Part 27

426 107 28
                                        

جونگکوک دندان‌هایش را روی هم فشرد:
- اینا همش تقصیر توئه چنگ.
چنگ خندید:
- به من چه! من فقط یه سنگ انداختم.
زویی دست به سینه زد:
-این از جیمین خوشش میاد درسته؟
جونگکوک تکذیب کرد ولی چنگ گفت:
-خودش میگه نه ولی رفتارش همش برعکسشو میگه. تازه فکر نکنم یه طرفه هم باشه.
قلب جونگکوک یک ضربان را رد کرد:
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که نمیفهمم چرا جیمین عمدا بهت باخت.
برای چند ثانیه جونگکوک کلمات را گم کرد و با سکوت میان آن سه نفر، تنها صدای پرندگان و خنده بچه‌های در حال آب بازی شنیده می شد تا جونگکوک را دوباره به لحظه بازی با جیمین برگرداند.
- ولی من خوب بازی میکردم! امتیاز آخرو...
چنگ برای ساکت کردنش یک تکه توت فرنگی داخل دهانش چپاند:
-ببند بابا. من داشتم نگاه میکردم دیگه. اون بازی تو مشتش بود. فقط بهت آوانس میداد امتیاز بگیری. آخریشم خودشو زد به خستگی.
جونگکوک نفسی عمیق کشید و کلاه کپ چنگ را تا روی چشمانش پایین کشید:
- کمتر مزخرف بگو. بعدشم اصلا بگیم به فرض محال اون گذاشته من ببرم اینا چه ربطی به احساس جیمین داره؟
زویی سری تکان داد:
- اره به نظر منم ربطی نداره.
چنگ کلاه را از سر برداشت و بعد از صاف کردن موهای بهم ریخته اش دوباره سر جایش برگرداند:
-وقتی زویی این حرفو میزنه من به خودم شک میکنم ولی خب یکم زیادی رفتارش باهات خوبه. مثلا دقت کردم بعضی وقتا محوت میشه.
زویی نیشگونی از بازوی چنگ گرفت:
- الکی ذهنشو بهم نریز. این جیمینی که من میبینم از تمام مراحل پرته. جونگکوک بهش توجه نکن.
جونگکوک سر تکان داد:
- نترس نمیکنم. اولین بارش نیست از این بازیای روانی با من راه میندازه.
- جدا؟ پس قبلا هم از این کرما ریخته.
چنگ وسط حرف پرید:
- داری راجب کی حرف میزنی؟ اگه منظورت اون پسره مایک تو فستیوال تابستونه عکاسی ججوئه که خب حق از اولم با من بود. اون روت کراش داشت بدبخت. ولی ماری نمیذاشت خیلی تلاش هاش موفق بشه.
زویی پرسید:
- مثلا چیکار میکرد؟
- من یه بار قبلا دیدم مایک رو میزت یادداشت چسبوند. یه لحظه حواسم پرت شد بعد که رفتم دیدم دیگه یادداشته نبود. این اتفاق زیاد میفتاد البته. به هر حال اونم حق داشت نمیخواست پسرا بهت نزدیک شن. ولی این یکی دو مورد نبود. در مورد جیمین هم حالا هی بگین نه ولی من ازوقتی با تو آشنا شدم تو تشخیص نگاه مردا استاد شدم. (رو به زویی کرد) سوءتفاهم نشه من با گی‌ها کاری ندارم ولی خیلی بهتر از تشخیص نگاه زناس. مثلا من میدونستم اون سونگ کی یونگ آخر کار خودشو میکنه و بهت پیشنهاد قرار میده. مرتیکه هَوَل.
جونگکوک از جا بلند شد و چنگ پرسید:
- کجا؟
- میرم کمک جیمین. هم بم‌ رو برده هم داره چهارتا بستنی میاره. در ضمن آفتاب خوردن بهتر از شنیدن مزخرفات توئه.
جیمین را از دور می دید که نزدیک می شود در حالی که دو جفت بستنی در دو دستش نگه داشته و به سختی بم را کنترل می کرد. وقتی نزدیک شد، جیمین که حواسش به بستنی ها بود، سریع گفت:
- اینو بگیر جونگکوک داره میریزه.
جونگکوک با دیدن قطرات آویزان بستنی از نان بیسکوییتی قیفی، بلافاصله سرش را جلو برد و آن را لیس زد. البته با چشمان گرد جیمین و خنده‌ی ناگهانی‌اش مواجه شد:
- اینو بده به چنگ.
بعد قلاده بم را از دست او گرفت و حرکت کردند.
- پول بستنیارو بهت میدم.
- لازم نکرده. شرطو باختم. هنوز اندازه ۴تا بستنی پول دارم.
- میدونم عمدا باختی.
جیمین ایستاد و تقریبا فریاد زد:
- چطوری؟
وقتی جونگکوک سمت جیمین برگشت، قبل از هر چیز اسکیت بازی که از عقب، با سرعت و بی احتیاط نزدیک می شد توجهش را جلب کرد و مچ جیمین را گرفت و کنار کشید و همان موقع اسکیت باز به سرعت برق و باد از کنارش گذشت.
- الان بستنیارو ریخته بودی.
جیمین که ذهنش درگیر ماجرای باخت عمدی بود، بی آنکه مچش را از دست جونگکوک بیرون بیاورد گفت:
- من نمی خواستم احساس بدی داشته باشی.
جونگکوک در همان حالت ادامه داد:
-  اما حالا احساس بدتری دارم. دفعه‌ی دیگه بذار ببازم عوضش با تمام وجودت بازی کن.
جیمین ریز خندید:
- ولی اینجوری اختلاف خیلی زیاد میشه.
- ترجیح میدم بازی واقعی باشه. ولی من تو ورزش اونقدرا هم بد نیستم.
- جئون جونگکوک تو خیلی خوش تیپ و جذابی. عین سلبریتیا دست نیافتنی به نظر میرسی و یه هنرمندی ولی بیا قبول کن که اصلا ورزشکار خوبی نیستی.
جونگکوک چشم غره‌ای به او رفت:
- من فقط به فعالیتای بدنی عادت ندارم وگرنه بااستعدادم.
- باشه هر چی تو بگی.
خواست راه بیفتد ولی جونگکوک مچی که در دستش گرفتار بود دوباره کشید:
- باور نمیکنی؟ فقط کافیه اراده کنم اونوقت دیگه حریفم نمیشی.

Mint Choco (Kookmin) Donde viven las historias. Descúbrelo ahora