part 32

15 2 3
                                        

گیج چیزی بودم که شنیدم
اشتباه کردم یا اون واقعا لقبی رو گفت که حتی یکبار هم جلوش بهش اشاره نکرده بودم
هوفف
چرا حس میکنم تو یه رمان گیر افتادم از اون رمانایی که یهو شخصیت اصلی می‌فهمه انسان نی و تو به دنیای ماوراییه
خوف برم داشت
با صدای عمو از فکر های مزخرف دست برداشتم
توهم زده بودم ناجور
ـ بابت کمکتون ممنونم !
نگاهش رو به سمت عمو داد و در جوابش لبخندی زد و گفت : کمکی نبود اون بدون من هم به خونه می‌رسید
من فقط مسیرش رو کوتاه تر کردم
عمو سری تکون داد و چیزی نگفت
رفتم جلوتر و با کنجکاوی پرسیدم :
بهم گفتین اگه دفعه دیگه همو دیدیم اسمتون رو بهم میگین !
واقعا کنجکاو بودم ببینم اسمش چیه
بهش میخوره به این خفن داشته باشه
+ ارکانم!
ارکان اصلان بیگ
اسمشو زیر لب زمزمه کردم
- ارکان
بهش خیره شدم
که خودش معنی  نگاهمو فهمید
خنده ای کرد و گفت :
سرنوشت پاک
چقدر قشنگ بود
سرنوشت پاک ، نمی‌دونم چرا این لحظه دلم میخواست عمو هم همچین اسمی داشته باشه
میگن اسامی مسیر زندگی رو مشخص میکنن
اگه اون خوابا واقعن واقعی باشن
ای کاش عمو جای  پادشاه ، سرنوشت رو حمل می‌کرد
یه لحظه نگاهمو به چشمای مات عمو دادم
برخلاف تصورم خیره ارکان بود
اخه عمو  کلا به چهره ها بی تفاوته
یا کلا نگاه نمیکنه یا اگرم بکنه در حد ثانیه است
انگار همشون براش توی دوتا چشم و بینی و لب خلاصه میشن
نفسی گرفتم و پرسیدم : چرا اومدین اینجا ؟
برای باشگاه ؟
مکثی کرد و با دقت جوابم داد :
اره
شنیدم معروف ترین باشگاه برای افرادی مثل من اینجاست
گفتم تا اینجام امتحانش کنم ببینم به پای معروفیتش میرسه یا نه
افرادی مثل من 
پس اونم از اون کله گنده هاس
سرمو  به معنی فهمیدن تکون دادم
که عمو سیا گفت : برای اومدن به باشگاه با من  باید صحبت کنی ، بعد از توضیحات اگه اوکی بودی  میتونی از همین امروز شروع کنی !
ارکان سری تکون داد و از کنار عمو رد شد و رفت سمت میز عمو سیا
حس خوبی بهش داشتم
انگار تو این تاریکی عمیق یه نور پیدا کردم که میتونه کمکم کنه
با عمو رفتیم داخل رختکن باشگاه و لباسامونو عوض کردیم
هنوز گیج بودم
انکار تو یه حاله از بی‌خبری داشتم قدم میزدم
نیاز داشتم خودمو و ذهنمو تخلیه کنم و چی بهتر از کیسه بکس ؟
بعد تعویض سریع رفتم تو سالن اصلی باشگاه و کمی بدنم رو گرم کردم تا آماده شم برای تخلیه عصبانیتم
...
کیان :
نفسی گرفتم و مشتمو محکم تر به کیسه بکس کوبیدم
پشیمون بودم از کاری که باهاش کردم ؟
پشیمونی چیه ؟ چه رنگیه ؟  از چه جنسیه ؟
نمی‌دونم
هیچ وقت هیچ چی از احساسات جز حفظ کلمش نفهمیدم
عصبی بودم ؟ ناامید ؟
نه
هیچ چی نبود
مثل همیشه وجودم راکد و یه دست بود
یاد گرفتم اینکور وقتا بعد این موقعیت ها آدما شروع میکنن به مشت زدن
هر دفعه محکم تر
بعد اگه آروم نشدن داد میزنن
بعد موهاشونو میکشن و شاید گریه کنن
همیشه تو مرحله اول وایمیستم
فقط مشت میزنم
کشیدن موهام و گریه کردن ؟!
برام معنی نداشتن
اما مشتام همیشه معنی داشتن
برای زنده موندن
فرار کردن
چال کردن
و شاید تظاهر کردن
باهاشون راحت بودم
امروز باشگاه خلوت بود
به سیا گفتم وقت  امروز رو لغو کنه
هایکا نیاز داشت به تخلیه کردن خودش
اگه فقط راه دیگه ای بود .....
اما اولویت من حفظ قولم بود
قول حفظ جون هایکا
پس هرچی هم میشد ، یا قراره بشه
هایکا نباید تو این قضیه پا بذاره
حتی اگه این پا نداشتن به معنی دستکاری خاطراتش باشه

.....
خب من اومدم 😁
اول بگم پارت چک نشده
و از اونجایی که تایپم عالیه ..... دیگه خودتون حواستون باشه 🫣😬
خب امروز شخصیت جدید وارد داستانمون شد
من خودم روش کراشم 😂
بنظرتون از شخصیت ها عکس بزارم ؟ یاخودتون تصور میکنین؟
اگه خواستین بگین که بزارم
لذت ببرین 🧡

 death beat Donde viven las historias. Descúbrelo ahora