Part 15

432 100 37
                                        

-هی اینجام...

جکسون برای جیمین دست تکان داد و وقتی توجهش را جلب کرد، شات اخر از بطری ای که پیش از امدن جیمین باز کرده بود سر کشید.

جیمین روی چهارپایه نشست.
چهره‌اش گرفته و خسته به نظر می رسید. 

جکسون یک کاسه نودل برایش سفارش داد که جیمین گفت:

-من گرسنه نیستم. 

جکسون بطری دیگری را باز کرد:

- به حساب منه. بخور.

و پیکش را پر کرد.

جیمین بدون اینکه منتظر لیوان جکسون بماند ان را سر کشید.

ـ روز سختی بود؟ 

جیمین کمی از نودل خورد:

- تو خیابون سرگردون موندن سخته.

ـ کار پیدا نکردی؟ 

ـ چرا. توی یه رستوران گوشت خوک. ولی گفت از فردا برم.

جکسون لیوانش را پر کرد:

-سخت نگیر.

جیمین به نظر میرسید واقعا اشتها ندارد که نودل را کنار زد و بطری را از دست جکسون گرفت و سر کشید. 

حالا حس میکرد وزن تمام اسکناس هایی را که در واقعیت مادمازل به حسابش واریز کرده بود روی قلبش احساس میکند.
معامله ای که پذیرفته بود، پر سود تر از 
ان بود که بتواند رد کند.
جکسون به این پول احتیاج داشت.

بطری را از دست جیمین کشید:

- اوی بسه. خودتو خفه نکن. یکم دیگه باید بریم. 

جیمین اهی کشید. 

ـ میدونی... شاید حق با اوناس... من دارم خیالپردازی میکنم. 

ـ من دیدم تو چجوری میرقصی. تو واقعا خوبی. به این زودی ناامید شدی؟ 

ـ نمیتونم ناامید شم. اگه الان جا بزنم مجبورم تا اخر عمرم توت فرنگی بچینم و مراقب گاوا باشم.

جکسون لبخندی زد:

-خیلی خب دیگه. غذاتو زودتر بخور باید بریم. 

اما جیمین چیز دیگری نخورد.
تا رسیدن به کلاب قدم زدند و الکل را بی اثر کردند؛ 

هر چند اهمیت چندانی نداشت.

این بار، برعکس کلاب قبلی، کمی مرموزتر و تاحدودی مخفی بود.
وارد زیرزمینی شدند که هیچ تابلو و نوشته ای نداشت.
اگر کسی در را از داخل باز نمیکرد، هیچ کس متوجه نمی شد اینجا یک ایستگاه متروی متروکه است یا کلاب.

دنبال پسری که در را باز کرده بود حرکت کردند و با پایین رفتن از پله‌های بیشتری، به فضایی که در ان زیرزمین خفقان اور، با نور و موزیک زنده شده بود پا گذاشتند.

Mint Choco (Kookmin) Où les histoires vivent. Découvrez maintenant