Part 25

421 98 65
                                        

صدای برنامه تلویزیونی که هیچ توجهی بهش نداشت در خانه پیچیده بود ولی جونگکوک لم داده روی کاناپه، یک دستش لای موهای نرم بم که به زانویش تکیه داده بود می تابید و انگشت شستش روی صفحه موبایل بالا و پایین می رفت.
ـ خب... بذار ببینیم یه پیک نیک چه چیزایی لازم داره.
تا به حال چیزی در این مورد نمی دانست ولی تنوع وسایلی که بعضی به نظر کاملا به درد نخور می آمدند او را به وجد آورده بود.
ـ باید از این چادرا بگیریم. این صندلیا هم به نظر خوبه. به هر حال نمیتونیم کف زمین بشینیم که... یادم باشه یه تشک برات بگیرم بم.
با باز شدن در خانه و پایین پریدن بم، سرش را از صفحه بیرون کشید.
ـ سلام.
صدایش کش آمده بود و بدن خسته‌اش موقع نوازش بم و بعد رفتن به اتاقش از خستگی تلوتلو می خورد. ساعت کمی از ده گذشته بود. جونگکوک تا آن زمان منتظر مانده بود تا با آمدن جیمین در مورد وسایلی که برای روز بعد احتیاج دارند بپرسد ولی حالا مستقیم به اتاقش رفته بود و بیرون نمی آمد.
وقتی جونگکوک به اتاقش رفت، خودش را روی رخت خواب های جمع شده گوشه اتاق انداخته بود.
ـ دوش نمیگیری؟
نالید: همونجااااا(خمیازه کشید) گرفتم...
ـ رخت خوابتو بنداز و بخواب.
ـ نمیخواد... میخوام تا فردا شب بخواااا.....م...
چشم‌هایش باز نمی شدند و حالا مغزش هم کاملا خاموش شده بود.
جونگکوک بم را که مشغول بو کشیدن لباس‌های جیمین بود بغل کرد و به اتاقش برد.
وقتی به رخت خوابش رفت، با اینکه روز پر کاری داشت و معمولا خیلی سریع به خواب می رفت، پلک هایش راضی به بسته شدن نمی شدند.
در جایش غلت می زد و به گوشه و کنار اتاقش چشم می انداخت و تلاش می کرد از فکری که آزارش می داد فرار کند ولی مدام در سرش تکرار می شد
«نکنه یادش رفته فردا قرار بود بریم پیک‌نیک؟»
آه کشان به سمت دیگر چرخید.
برایش سخت بود بپذیرد ولی مثل بچه‌هایی که برای اردوی روز بعد هیجان داشتند ذوق زده بود و حالا با فکر کنسل شدنش نمی توانست بخوابد.
خسته کننده‌ترین کتاب کتابخانه‌اش را برداشت. کتابی در مورد برنامه نویسی که در آن از کلمات ناآشنا و حتی انگلیسی زیادی استفاده شده بود که هیچی از آن نمیفهمید.
وقت هایی که به سختی می توانست بخوابد، چند دقیقه نگاه کردن به آن باعث خستگی چشمش می شد و خیلی زود او را به خواب می برد و این بار هم همین اتفاق افتاده بود.
اما درست زمانی که چشم‌هایش گرم شدند و پلک‌هایش روی هم افتادند، صدای تق و توقی که از بیرون شنید، از جا پراندش.
لای در نیمه باز بود و چون در پارک بم را نبسته بود، الان هم سرجایش نبود.
ـ صبح شده؟ مگه چقدر خوابیدم؟
ساعت تازه از ۱۲گذشته بود.
وقتی بیرون رفت، بم را وسط سالن دید که یک تکه خیار بزرگ را بین دستان کوچکش گرفته و با لذت مشغول گاز زدنش است. تکه‌های کوچک را با دندان های آسیابش می کند و قرچ قرچ راه انداخته بود. جیمین در آشپزخانه روی صندلی نشسته و همینطور که دستانش روی داخل بشقاب تکان می خورد، چشم‌هایش میان خواب و بیداری در رفت و برگشت بود.
ـ چیکار داری میکنی؟
در لحظه‌ای که سرش داشت پایین میفتاد از جا پرید و خواب را با پشت دست از چشم‌هایش پاک کرد.
ـ دارم کیمپاب درست میکنم.
ـ این وقت شب؟ تو که داره همینجوری هم خوابت میبره!
دوباره مشغول شد:
-پیک نیک بدون کیمپاب معنی نداره. فردا تا از خواب بیدار شم دیر میشه واسه اینکارا.
جونگکوک لبخند محوی زد و هیجان چند ساعت قبلش دوباره بازگشت. جلو رفت و روی صندلی مقابلش نشست تا تماشا کند. جیمین روی یک حصیر تکه‌ای جلبک پهن کرده بود و آن را با برنج پوشانده بود.
جیمین به جونگکوک که در مواد اولیه که هنوز به خورد کردنشان نرسیده بود سرک می کشید نگاهی انداخت و لبخند زد:
-تا حالا درست نکردی نه؟
ـ نه. تا وقتی امادهاش هست...
ـ شبیه اونی که خودت درست میکنی نمیشه. میخوای کمک کنی؟
جونگکوک دست به سینه زد:
-نه.
ـ چیش... خیلی خب پس فقط تماشا کن.
جیمین خیارها را پوست کند و همراه با هویج ها، آن ها را به شکل باریک و دراز برش زد.
ـ حالا باید یکم تفتشون بدم.
بم که خیارش را خورده بود برای گرفتن خوراکی بیشتر برگشت و جیمین اینبار یک تکه هویج به او داد و بم دوباره سر جایش برگشت و این بار سخت تر مشغول شد.
ـ سرخود شدی؟ نصفه شب انقدر بهش خوراکی نده.
ـ هویج واسه دندوناش خوبه. ولی دیدی چقدر سرحاله؟ تو سر شب میفرستیش بخوابه.
جیمین خیار و هویج را جداگانه با کمی نمک داخل ماهیتابه ریخت.
ـ اون برنامه خواب و زندگیش خوبه.
ـ اره ولی اون یه سگه. سگا نگهبانای شبن معلومه که برنامه‌اش با آدما فرق میکنه. احتمالا دوست داره شبا بیشتر بیدار باشه.

Mint Choco (Kookmin) Where stories live. Discover now