Part 13

408 103 35
                                        

صبح زود بیدار شد.
صبحانه بم را داد و خودش صبحانه مفصلی 
درست کرد. 

روز قبل از مادرش لیست و طرز تهیه چند مدل غذای مقوی را پرسیده بود و صبح با یک وُیس ۴۵ دقیقه‌ای از او مواجه شد که در ان چند 
مدل غذا، دستور پختشان را به صورت کامل توضیح داده بود.

حتی وسط صحبتش یاداوری کرد که قابلمه را بدون دستگیره برندارد و یک لبخند روی لب های جیمین گذاشت.

جونگکوک با عجله از اتاقش خارج شد در حالی که لباس پوشیده بود و وسایلش را چک می کرد.

ـ صبحانه درست کردم.

-وقت ندارم. حتی نمیرسم بم رو ببرم برای پیاده روی. 

ـ میخوای من ببرمش؟ 

جونگکوک چند لحظه به جیمین خیره شد و بعد دوباره کیفش را چک کرد:

- نه، ولی احتمالا تا شب درگیرم. میتونی امروز یکم زودتر بیای خونه؟ 

ـ عا...اره... میام. حواسم به بم هست نگران نباش. ولی صبحانه نخوردی. 

ـ مهم نیست.

ـ صبر کن واست بذارم تو ظرف... 

ولی پیش از انکه ظرف را بیاورد جونگکوک در را پشت سرش بسته بود.

بم پایین پایش ایستاده و به او خیره بود:

-اوووف... حالا با این همه غذا چیکار کنیم بم؟ 

بم زبانش را بیرون انداخته و به نظر می رسید گرمش شده.

ـ بیرون نمیتونم ببرمت ولی میخوای بریم اب بازی؟ 

بم دور خودش چرخید و دنبال جیمین داخل حمام رفت.

............................

چند دقیقه‌ای مقابل رستوران این پا و ان پا کرد.
در تلاش بود بفهمد مادمازل داخل است یا نه.

هنوز ممکن بود از شب گذشته دلخور باشد. 

فنجان مورد علاقه‌اش را شکسته بود و شبش را با دوست پسرش بهم زده بود.
نمی دانست باید منتظر چه تنبیه‌ای باشد.
وقتی از جکسون خواست سر و گوشی اب دهد، جکسون دستش را خواند:

- یه کاری کردی مگه نه؟ 

بعد داخل رفت و وقتی مطمئن شد مادمازل هنوز نیامده اشاره کرد داخل شود.

جیمین پیشبند بست و مشغول تمیز کردن شد در حالی که هنوز می لنگید.

ـ چیکار کردی که انقدر میترسی ببینتت؟ پات چی شده؟ 

ـ خورده شیشه رفت تو پام. 

ـ پس یه گندی زدی. چیزی که نباید بشکنی شکستی؟ 

یک ابروی جیمین بالا پرید:

- از کجا فهمیدی؟

ـ خودت گفتی خورده شیشه رفته تو پات. بعدم که از مادمازل  می ترسی. کنار هم گذاشتن اینا کار سختی نیست. اصلا ببینم کجا بودی که پابرهنه رفتی رو خورده شیشه‌ها؟ نکنه....

Mint Choco (Kookmin) Where stories live. Discover now