اینم از پارت جدید تقدیم نگاه قشنگتون خاکستریهای نازم ❤️
ووت و کامنت فراوان فراموش نشه قشنگای من💙
امیدوارم از این پارت لذت ببرید💕
راهی نبود که بدون دیده شدن وارد روستا شود.
همینکه ماشین وارد شود، اولین کسی که او را ببیند حرف را دهان به دهان می
چرخاند تا کل روستا در نهایت مقابل خانه پدرش
جمع شوند و از ماجرای
بازگشت جئون جونگکوک به روستا سر در بیاورند.
جیمین قبلا گفته بود که اوایل موفقیتش، مادرش مجله های او و عکس
هایش را در سراسر روستا پخش می کرده و به کسانی که مجله
هایش را بخرد توت فرنگی هدیه می داد. عمهاش حسابی به او افتخار می
کرده هرچند بعد از رفتن
از روستا دیگر هیچ وقت با او حرف نزد.
جونگکوک در حال فکر کردن، لبش را به دندان گرفت و به بم نگاه کرد
که روی پاهای ظریفش ایستاده بود، سرش را از شیشه بیرون برده و نفسهای عمیق می
کشید.
در این مدتی که جونگکوک سر جاده اصلی توقف کرده بود، بم مدام غر می
زد تا جونگکوک او را پیاده کند و بر سر تیر
های چراغ برق ادعای مالکیت خود را با چند قطره جیش مهر
بزند. بم پارسی کرد و بعد روی پای جونگکوک پرید و غرید.
ـ هولم نکن بم. نمیدونم چجوری باید برم تو.
بم به چشمان جونگکوک خیره شد و جیک جیک کوتاهی کرد که جونگکوک را
به خنده انداخت:
- باز قناری نشو. وایسا بریم داخل بعد هر کاری
خواستی بکن. مزرعه بزرگه. همش مال تو.
صدای بوق ناگهانی جونگکوک و بم را از جا پراند و وقتی جونگکوک سرش
را از پنجره بیرون برد، مردی رکابی پوش با کلاه حصیری به سر،
روی تراکتورش نشسته و دستش را روی بوق گذاشته بود.
با دیدن جونگکوک، با لهجه ای غلیظ
تر از جیمین در زمان هیجان زده شدنش بلند گفت:
-
چیکار میکنی؟ راهو بند آوردی. یالا بکش کنار.
جونگکوک عذرخواهی کرد و بم را سر جایش برگرداند و ناچار ماشین
را حرکت داد:
- دیگه واردش شدیم.
جاده ورودی کمی بالا و پایین داشت ولی جاده اصلی از میان باغ
های
انجیر و هلو میگذشت.
بر خلاف چیزی که به جیمین گفته بود، خوب به یاد داشت چطور با جیمین از میان حصار
های آهنی که به اندازه رفت و آمدشان برای خود در گوشهای راه باز کرده بودند می
گذشتند و وارد باغها می شدند و میوههای تازه میخوردند. با دست
های چسبناک و پر از شیره و بدن هایی که از پرز هلو به خارش افتاده بودند برمیگشتند و عمهاش آن ها را از همسایه پنهان می کرد. ولی حالا با دیوارهایی
که دور تا دور کشیده شده بود دیگر رفت و آمد آسان نبود.
-
شرط میبندم جیمین هنوزم میدونه چجوری باید بره تو.
با وارد شدن به روستا، از کنار کافه باری که چند دفعه یواشکی به آن
وارد شده بود گذشت و بعد از کنار چند مغازه کوچک و بقالی رد شد
که صاحبانشان با دیدن ماشین مدل بالای جونگکوک بادبزن به دست با دمپایی های پلاستیکی بیرون آمدند و پچ پچ کردند. جونگکوک خدا را شکر کرد که شیشه
هایش دودی است.
مسیر را به خوبی بلد بود.
از بازار ماهی فروشان گذشت و بعد از دست فروشان خیابانی که گیلاس و هلو و زردآلو
های خوش رنگ را برای فروش داشتند رد شد. مدرسه و درمانگاه و زنجیره
ای از رستوران ها که در نظرش پیشرفت چشم
گیری کرده بودند و چهره
روستا به شهری مدرن شبیه شده بود را پشت سر گذاشت.
بعد از پارک محلی کوچک و منطقهای که ساختمان
های مسکونی زیادی در آن ساخته بودند، بالاخره به زمین
های پارک و جئون رسید.
ماشین را زیر سایه
ی درختی پارک کرد و بم را بغل گرفت و پیاده شد.
قلبش سریع می زد. خاطره
ی روزی که از این خانه و پدرش خداحافظی کرد، مثل ماهی بیرون افتاده از آب، در گوشه
ای خاک گرفته به تقلا افتاده بود و میخواست زنده شود.
YOU ARE READING
Mint Choco (Kookmin)
FanfictionCouple: Kookmin Genre: Comedy, Romance, Comedy, Fluff, Lifestyle Writer: Maya Returner:Shadow Channel: @Shadowsworld13 خلاصه فیک: پارک جیمینبا استعداد رقص و آواز، در رویای ستاره شدن از روستا به پایتخت میاد تا شانس خودشو توی اودیشن امتحان کنه،...
