هایکا :
دادی زدم و مشتمو محکم رو تنه کیسه بکس ۱۲۰ کیلویی فرو بردم
زخم شدن و درد گرفتن مفصل هام رو حس میکردم اما الان نمیتونستم دست بردارم از این مشت زدن هایی که نصفش خودزنی حساب میشد و نصف دیگش خالی کردن هاله سیاه ذهنم
میترسیدم
حس رهاش شدن دوباره درد داشت
حالم از این ترس و درد بهم میخورد
اگه ... اگه
یه درصد این خواب و این گیجی واقعی باشه
پس لعنت به من که اینقدر ضعیفم که عمو حتی نذاشته واقعیت رو بدونم
نمیدونم چقدر به دیوانه مشت زدن ادامه دادم
ولی اونقدری بود که با تیر کشیدن استخون بازوم عقب بکشم و تازه یادم بیاد که باید به ناله انگشتام و مچ دستم هم توجه کنم
با عصبانیت دستی توی موهای خیس از عرقم کشیدم و بهشون چنگ زدم
+ چی ارامش کوچولومون رو اونقدر طوفانی کرده که به نالهی بدنش هم توجه نکنه ؟
با شنیدن صدای جدیدی اخمام تو هم رفت
سرمو بلند کردم که با دیدن چهره ارکان ناخودآگاه بدنمو منقبض کردم
امروز به اندازه کافی شک بهم وارد شده بود
و اصلا حال کشف یه آدم جدید رو نداشتم
فک کنم اونقدر داغون بهم نگاه کردم که خودش فهمید چه حسی دارم
چون خندید و گفت :
باور کن گاهی اوقات حرف زدن با یه غریبه حالت رو بهتر میکنه
گنک نگاش کردم
خط قرمز ۵ عمو این بود که با غریبه هم صحبت که هیچ نگاه هم نکنم
اگرچه خیلی وقتا شکستمش اما خب اینقدر هم دیگه احمق نیستم که به کسی که جز اسم چیزی نمیدونم بشینم چاله های ذهنم رو براش بگم
بی توجه به اخمام نشست کنارم
+ نیازی نیست کامل بگی جوری بگو که هم گفته باشی هم در عین حالی هیچی نگفته باشی
با شک پرسیدم :
- چرا آنقدر میخوای کمکم کنی ؟!
+ فک کن یاد کسی رو برام زنده میکنی که الان جز به سنگ سرد چیزی ازش برام نمونده
- اوه
متاسفم
اما بدون جایگزین کردن کسی برای کسی دیگه هیچ چیزی رو درست نمیکنه
این واقعیت که اون دیگه پیشت نیست هیچ وقت قرار نیست عوض شه حتی اگه یکی دقیقا عین خودش رو پیدا کنی
با مکثش فهمیدم داره به حرفام فک میکنه
آخرین باری که سر قبر بابام رفتم عمو این حرفا بهم زد
و منه ۱۲ ساله از اون روز به بعد دیگه دنبال بابام توی عمو نگشتم
انگار که تازه عمو رو دیده باشم و بخوام بشناسمش و قبولش کنم !
با شنیدن صدای خنده ای دست از افکار کشیدم و به ارکان که میخندید خیره شدم
خندش خیلی زیبا بود
جوری که آدم با دیدنش ناخودآگاه همراهیش میکرد
ای کاش عمو هم میخندید !
یعنی چه شکلی میشد ؟
+ اشتباه فهمیدی پسر جون
من دنبال اون ، توی تو نمیگردم
اما از طرفی هم حرفت درست بود و بجا
تازگی ها زیادی تو رویاش غرق میشم
و وقتی بیدار میشم ، تو واقعیت دنبال رویایی میگردم که حتی نشونه ای از واقعی بودن نداره
لحنش درد داشت
انگار که همه زندگیش رو از دست داده بود
چقدر به شخص میتونسته برای به فرد خاص باشه که با رفتنش ، تاریکی رو بهش هدیه بده
اگه عمو هم بره
من .... منم اینجوری میشم ؟!
از شدت عصبانیت این فکر نفهمیدم چکار کردم
فقط ناخودآگاه دستمو بلند کردم و مشت محکمی تو صورت خودم کوبیدم
ناخوداگاهم میخواست با درد دادن به خودش جلوی اراجیف افکار رو بگیره و نزاره بیان تو مغزم
انگار میخواست بگه که نه
عمو همیشگیه
تکیه گاهمون اگرچه ترک خورده ولی ریزش نداره
سرمو که بلند کردم تازه با دیدن چشمای درشت شده ارکان تازه فهمیدم چه خفتی خوردم
تا خواستم دهنمو باز کنم و زر بزنم با تیر کشیدن گوشه لبم لعنتی به خودم فرستادم و دهنمو بستم
مشتمم محکمه ها
لبم جر خورد
بیا الان فک میکنه این چه چلیه که خود زنی هم داره
عجب خفتی خوردم نجاتش دادم
....
سلام
من برگشتم
اینم از پارت جدید
چند تا نکته هم بگم
اول اینکه این رمانم هیچ وقت هیچ وقت رها نمیشه
کامل میشه
دوم اینکه رمان نوشتن واقعا سخته
این پارت ۶۰۰ کلمه ای که نوشتم براتون رسماً سرویس شدم
چرا ؟
چون باید سعی کنم در عین همه چی رو گفتن چیزی لو ندم
یا از کلماتی استفاده کنم که ریدرم لذت ببره و حس ننه نویسنده بهش دست بده
اینکه شخصیت ها تو چه حالتی و چه تیپی هستن
و این پارت سرویس کننده تررینن پارتم بود تا امروز
چرا ؟
چون شخصیتی که وارد شده نقش خیلی مهمی داره ( اسپویل کوچولو )
و خلاصه که مونده بودم چجوری واردش کنم 😂😁
و نکته بعدی
رمان من غیرقابل پیش بینیه
مخصوصا شخصیت هاش
قرار نیست چیزی که الان از شخصیت ها میخونین همش باشه !
شما تنها بخشی از شخصیت یک فرد رو میخونین که الان تو این بخش از رمان غالبه و نیازه بهش و به مرور زمان مفهمین که واقعیت اونا چیه و واقعا چه شخصیتی دارن
( مخصوصا ارکان، شاید هم کیان 😸🤫 )
و در آخر ممنونم از صبوریتون
من میخوام پارتی که مینویسم واقعا قشنگ باشه و ارزش داشته باشه
برای همین اگه طول میکشه تا پارت آپ کنم بدونین در حال سرویس شدن واسه نوشتنم ( اولین کارمه خو🤕 )
البته که کار نصف دیگه ای هم دارم که متاسفانه با پاک شدن اکانتم از تو واتپد پرید ولی تصمیم دارم اون هم کامل کنم و از اول بزارمش( البته برای وقتی که به اخرای این رمان نزدیک شدیم )
ممنون از نظراتی که برام میزارین 💓🥰
عاشقشونم 💞
تا پارت بعد....
YOU ARE READING
death beat
General Fictionهایکا پسری که تو بچگی خانوادش رو از دست داده و از اون موقع تا الان پیش عموش زندگی میکنه عمویی که چیزی جز اسم و چهره و بغل چیزی ازش نمیدونه و آیا هایکا قراره به این جور زندگی کنار عموش ادامه بده ؟
