مرد رو شکستم !
من آرمان اصلان بیگ با افتخار میگم که به عنوان یک مرد همجنسگرای ۳۰ ساله تو آغوش مردی که حکم پدر رو برام امضا کرد گریه کردم !
.....
اینم از پارت جدید
لذت ببرین
YOU ARE READING
death beat
General Fictionهایکا پسری که تو بچگی خانوادش رو از دست داده و از اون موقع تا الان پیش عموش زندگی میکنه عمویی که چیزی جز اسم و چهره و بغل چیزی ازش نمیدونه و آیا هایکا قراره به این جور زندگی کنار عموش ادامه بده ؟
