ارکان :
نفسی گرفتم و به چشمای غم زده پسر روبه روم نگاهی انداختم
حرفش دردناک اما به جا بود
هر چی هم بشه
حامی من مرده و تا رسم دنیا بوده یک مرده هیچ وقت به زندگی برنمیگرده !
قرار نیست با نگاه کردن به هایکا ، حامی رو زنده کنم !
با شنیدن صدای بغ کردش لحظه ای چشمامو بستم تا حامی رو فراموش کنم
- میگم ... اگه یه روز از خواب پاشی بعد یه سری رویا دیده باشی فک کنی اونا واقعین ولی تنها کست بگه خواب دیدی ولی تو میدونی که واقعیته چیکار میکنی ؟
از شدت تعجب پلک چپم پرید
چی گفت الان ؟
فکر کنم تعجبم رو فهمید که لباشو داد جلو و در حالی که پاهاشو بغل میکرد گفت :
ولش کن ! تو درکم نمیکنی ....
لبخند کمرنگی زدم
چرا اینقدر شبیه حامی بود ؟!
چیزی نگفتم و از جام بلند شدم
حرف زدن وقتی هم دیگه رو درک نکنیم فایده ای نداره
اما میدونستم قرار هم نیست این پسرک رو همینطوری ول کنم
نیشخندی زدم و گفتم : بلند شو !
......
هایکا :
دستور بود
مطمعنم دستور داد که بلند شم و من نمیدونم چرا بهش عمل کردم
ناخودآگاه جلوش مطیع میشدم
درست مثل وقتی که عمو از اشتباهم خبردارمیشه و با چشماش زل میزنم بهم
منم نمیدونم چرا تسلیم اون نگاه میشم و دهن لعنتیم رو باز میکنم و هرچی هست رو میریزیم بیرون
حتی درونی ترین افکار یک لعنتیم رو
کیان کم بود یکی دیگه هم اضافه شد
یهو با لگدی که به سمتم اومد از پشت به کمر خم شدم و چون توقعش رو نداشتم نتونستم دفاعش کنم فقط شانس آوردم اونقدر خم شدم که پاش به سرعت از بالای بدنم رد شد
لعنت بهش اگه این ضربه میخورد بهم قطعا کبود میشدم
سریع صاف شدم و گارد گرفتم
عمو یادم داده بود آدما غیرقابل پیشبینی ان
پس همه جا و هر لحظه باید گاردمو حفظ کنم
که خب من احمق معمولا اینو یادم میره
درست مثل الان
پوزخندی که بهم زد عصبیم کرد
چش بود این ؟!
اونم گارد گرفت و شروع کرد به ضربه زدن
الحق ضربه هاش دردناک و محکم بودن
حتی دفاع کردنشون هم سخت بود واسم
ینی اگه عمو نبود که کش تنبونم رو بگیره بکشه باشگاه و عین خر کتکم بزنه الان عین ماست جلوش وا میرفتم
ضربه هاش کاری و دردناک بودن درست
اما باز هم به پای ضربه های عمو نمیرسید
لامصب عمو یه جوری خاص میزنه که قشنگ دل و روده رو یکی میکنه میره
با شنیدن صدای قرچ استخون دستم با چشمای گشاد شده یه نگاه به اون که انگار صداش رو شنیده بود و با بهت نگاهم میکرد و یه نگاه به دست بدبختم که ناله میکرد انداختم
تف
خیلی قوی بود با من خیلی ضعیف بودم ؟
مچ دستم از شدت درد میلرزید
لعنتی فک کنم در رفته
با حس خیرگی عمیقی سرمو بلند کردم و نگاهمو از دستم گرفتم
با دیدن عمو که دست به سینه منو نگاه میکرد
ناخودآگاه بغض کردم
با دیدن نگاهم اومد سمتمون
بی توجه به ارکان اومد کنارم و مچ دستم رو تو دستش گرفت و بله یهو صدای قرچ دوباره بلند شد
از شدت شوک حتی ناله هم نکردم
لعنت بهش
گفتم الان میاد با ارکان دعوا میکنه
نگو اومده دستمو جا بندازه
با آزاد شدن دستم از دستاش تازه یادم اومد ناله کنم
اونم چه ناله بلندی !
مچ نازنینم امشب چی کشید
دوبار قرچ داد از فشار این روز
خدا بقیش رو بسر کنه
تازه نگام به ارکان افتاد که دیدم بله اونم از رفتار خاص عمو در تعجب و بهت به سر میبره
تا به خودم بیام
تا به خودش بیاد
دست اونم از ناحیه موچ صدای قرچ داد
چند ثانیه بعد دوباره صدای قرچ اومد
آب دهنمو بزور قورت دادم
با دیدن موچ دست ارکان توی دستای عمو تازه گرفتم چیشد
این سیاوش میگفت عموت بهت آسون میگیره منه خرم میگفتم دیگه از این سخت تر مگه داریم
عمو هرچی هم باشه آدمه و محدودیت داره
نگو راست میگفته و منه خر ، خر بازی درآوردم
.....
سوم شخص :
ارکان خیره چشمای درشت و مات کیان آب دهنش رو بزور قورت داد
میدونست کیان رزمی کار ماهر و قهاریه اما نه تا این حدش رو
اینقدر سریع پاشو با مهارت بلند کرده بودو با هدف شکستن مچش زده بود که حتی دفاع ناخودآگاه بدنش هم بعد ضربه کیان بود
و اگه درد کمرنگ مچش نبود فکر میکرد همش توهم خودشه
ارکان تو ذهنش خط به خط مینوشت که هایکا خط قرمز کیانه که نباید ازش بگذره
قطعا اگه بلایی سر هایکا بیاد قرار نیست کیان ساده بگذره ازش
ولی در همین لحظه تو ذهن کیان فقط یک جمله از هزاران جمله ای بود که حفظ کرده بود !
( با بچه ها مثل خودشون رفتار کنید ، نشونشون بدید هر عملشون عکس العملی داره ! )
و کیان تو این لحظه با ارکان مثل هایکا رفتار کرده بود
کیان اصولاً منزوی گوشه گیر بود
جز هایکا و سیاوش کسی صداش رو نمیشنید
اگه همین باشگاه هم نبود رسما لقب گوشه گیر ترین آدم جهان مال کیان میشد
البته اگه کیان آدم باشه .....
پس درنتیجه کیان چیزی در رابطه با صحبت کردن با یک بزرگسال طبیعی که زندگی طبیعی داره نمیدونست
علاقه ای هم به دونستنش نداشت
پس فقط مثل هایکا دیدش !
و به خیال خودش یادش داد نباید هر حرکتی رو انجام بده !
.......
اینم از پارت جدید
لذت ببرین 🧡
ووت و کامنت هم یادتون نره 🫧🤗
YOU ARE READING
death beat
General Fictionهایکا پسری که تو بچگی خانوادش رو از دست داده و از اون موقع تا الان پیش عموش زندگی میکنه عمویی که چیزی جز اسم و چهره و بغل چیزی ازش نمیدونه و آیا هایکا قراره به این جور زندگی کنار عموش ادامه بده ؟
