سوپرایزززززز
از این پارت لذت ببرید خاکستریهای قشنگم 😘
ووت و کامنت هم فراموش نشه❤️🥹
و اینکه خیلی ممنونم بابت حمایتهای قشنگتون🫠🫠🫠🫠
خمیازه ای طولانی کشید و شماره جکسون را گرفت.
- به به چه عجب تو اول به من زنگ زدی!
- خوبی؟
- بد نیستم. تو بهتر شدی؟
- آره. ولی راستش چندتا کار پاره وقت لازم دارم.
- چندتا؟ ببینم نکنه جئون جونگکوک دوباره انداختت بیرون؟
- نه چرت و پرت نگو. ولی پول لازم دارم. اون کافهای که توش خوندمو یادته؟ نمیتونم شبای بیشتری برم اونجا؟
- اونجا از کارت خوششون اومده بود که هفتهای یه شبو بهت دادن. ولی خب خوانندههای دیگه ای هم دارن. من ازش میپرسم ولی احتمالا سخت باشه. ببینم چرا نمیای اینجا؟ یادته که اون شب اول چقدر انعام گیرت اومد! اینجا پر آدمای دست و دلبازه!
- کلوپ سونگ یون؟ نه ممنون.
- باشه من میگردم ببینم جای مناسبی هست یا نه ولی بهش فکر کن. کسی نمیفهمه. سونگ یونم این روزا زیاد نمیاد. پولش خوبه.
با ورود سانی گفت:
- بگرد دنبال جای دیگه. بعدا بهت زنگ میزنم.
تماس را قطع کرد:
- سانی شی!
با نگرانی سمت او که چهره ای گرفته داشت رفت ولی با دیدن جیمین که صدایش زد عین گلی زیبا شکفت:
- جیمیننن!!
و میخواست او را در آغوش بگیرد که جونگکوک از میانشان رد شد و میز سانی را زیر و رو کرد:
- خلاصه برنامه امروز کجاست؟
سانی یک پوشه از کیفش درآورد و دست جونگکوک داد:
- اینجاست رییس. تا صبح روش کار کردم.
جونگکوک آن را گرفت و دوباره از میان آن دو رد شد و به دفترش رفت.
سانی به سیاهی زیر چشمان جیمین نگاهی انداخت:
- ببینم دیشب نخوابیدی؟ صورتت چرا اینجوری شده؟
جیمین به انعکاس خودش روی صفحه موبایل چشم دوخت و آهی کشید:
- نه خیلی.
و شب گذشته را به یاد آورد.
بعد از اینکه جونگکوک هنگام کیک خوردن جیمین را تنها با تماشا کردن همراهی کرد، خیلی زود به تخت رفت.
جیمین مسواک زد و به جونگکوک شب بخیر گفت.
با خودش فکر کرد حالا که حالش بهتر شده باید به اتاق خودش برگردد ولی جونگکوک متوقفش کرد:
- مگه بهت نگفتم تا وقتی خوب بشی رو تخت میخوابی؟
ـ خب راستش بهترم.
جونگکوک کمی نگاهش کرد:
- باشه. پس اون اسپیلتو روشن کن و برو.
- مگه کنترل نداره؟
- نمیدونم کجا گذاشتمش.
جیمین سری تکان داد و دستش را بلند کرد تا به اسپیلت برسد و دکمه اش را بزند ولی همینکه بدنش را بالا کشید، درد در پهلو و کمرش پیچید و آخش را بالا برد.
بم پارسی کرد و جیمین وقتی سر چرخاند، جونگکوک دست به سینه با نگاهی عاقل اندر سفیه پشت سرش ایستاده بود:
- فهمیدم چقدر خوبی.
جیمین لبخند احمقانه ای زد و جونگکوک دوباره به تخت برگشت:
- هر چی بیشتر مقاومت کنی دیرتر خوب میشی. منم عادت ندارم کسی شب توی تختم
بخوابه ولی بهتر از اینه که درمانت طول بکشه و دردت کهنه شه.
جیمین داخل تخت خزید:
- ببخشید..
- نمیخواد عذرخواهی کنی. وقتی مطمئن شم خوب شدی خودم بهت میگم برگردی سر جات بخوابی.
بم خر و پوفی کرد و روی کمر، دست و پا در هوا جا به جا شد. جیمین با دیدن حالت خوابیدنش لبخندی زد:
- خیلی بامزهست.
جونگکوک به منظره مقابل جیمین نگاهی انداخت و آرام گفت:
- از بس بازی کرد بی هوش شد.
جیمین غلتی زد و موبایلش را چک کرد و جونگکوک گفت:
- سانی احتمالا شب آرومی نداره.
- چرا؟
- شنیدم کت خواهرشو بهت داده بود!
- آره.
جونگکوک پوزخندی زد:
- مطمئنم حالشو میگیره. اون دختر بیرحمیه.
جیمین نگران سمت جونگکوک چرخید:
- براش ببرم؟
- تو اصل قضیه فرقی نمیکنه. ازت کینه به دل میگیره.
جیمین آهی کشید:
- امیدوارم نبینمش که بخواد تلافی کنه.
- نمیتونی نبینیش. فردا میاد برای عکسبرداری. اونجا میتونی شخصا تحویلش بدی و تشکر کنی.
- چرا باید بیاد اونجا؟ میدم سانی براش ببره دیگه.
- گفتم که عکس برداری داره. مدل مجلهامونه.
جیمین پوفی کشید:
- بخوشکی شانس.
جونگکوک پشتش را به جیمین کرد:
- از اونجایی که با سانی صمیمی هستی فردا میتونی یه فکری واسش بکنی.
جیمین متوجه لحن طعنه آمیز جونگکوک نشد:
- ازش میپرسم. خواهرشو خوب میشناسه دیگه. باید یه چیزی باشه که دلشو به دست بیاره.
بعد از سکوتی کوتاه جونگکوک گفت:
- شاید بتونی یکی مثل همونو براش بخری. اینجوری کمتر عصبانی میشه. سانی هم تو دردسر نمیفته.
- یکی براش بخرم؟ خب میبرمش خشک شویی دیگه!
- چجوری از بوش خلاص میشی؟ سه یون عادت نداره چیزیو که قبلا پوشیده شده بپوشه.
جیمین از جا بلند شد:
- قیمت یه همچین کتی چقدره؟
- اوم... شاید بین دو سه هزارتا.
جیمین حس می کرد بدنش عرق کرده و فشارش افتاده:
- بهش گفتم نمیخوام... چرا باید همچین کاری میکرد؟!
جونگکوک که از آزار جیمین به اندازه کافی لذت برده بود چشمانش را بست:
- میتونی قسط بندیش کنی. من میدونم کجا میتونی یکی پیدا کنی.
یکی به بازوی جونگکوک زد:
- من پولم کجا بود؟ خواهش میکنم بگو یه راهی واسش داری.
جونگکوک سر برگرداند و چهره اخم آلودش را به جیمین دوخت:
- میذاری بخوابم یا نه؟
جیمین دوباره زیر پتو خزید:
- ببخشید.
دهان جیمین بسته شد ولی مغزش ساکت نماند.
«تازه داشتم برنامه ریزی میکردم واسه تولد جونگکوک قسطی یه چیزی بخرم. این یکیو چیکارش کنم اخه؟! دو سه هزارتا؟ مگه یه تیکه پارچه بیشتره؟! پوف...»
تخت تکان خورد و جونگکوک جا به جا شد و جیمین که زیر پتو احساس خفگی میکرد، پتو را پایین کشید و چهره جونگکوک مقابل صورتش ظاهر شده بود.
آنقدر نزدیک که جیمین نفسش را حبس کرد تا به صورتش نخورند و او را بیدار نکنند. موهایش روی صورتش ریخته و جیمین چاره ای نداشت جز تماشا کردنش.
بوی کرم خواب روی پوست صورتش خنک و شبیه نارنگی
به مشامش میخورد.
جیمین همانطور ماند و جونگکوک در حرکت بعدی، بالش زیر سر جیمین را سمت خودش کشید و سرش را روی آن جا به جا کرد. تا حالا جونگکوک تا این حد در تخت تکان نخورده بود. البته مطمئن هم نبود؛ در دو شب گذشته مسکن ها او را عمیقا به خواب میبردند و جیمین چیز زیادی متوجه نمیشد.
سر جونگکوک حالا به سر جیمین چسبیده بود و نفس های جونگکوک به گردنش برخورد می کردند؛ آرام و منظم و خیلی گرم. آنقدر که جیمین مجبور شد پتویش که به خاطر باد اسپیلت زیرش میرفت کنار بزند و باز هم احساس گرما کند. در دلش تکرار می کرد:
- جونگکوک خواهش میکنم یکم برو اونور دارم میفتم الان بم پارس میکنه.
البته وقتی اتفاقی نیفتاد، خودش دست به کار شد. روی جونگکوک نیم خیز شد و بالشتش را که زیر بدنش بود از سمت دیگر کشید تا بلکه جونگکوک جا به جا شود. خوشبختانه این حرکت جواب داد و جونگکوک دوباره غلت زد و روی کمر خوابید.
جیمین خوشحال از اینکه موفق شده بالش را کمی دیگر کشید تا جونگکوک کمی دیگر به سمت خالی تخت برود ولی این بار هیچ چیز شبیه انتظارش پیش نرفت. در عوض جونگکوک در غلت بعدی ، این بار دستش را دور گردن جیمین انداخت و سرش را به خودش چسباند. جیمین رسما در آغوش اش مثل یک عروسک بزرگ مچاله شده بود و حالا باید راهی برای باز کردن دست جونگکوک از دور گردنش پیدا می کرد در حالی که صورتش به سینه ی او چسبیده بود.
جیمین کمی منتظر ماند شاید خودش دوباره جا به جا شود ولی اوضاع با قرار گرفتن پای جونگکوک روی شکمش بدتر شد.
جیمین سعی می کرد آرام نفس بکشد و بعد آهسته صدایش زد:
- جونگکوک... جئون جونگکوک؟
البته وقتی فکر کرد با این کار احتمالا او را خجالت زده خواهد کرد ساکت شد.ددر آغوش نرم و محکم جونگکوک، با اینکه با وجود بوی خوب انواع کرم ها و لوسیون ها مثل بهشت می
ماند، احساس خفگی داشت.
کمی به سقف خیره شد. کمی تلاش کرد پایش را کنار بزن و بعد کمی خوابش برد. البته با هر تکان جونگکوک دوباره چشمانش باز می شدند.
این روند تا نزدیک صبح ادامه داشت و بعد از آن هم وقتی جیمین آزاد شد، جونگکوک آنقدر تکان خورد که جیمین نتوانست چشم روی هم بگذارد و وقتی بالاخره خوابش برد، از روی تخت پایین افتاده بود.
VOUS LISEZ
Mint Choco (Kookmin)
FanfictionCouple: Kookmin Genre: Comedy, Romance, Comedy, Fluff, Lifestyle Writer: Maya Returner:Shadow Channel: @Shadowsworld13 خلاصه فیک: پارک جیمینبا استعداد رقص و آواز، در رویای ستاره شدن از روستا به پایتخت میاد تا شانس خودشو توی اودیشن امتحان کنه،...
