part 36

17 0 0
                                        

سوم شخص :
ارکان
نگهبان با دیدن ماشین جلوی عمارت ، فوری خودش رو بهش رسوند
این عمارت و خاندانش روی احترام به مهمون خیلی حساس بودن
با رسیدن به ماشین ، کنجکاو به شیشه ماشین خیره شد تا بلکه مهمون توی ماشین رو ببینه
با پایین اومدن شیشه بلافاصله جوشش اشک رو توی چشماش حس کرد و با شوق گفت :
- سڵاو بەرزەوانی من جوانم بە خانەی خۆش هەڵبژێردنیت
( سلام ارباب جوانم ، به خونه خوش اومدی )
ارکان که تا اون لحظه به چهره ی مرد مسن اما تنومند خیره بود با شنیدن صداش تازه فهمید چقدر دلتنگ این زبان شده
نگهبان فرصتی نداد و با داد روبه عمارت کرد و  با ذوق گفت :
- ئای ئەهالی عمارە، ئەرباب جوانی گەڕاوە
( ای اهالی عمارت ، ارباب جوان برگشته )
لباش به خنده ی کمرنگی باز شد
دلش برای این آدما هم تنگ شده بود
بوقی برای نگهبان زد و از در ورودی عمارت رد شد
به لطف داد بلند نگهبان همه محافظا توی حیاط بیرونی و خدمه توی حیاط درونی جمع شده بودن و  بعد ۵ سال منتظر دیدن ارباب جوان عمارتشون بودن
دستی توی موهاش  کشید و بعد از مطمعن بودن از مرتب بودنش از ماشین پیاده شد
برای نگهبان ها سری تکون داد و در جواب خوش آمد گویی هاشون لبخند کمرنگی میزد
تو این لحظه که دقیقا کمتر ۱۰۰ قدم با مادرش فاصله داشت هیچی جز رسیدن به اون ارومش نمی‌کرد
همین که پاش به حیاط درونی رسید نفس عمیقی گرفت و بازدمش رو با مکث بیرون داد
این حیاط به خاطر عشق زیاد مادرش به گیاهان پر از گل و گیاه متنوع بود و همین علاوه بر زیبایی خاصی که بهش میداد بویی مثل بهشت هم وارد ریه هات میکرد
چشم هایش رو باز کرد و بدون نگاه به خدمه یراست راه عمارت اصلی رو پیش گرفت
ناخودآگاه به قدم هاش سرعت داد
لحظه به لحظه دلتنگ تر میشد
چطور تونسته بود ۵ سال دور از این خونه و افرادش زندگی کنه ؟
به سرعت از در اصلی عمارت گذشت
دلتنگ جز به جز عمارت رو زیر و رو کرد
همون بود
هیچی عوض نشده بود
با دیدن پله ها که به طبقه دوم می‌رسید بدون مکث بیشتر از پله ها بالا رفت
اتاق اعضای اصلی خانواده طبقه بالا بودن
روبه روی اتاق مادر و پدرش که رسید لحظه ای ایستاد تا نفسی چاق کنه
نفوذ هیجان و دلتنگی رو توی تک تک سلول های احساس میکرد
دستی توی موهاش کشید و بالاخره در زد
اما بدون ایستادن برای شنیدن جواب در رو باز کرد و دلتنگ وارد شد
با دیدن مادر و پدرش که تو بوسه ی همدیگه گم شده بودن ، خشک شده جلوی در ایستاد
لحظه ای مکث کرد و خواست عقب گرد کنه که تو آغوش گرم و کوچولویی فرو رفت
+ بگەڕێوە پێنج ساڵە لە ژیانی خۆتت بێبەش کردم، پێنج ساڵ، ئەمە نەریتی کوڕەکەمە ئایا ئەمە یاسای دایکایەتییە؟ تا له کوڕەکەی دوور بکەوێتەوه و بسووتێت؟!
( برگشتی ! برگشتی پسرم ، اخخخ ۵ سال ، ۵ سال منو از خودت محروم کردی ، اینه رسمش پسرم ؟ اینه قانون مادر بودن ؟ اینکه از پسرش دور باشه و بسوزه ؟ )
لعنتی به خودم گفتم و دستامو محکم دور تن ظریفش پیچیدم
دلتنگش بودم و این حرفاش قابلیت خفه کردن خودم واسه این ۵ سال رو داشت
ـ داوای لێبوردن دەکەم دایکە دەبوایە دڵ ئەسڵانی ئازیز
ناچارم کۆڵەکەکان هەناسە بدەم.
بەڵام ئێستا گەڕامەوە قەرەبوو دەکەمەوە قەرەبووی ئەو 5 ساڵەی غیابی خۆم دەکەم نازدار ئەسڵان
( متاسفم مامان ، مجبور بودم عزیز دل اصلان
مجبور بدم نفس ارکان
اما الان برگشتم ، جبران میکنم ، اون ۵ سال نبودم رو برات جبران میکنم  نازدار اصلان  )
( اصلان = پدر ارکان )
با هق زدن مادرش ، خودش رو برای چندمین بار لعنت کرد
دستاشو دورش محکم تر کرد و تنگ تر و حریص تر زن ظریف ۴۵ ساله توی آغوشش رو طلب کرد
با نشستن دستی روی شونش ، با مکث سرشو از توی گردن مادرش بلند کرد و خیره پدری که با ۶۰  سال سن هنوز هم مقتدر و قابل احترام بود دوخت
اصلان با جدیت همیشگیش نگاه چشمای پسرکش کرد
.........
اینم از پارت جدید
لذت برین ❤️‍🔥

 death beat Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt