Part 41

494 126 118
                                        

خب خب خب
بالاخره پارت جدید
این پارت خیلی کیوت و قشنگه🥹🥹😍
کلی بهش عشق عشق بورزید و کامنت بزارید
یادتون باشه که حتما حتما اون ستاره پایین رو روشن کنید خاکستری‌های نازم ❤️
امیدوارم از این پارت لذت ببرید😍🥹















صدای فریاد‌هایشان دیگر حتی برای جونگکوک گوش‌خراش هم نبود. او بی‌حس گوشه تخت نشسته بود و حتی اگر نمی‌خواست گوش بدهد هم تا زمانی که گوش داشت، می‌شنید.

ـ تو زده به سرت؟ اون فقط ۱۷ سالشه!

ـ چه فرقی داره چند سالش باشه؟ تو سنای خیلی پایین‌تر هم اینکارو میکنن. برو یه نگاه بهش بنداز! خودشو تو اتاق حبس کرده و کاملا افسرده شده. تو این خونه آینه میبینی؟ همه رو شکسته. تو که اون روستا و گاو و گوسفنداتو نمیتونی ول کنی بیای ببینی چطوری داره زندگی میکنه. اگه خودمو نمیرسوندم معلوم نبود چه بلایی سرش بیاد.

صدای پدرش هر لحظه بالاتر می‌رفت:

- اگه انقدر تو گوشش نخونده بودی و پیش خودم زندگی میکرد تو همون روستا میتونست آدم خوشحال‌تری باشه.

ـ خوشحال؟ با پاک کردن کثافت گاوا و توت فرنگی کاشتن خوشحال میشد؟ تو حتی نمیدونی اون به چی علاقه داره و از زندگیش چی میخواد بعد داری از خوشحالیش واسه من حرف میزنی؟

ـ الان شرایطش خوبه؟ قرار نبود تا آخر عمرش اونجا بمونه میتونست فقط تا دانشگاه اونجا بمونه. اون تو سن بلوغه حداقل این دوره رو میتونست تنها نباشه. تو گوشش خوندی بیاد شهر و خودت با شوهر جدیدت رفتی ایتالیا زندگی کنی؟ مگه قرار نبود مسئولیتشو قبول کنی؟ از وقتی ولش کردی و رفتی پرخورری عصبی گرفت و انقدر وزن اضافه کرد.

ـ درسته من ازش دور بودم ولی بازم زودتر از تو از حالش با خبر شدم. مشکلی فقط وزنش نیست...

نفس عمیقی کشید:

- این حرفا بسه. رضایت یک نفر هم کافیه. دیگه خودش باید انتخاب کنه که میخواد چیکارکنه.

ـ خودت بس نبودی میخوای روح و روان اونم نابود کنی؟ من اجازه نمیدم هر غلطی میخوای بکنی.

صدای جیغ مادرش در خانه پیچید:

جئون سونگ وون!! جرئت نکن منو به خاطر انتخابم مسخره کنی! من الان خیلی آدم شادتریم. من میفهمم جونگکوک چه حسی داره. اینکه نتونی تو آینه به خودت نگاه کنی و همیشه احساس کنی از بقیه کمتری. فکر میکنی تو دانشگاه ممکنه برای قلدری نکنن؟ تا اخر عمرش میتونن براش قلدری کنن. وقتی بخواد استخدام شه اولویت با اونیه که قیافش بهتره. وقتی بخواد ازدواج کنه ممکنه رد شه و حتی توی رستورانی که میره غذا بخوره باهاش جور دیگه‌ای رفتار میکنن. اون قراره تو همین جامعه‌ی بی‌رحمی که میبینی زندگی کنه و با همین مدل آدمای ظاهربین مواجه شه. از الان هر شکستی توی زندگیش بخوره میره به خاطر قیافش خودشو سرزنش میکنه. این احساس ناکافی بودن تا اخر عمرش باهاش میمونه اینو میتونی بفهمی؟

Mint Choco (Kookmin) Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang