هایکا :
هنوزم گیج بودم
اما کاری ازم برنمیومد
همه چی تو هم بود
نیاز داشتم تخلیه شم برای همین وقتی عمو گفت بریم باشگاه بی چون و چرا قبول کردم
میخواستم مشتام راه تخلیه ذهنم شن
هوفی کشیدم و کلاه هودی مشکیم رو سرم کشیدم
امروز عجیب اون روی شیطونم سرکوب شده بود
انگار اونم در تعجب بود از این فراموشی که انکار ساخته ذهنه خودمه
اونقدر درگیر افکار درهم و برهم ذهنم بودم که هیچی از مسیر نفهمیدم
فقط با ایستادن ماشین فهمیدم که رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و و از در بزرگ ورودی باشگاه رد شدم
طبق معمول عمو سیا پشت میز نشسته بود و اونقدر درگیر دفتر توی دستش بود که متوجه اومدم نشد
رفتم سمتش و گفتم : عمو سیا ؟
هول شد
انگار توقع نداشت منو ببینه چون فورا دفتر توی دستش رو پرت کرد روی میز و با بهت گفت :
- تو ... اینکا چکار میکنی ؟
ابرویی بالا انداختم چرا امروز همه عجیب شده بودن
عمو و هاله ای که بوی مرگ میداد
خودم و ذهنی که انگار یکی ورقه های خاطراتشو تیکه تیکه کرده و ما بینش یه چیزایی برداشته
و الآنم واکنش عمو به اومدنم و مخفی کردن دفتر
مگه من هر روز عصر نمیام باشگاه ؟
+ چرا نباید میومدم ؟ چیزی رو ازم مخفی میکنین ؟
قورت دادن آب دهنشو دیدم
چشمای عمو سیا همه چی رو لو میداد
مهم نبود چقدر سعی کنه باز هم چشماش احساساتش رو لو میداد
درست مثل الان که نمیتونست تو چشمام نگاه کنه
با کمی مکث گفت : دیوونه ای ! چیو باید مخفی کنیم !
فقط چون کیان بهم گفت یکی خفتت کرده گفتم شاید نخوای بیای
که دیدم نه خر تر از این حرفایی
اوهومی گفتم و سری تکون دادم
باورم نشد
حتی حرفای عمو هم باور نکردم
به همه چی شک داشتم
هوفففف
- کیان کجاست ؟
با سوال عمو سیا سرپر از دردم رو بلند کردم راست میگفت عمو کو
+ نمیدونم ، پیاده شد از ماشین
میرم دنبالش
تا خواست چیزی بگه در ورودی باز شد و عمو و یکی که نمیشناختم وارد شدن
بوش آشنا بود ، یا بهتره بگم عجیب اشنا بود
کجا دیدمش ؟
امکان ندارم من این بدن خوش فرم و چهره خوشتیپ رو ببینم و یادم نمونه
با یادآوری اتفاق تو راه مدرسه و مردی که کمکم کرد اوپسی گفتم
دقیقا خودش بود
همونی که کمکم کرد و گفت اکه دوباره همو دیدم اسمش رو بهم میگه
اون هنوز منو ندیده بود چون در حال صحبت کردن با عمو بود
زشت بود اگه نمیرفتم جلو و همینطوری رد میشدم
بهر حال اون نجاتم داد
آروم رفتم سمتشون که نگاه هردشون برگشت سمتم
مکثش زو حس کردم انگار اونم تو ذهنش دنبال دلیل آشنا بودن من میگشت
که با بالا رفتن ابروش فهمیدم گرفته منو کجا دیده
لبخندی زد و گفت :
سلام
دوباره همو دیدیم
آرامش کیان !
....
خب اینم از پارت جدید 😀
اگه بتونم فردا هم آپ میکنم 😊
پارت ویرایش نشده 😶
اما سعی کردم تو تایپ دقت کنم
پس اگه غلطی چیزی دیدین رد شین 😸🙏🏻
لذت ببرین 🧡
YOU ARE READING
death beat
General Fictionهایکا پسری که تو بچگی خانوادش رو از دست داده و از اون موقع تا الان پیش عموش زندگی میکنه عمویی که چیزی جز اسم و چهره و بغل چیزی ازش نمیدونه و آیا هایکا قراره به این جور زندگی کنار عموش ادامه بده ؟
