هایکا پسری که تو بچگی خانوادش رو از دست داده و از اون موقع تا الان پیش عموش زندگی میکنه
عمویی که چیزی جز اسم و چهره و بغل چیزی ازش نمیدونه
و آیا هایکا قراره به این جور زندگی کنار عموش ادامه بده ؟
ناشناس : سوم شخص : ـ قربان ، تراشه علامت ضعیفی از خودش نشون داده ! تقریبا موقعیتشون رو بررسی کردیم دستورتون چیه ؟ مرد دست از نوازش گلبرگ های گل زیباش برداشت و با چشمایی که غرور و دیوانگیشون زیادی آشکار بود به زیر دستش نگاهی انداخت نیشخندی زد و با دیوانگی گل مورد علاقش رو تو دستاش خفه کرد همیشه همینطور بود اون باید با دستای خودش چیزای مورد علاقش رو خفه و نابود میکرد از گل مورد علاقش گرفته تا همسری که تا چند ساعت پیش رد گرم بوسه هاش هنوز روی بدن مرد خودنمایی میکرد اما اینا همه تا وقتی بود که مرد متوجه علاقش به اون زن نشه بهرحال مقصر خودش بود ، اینقدر زیبا و خوب بود که مرد رو دیوونه کرد واسه چشیدن گوشت و خونش و الان چی ؟ خوشبختانه جنازه تیکه تیکه شدش هنوز بوی تعفن نداده بود اگرچه گوشتش به مرغوبی ظاهرش نبود امیدوار بود حداقل این شکار ۸۰۰ ساله خاندانش ارزش تیکه تیکه کردن و وقتش رو داشته باشه چرخی به جام شراب توی دستش داد و با صدای آرومی گفت : بالاخره پیداش کردم اما برای الان دست نگه دارین ، اونو هشیار نکنین اصلا دلم نمیخواد پادشاه کوچولوم دوباره ازم فرار کنه مرد به نشانه احترام خم شد و گفت : چشم قربان ....... سوم شخص به باند کشی دور دستش نگاهی انداخت هنوزم باورش نمیشد توی یک دقیقه مچ دستش در رفت دوباره جا رفت همینطور که خیره دستش بود توی ذهنش به قدرت عجیب و سریع بودنش اعتراف کرد ارکان اصلا ضعیف نبود حتی بدنش هم چند برار افراد عادی بود پس طبیعتاً قرار نیست استخوان مچ دستش ضعیف یا کارنکرده باشه و این باور که کیان با اون جثه نچندان بزرگش توی یک ثانیه مچش رو زد داغون کرد ، یذره سخت بود نچی گفت و دستی توی موهای پرپشتش کشید کلی کار داشت که باید انجام میداد برای همین فکر کردن بهش رو به بعداً مولکول کرد اول از همه باید یه سر میرفت روستای مادریش ۵ سالی بود خانوادش رو ندیده بود و آخرین باری که با مادرش تماس گرفت ، موبایل رو روش قطع کرد و ارکان فهمید صبر مادر برای دیدن فرزندش به سر آمده پس در اولین فرصت با جت شخصیش از ترکیه به ایران حرکت کرد ارکان ، هر کی هم که بود ، توی لغاتش ناراحتی یک مادر جا نداشت هر چی نباشه ارکان ، فرزند همون مردیه که احترامش به خاندانش و همسرش زبون زد بزرگ و کوچک محلشونه ! پاشو محکم تر روی گاز فشرد خودش هم عجیب دلتنگ خانه ای بود که ۵ سال پیش به قصد مستقل شدن ، ترکش کرده بود دلتنگ مادرش و آغوش آرامش حتی شیطنت های خواهر و برادر دوقولوش و شاید هم پدر پر از اخم و با صلابتش چند ساعت بعد بعد از یه رانندگی ۷ ساعته بدون استراحت به ایلام رسید شهر پدریش جایی که کودکی و نوجوانی و بخشی از جوانیش رو با بوی طبیعتش سر کرده بود و الان با لمس دوبارش تازه میفهمید که چقدر دلتنگ این خاک و این بو بوده ۵ سال گذشته بود اما ایلام هنوز هم تغییر آنچنانی نکرده بود و همین زیبا ترش میکرد راه عمارت رو پیش گرفت پدرش یکی از سران یکی از روستاهای ایلام بود البته رفته رفته اون حکومت خشک و سرد محو شده بود اما مردم این روستا هنوز هم به پدرش به چشم خان روستا نگاه میکردن و برای حل مشکلاتشان پیش او میرفتند نفسی گرفت با دیده شدن در بزرگ بیرونی عمارت نفسشو بیرون داد دلتنگ بود با رسیدنش تک بوقی زد که در عمارت باز شد و نگهبان ازش خارج شد .....
سلاممممم من برگشتم و باید بگم دیوونه شدممممممم دو هفته است دوهفته تماممممم من درگیر این واتپد ..... شدم ( هر فروشی دوست دارین جایگذاری کنین )
چراا؟
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
به این دلیل از بس تو این دوهفته این عکس اومد برام و مننننن هر چی به مخم فشار آوردم که کدوم ایمیل و رمز رو وارد کرده پوکید بدبخت خلاصه بعد ۳ هفته برگشتم و باید بگم اگه بخاطر حرفم بهتون نبود که من این رمان رو تا تموم نکنم ول نمیکنم ، با اون همه فشاری که این ۳ هفته خوردم شاید ولش میکردم اما نویسنده است و حرفش پس پایبند بودم بهتون 😸😉 و بالاخرههههه تونستم به این مبارزه پیروز شم و فقط امیدوارم دوباره پرتم نکنه بیرون 😶🙏🏻😶🌫️ و بله اینم از پارت جدید کم کم با شخصیت اصلی سوم داستان آشنا میشین ووت و کامنت یادتون نره ها 🤕💓