Part 17

387 92 11
                                        

با اینکه زمان زیادی بود که از آن کوچه عجیب که برای جونگکوک یک هزارتوی اسرارامیز و البته شکنجه‌گر به نظر می امد خارج شده 
بودند، جونگکوک تمایلی به جدا شدن از جیمین نداشت. 

در تمام مسیر و حتی داخل تاکسی تا رسیدن به خانه، نگاه جیمین روی جونگکوک بود و جونگکوک با اینکه آن را حس می کرد، نمی دانست چه حرفی بزند تا موقعیت را توجیه کند.
حداقل تا رسیدن به خانه از جونگکوک چیزی نپرسید.

وقتی تاکسی ایستاد، جونگکوک یک اسکناس دراورد و به راننده داد:

- ایشونم برسونید.

و پیاده شد اما جیمین پیش از آنکه تاکسی حرکت کند، بیرون پرید:

-وایسا جونگکوک.

جونگکوک ایستاد و سمت جیمین برگشت:

- داشت یادم میرفت. بابت امشب ممنون.

جیمین از راننده خواست برود و پیش از داخل رفتن جونگکوک ، دوباره متوقفش کرد:

- همین؟ 

لب های جونگکوک از خستگی به سفیدی می زدند و چشمانش دوباره بی احساس بودند.
 
ـ چیز دیگه‌ای نمیخوای بگی؟ 

ـ فکر کنم گفتی حرفامونو زدیم. تشکر هم کردم. 

ـ منظورم این نیست. نمیخوای بگی چرا تو اون کوچه سرگردون بودی؟ 

جونگکوک اهی کشید:

-نه واقعا.

ـ نه واقعا؟

جیمین پوزخندی عصبی زد:

-۵ ساعت تو اون کوچه‌ها دور خودت می چرخیدی ولی نمیخوای بگی چی شده؟ 

ـ چرا برات اهمیت داره؟ من همونیم که تحقیرت کرد و نمیخواستی دیگه ببینیش.

جیمین لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت:

- ولی الان شرایط فرق داره. 

ـ چه فرقی؟ یه روزم نگذشته. من همون ادم بی ملاحظه‌ام.

ـ نمیدونم... فقط... ببینم چیزیته؟ نکنه مریض شدی؟ رنگتم پریده...

و خواست دست روی پیشانی جونگکوک بگذارد ولی جونگکوک خودش را عقب کشید:

- پارک جیمین شلوغش نکن. 

ـ اگه دوباره این اتفاق بیفته...

ـ نمیفته. ممنون از نگرانیت. 

پیش از هر کلمه دیگری صدای پارس بم از داخل خانه شنیده شد. 

به نظر می رسید با شنیدن مکالمه ان ها مدت زیادی پشت در انتظار باز شدنش را کشیده و وقتی خبری نشده، تصمیم گرفته خودش وارد 
عمل شود.

جونگکوک در خانه را باز کرد و بم‌ی هیجان زده، با زیرکی از میان پای جونگکوک فرار کرد و داخل حیاط دوید و خود را به جیمین رساند.

Mint Choco (Kookmin) Où les histoires vivent. Découvrez maintenant