Part 24

350 97 17
                                        

اینم از دو پارتی که قولش رو بهتون دادم
امیدوارم لذت ببرید
با کامنت ها بترکونید خاکستری‌های من

وقتی دیشب به رخت خواب رفت،
وقتی بیدار شد،
وقتی نان ها را در دستگاه تستر می گذاشت،
وقتی رویشان مربا می مالید،
در تمام مدت ذهنش مشغول پیدا کردن پاسخ یک سوال بود.

«پارک جیمین چی میدونه و چقدر میدونه؟»

هنوز گاز اول را نزده بود که جیمین ناله کنان از اتاقش بیرون آمد در حالی که موهایش کاملا بهم ریخته و چشم‌هایش هنوز کاملا باز نشده بود.
به نظر حتی توان کافی برای عوض کردن لباس‌هایش را هم پیدا نکرده بود.
ـ آخ... جونگکوک ...
جونگکوک مشغول خوردن شد و جیمین کورمال کورمال خودش را به کانتر رساند و مقابلش نشست:
-جونگکوک ... یکم آب ... آب گرم بهم بده لطفا...
جونگکوک ابرویی بالا انداخت ولی برایش آب گرم آورد تا شاید به خودش بیاید.
لیوان را که سر کشید سرش را روی دستش گذاشت:
-وای... حالم بده.
جونگکوک لقمه‌اش را فرو داد:
-مجبور نبودی اونقدر بنوشی.
ـ آآآآآ... سرم... حس میکنم تو بدن یکی دیگه ام.
جونگکوک از این تشبیه لبخندی کم‌جانی زد:
- تو قرار بود مسئول غذای من باشی... ولی ببین!! خودم مجبور شدم صبحانه درست کنم چون دیشب اونقدر مشروب خوردی که از هوش رفتی.
جیمین اخم‌کنان به نان در دست جونگکوک نگاه کرد:
-متاسفم... واقعا خیلی... وایسا!!
انگار سوزنی از زیر صندلی توی باسنش فرو رفت که عین فنر از جا پرید:
-من چجوری اومدم خونه؟
جونگکوک در کمال خونسردی قلپی از شیر نوشید:
- یادت نمیاد؟
به جونگکوک زل زده و نفسش را حبس کرده بود و جونگکوک برای راحت کردن خیالش گفت:
-جکسون گفت مست کردی منم اومدم دنبالت. یکی دیگه هم طلبم.
جونگکوک ظرف‌ها را داخل سینک گذاشت و جیمین خودش را به او رساند و دولا شد تا چشم‌هایش را ببیند:
-تو اومدی؟ جکسونم بود؟
جونگکوک تصمیم گرفته بود به حرف زویی گوش بدهد پس همانطور که بشقاب و لیوان را آب می کشید گفت:
-وقتی رسیدم هیچکس نبود. درضمن...
چشم‌غره‌ای به او رفت:
- 30 دلار به من بدهکاری. ظاهرا جکسون حساب نکرده رفته بود.
جیمین نفسی از حرص کشید:
- اون دغلکار... گفت خودش غذا میخره. پولتو میدم جونگکوک. بابت دیشب معذرت میخوام.
جونگکوک از آشپزخانه بیرون رفت:
- دفعه دیگه‌ میذارم وسط خیابون بخوابی، من راننده شخصی تو نیستم.
ـ اوم. قول میدم. ولی تو که اصلا ماشین نداری! با تاکسی اومدی؟
جونگکوک تلویزیون را روشن کرد:
- چه فرقی میکنه؟ به هرحال آوردمت خونه.
جیمین پشت سر جونگکوک ایستاد و شروع کرد به ماساژ دادن شانه‌هایش.
این ترفندش برای به دست اوردن دل پدر و مادرش بود و به خوبی جواب میداد.
اگر جونگکوک واقعا ژن هایی مشترک با او داشته باشد، پس احتمالا او هم خوشاش خواهد آمد.
جونگکوک خودش را جلو کشید:
-چیکار می کنی؟
جیمین او را سمت خودش عقب کشید و به مبل تکیه داد:
- حتما دیشب از کت و کول افتادی. من ماساژور خیلی خوبیم. دستام خیلی نرم ماساژ میدن. مطمئنم خوشت میاد.
جونگکوک شانه‌هایش را بالا انداخت و دست جیمین را عقب زد:
-لازم نیست.
ولی جیمین بیخیال نشد و دوباره شروع کرد و جونگکوک این بار مخالفت نکرد. راستش او آنقدر خوب ماساژ میداد که جونگکوک حس میکرد تمام گرفتگی گردن و شانه‌هایش باز شده‌اند.
ـ جکسون واقعا آدم بیخودیه... پس دیشب هیچکس اونجا نبود؟
جونگکوک اضطراب جیمین را در صدایش تشخیص می داد:
-چیه؟ کس دیگه‌ای هم بوده که نخوای به من بگی؟
جیمین متوقف شد.
از اول هم میخواست واقعیت را به جونگکوک بگوید ولی نگرانی از واکنش احتمالی او و عصبانیتش مانعش می شد.
-راستش...
جونگکوک منتظر ماند و جیمین نفسی عمیق کشید:
-جونگکوک نمیخوام بهت دروغ بگم. من دیشب سونگ یونو دیدم.
از همان پشت، پای بلندش را روی پشتی مبل گذاشت و خودش را بالا کشید و کنار جونگکوک نشست:
-قسم میخورم من نمیدونستم که اون قراره بیاد. جکسون سر خود برداشته بود آورده بودش.
جونگکوک به چشم‌های جیمین نگاه کرد که از صداقت و نگرانی پر بودند.
-انقدر از من میترسی؟ من پدرت نیستم که بهت بگم با کی بگردی و با کی نه.
البته در ته دلش آن حس پدرانه گاهی سرکش می شد و دوست داشت اگر جیمین خیال رفتن پیش سونگ یون به سرش زد، قلم پایش را بشکند.
ـ ولی تو از سونگ یون خوشت نمیاد! (مکثی کوتاه کرد) منم همینطور.
جونگکوک به نیمرخ جیمین خیره شد:
-چرا؟
ـ چون...
جونگکوک منتظر ماند ولی جیمین قصد نداشت چیزی بگوید. حداقل نه آن چیزی را که جونگکوک منتظر بود بشنود.
ـ چون... خب... تو خوشت نمیاد... حتما آدم درستی نیست. منم باهاش نمیپلکم.
جونگکوک میخواست سوالات زیادی از جیمین بپرسد ولی به سختی جلوی خودش را می گرفت و فکر کرد بهتر است این بحث را تمام کند.

Mint Choco (Kookmin) Donde viven las historias. Descúbrelo ahora