Part 20

478 98 30
                                        

یک بار دیگر به ظاهر خودش در اینه نگاهی انداخت.
رنگ آبی معمولا خیلی خوب روی پوستش می‌نشست ولی از شلوارک پارچه‌ای کوتاهی که پر و پایش را به نمایش می گذاشت هیچ خوش‌اش نمی‌آمد:

- اجوما... به جز این چیز دیگه‌ای برای پوشیدن نیست؟

زن که پیش از آن کنار گوش دیگری چیزی زمزمه می کرد و با ورود جونگکوک خودش را جمع و جور کرده بود، به جونگکوک این سیگنال را می داد که داشته در مورد او حرف میزده.
البته جونگکوک به این جلب توجهات غیرارادی عادت داشت.
به سر تا پای جونگکوک نیم‌نگاهی انداخت و نیشگونی از زن دیگر گرفت و ریز خندید:

-این تنها لباسمونه. ولی خیلی بهت میاد..چرا انقدر ناراضی هستی؟با این قیافه مطمئنم لُنگم بپوشی تو تنت خوب میشینه.

جونگکوک پوفی کشید و حوله را دور گردنش انداخت و وارد سونا شد.
اولین باری بود که پایش به این مکان عجیب و غریب باز میشد.
وارد سالن که شد، از گرمای رختکن کم شد و جونگکوک نفس راحتی کشید ولی بر خلاف انتظارش جای شلوغی بود.
بعضی ها دراز به دراز کنار هم خوابیده بودند بدون اینکه یک دیگر را بشناسند و اصلا نگران این نبودند که دست و پاهایشان موقع خواب در هم بپیچند.

ـ پارک جیمین... یه جای بهتری نبود بری؟

زیر لب زمزمه کرد و بعد چشم به اطراف انداخت.

چند نفری در گوشه و کنارها نگاهش می کردند که این جونگکوک را بیشتر معذب می کرد و با پرت شدن حواسش به آنها پای مردی را له کرد.

ـ کوری مگه؟

جونگکوک تعظیم کرد:

-معذرت میخوام اقا. عذرمیخوام.

جونگکوک سریع از او دور شد.

ـ باید زودتر پیداش کنم بریم بیرون حرف بزنیم.

بوی تخم مرغ اب پز، مت های لاستیکی و گرمای یک نوع رطوبت بودار معلق در هوا داشت تمام سلول هایش را شکنجه میداد.

خیلی آرام از کنار آدم‌هایی که اندامی شبیه جیمین داشتند می گذشت و صورتشان را چک میکرد و وقتی سر برمیگرداند میدید که آدم‌های بیکار آن طرف سالن، نی نوشیدنی در دهانشان را گاز می گرفتند و به او زل زده اند و گاهی چیزی دم گوش هم پچ پچ میکردند.
تقریبا تمام سالن را گشته بود.

ـ یعنی تو حمامه؟ عاهه...

از کنار چند نفر که روی یک بخت برگشته خم شده بودند و مشخص نبود با او چه کار داشتند رد شد ولی وقتی چیزی توجهش را جلب کرد برگشت.
کف پایش یک پانسمان بود و سریع جونگکوک را به یاد پای زخمی جیمین انداخت.
کمی جلو رفت و صدای زن هایی که موبایل های آویزان از گردنشان را بالای سرش گرفته بودند واضح‌تر شنید.

ـ چیکار داری میکنی؟ فلشتو خاموش کن الان بیدار میشه.

پیرزن خندید:

Mint Choco (Kookmin) Où les histoires vivent. Découvrez maintenant