Part 32

418 110 110
                                        

قشنگای ووت و کامنت فراموش نشه ☺️ ❤️
پارت بعدی هم چند ساعت دیگه آپ میشه براتون💓💓💓
لذت ببرید از این پارت💜💜




وقتی غذا می‌خوردند جونگکوک حرف زیادی نمی‌زد و برای کمک کردن به جیمین اصرار نکرد.
به نظر می‌رسید جیمین همین الان هم به خاطر کمک‌های جونگکوک احساس معذب بود دارد.
با وجود درد ساندویچ را در دست گرفت ولی چند گاز بیشتر نزده بود که بلند شد.
ـ من میرم بخوابم.
جونگکوک به ساندویچ مورد علاقه جیمین که خیارشور و قارچ اضافه داشت نگاه کرد و بعد فقط آرام پشت سر جیمین او را که لنگ می‌زد تا اتاق همراهی کرد و بم هم پشت سر آن دو راه افتاد.
برایش حضور یک شخص سوم حتی اگر جیمین باشد، در اتاق عجیب بود و او با چشم‌های کنجکاوش منتظر ماند تا ببیند آن دو قرار است چکار کنند.
ـ مطمئنی میخوای من اینجا بخوابم؟
جونگکوک سری تکان داد و کنترل اسپیلت را برداشت:
- اینو کم میکنم. الان خوبه؟
جیمین سری تکان داد و جونگکوک برایش یک ملحفه تمیز آورد.
بم پیش از این از تخت آویزان شده بود و برای بالا رفتن غر می‌زد ولی جیمین نمی‌توانست او را بلند کند.
جونگکوک بم را بغل کرد و بوسید:
- حدس بزن امشب کیه که قرار نیست تو پارکش بخوابه؟!
و او را روی تخت گذاشت.
بم چسب‌های زیر لباس جیمین را کمی بو کشید و وقتی کنجکاوی‌اش تمام شد، کنار پای جیمین تکیه زد.
جونگکوک چهارپایه‌ی نرمی از زیر تخت درآورد و پایین تخت، جایی که بم از آن آویزان بود گذاشت.
ـ این چیه؟
ـ بم پاهای ظریفی داره. نباید از ارتفاع خیلی بلندی بپره؛ اینو میذارم که وقتی شیطونی میکنه و میخواد بپره حداقل ارتفاع کوتاه شه.
جونگکوک بیرون رفت و بعد از مسواک زدن و وقتی برای خواب اماده شده بود برگشت.
یک سیب به جیمین داد و توی جایش فرو رفت:
- اینو بخور دندونات پاک شه.
جیمین گازی به سیب زد:
- حوصله مسواک زدن نداشتم.
- میدونم. منم بعضی وقتا مسواک نمیزنم.
جیمین پوزخند زد:
- امکان نداره. تو همیشه بوی خوب میدی.
- قرار نیست با بعضی شبا مسواک نزدن دهنم بگنده که.
- خب چرا بعضی وقتا مسواک نمیزنی؟
- واسه لجبازی. وقتی عصبانی یا ناراحت باشم دلم میخواد یه کار بد بکنم. ولی چون آدم خلاف کردن نیستم یه چیزی از روتینمو بهم میزنم. اینجوری حس میکنم یه جوری خودمو تخلیه کردم. ولی روز بعدش ۵ بار مسواک میزنم تا از اون حس چسبناکی دهنم خلاص شم.
جیمین خندید:
- باورم نمیشه جئون جونگکوکم از این اخلاقا داشته باشه.
جونگکوک دستش را زیر سرش تکیه داد و مشغول نوازش بم شد که کاملا سینه‌اش را به او نشان میداد و در آرامش منتظر نوازش بیشتری بود:
- جئون جونگکوکم آدمه.
- خب کم کم بیشتر اینو میفهمم.
-  از من چی تو ذهنت ساخته بودی؟
جیمین چوب سیبی که تا اخر خورده بود داخل سطل کنار تخت انداخت:
-  تو روستامون که حسابی مشهوری. دایی انقدر پزتو به این و اون داده که نماد موفقیت روستایی. کم مونده بُتِتو بسازن بزنن تو میدون.
چهره جونگکوک بی‌حالت بود و جیمین هیچ حسی درونش نمی‌دید پس بحث را پیش از منحرف شدن، دوباره سمت خودشان کشید.
- فکر میکردم تو روستا دارم حروم میشم و میام اینجا و تو اودیشن قبول میشم. بعد که قبول نشدم گفتم میمونم و بهتر میشم. ولی فقط مدام میفتم. انگار رو یه نخ راه میرم.
جونگکوک پوفی کشید و از جا بلند شد:
- امشب قراره با پارک جیمین افسرده طولانی شه.
در یکی از کمد‌‌‌‌های زیر ویترین را باز کرد و جعبه‌ای بیرون آورد.
داخلش چند آلبوم بود.
صندلی‌اش را جلو کشید و یکی را باز کرد:
- اینا پورتوفولیوی منن.
- عکسایی که گرفتی؟
- اوهوم.
جیمین با دقت به عکس‌هایی که از مناظری آشنا گرفته شده بود نگاه کرد:
-  اینا خیلی آشنان. اینجا رودخونه روستامون نیست؟
جونگکوک سر تکان داد:
- اینو با دوربین گوشی داییت گرفتم.
جیمین از اینکه جونگکوک دایی‌اش را پدر صدا نزد، تعجب خود را پنهان کرد و خیلی زود توجهش به عکس‌ها جلب شد:
- یادمه چقدر دلم میخواست باهاش ور برم ولی هر قت میومدم میدیدم گوشی نیست و توام گم و گور شده بودی.
- دوست داشتم برم عکس بگیرم.
بعضی عکس‌‌ها تار و بعضی دیگر از زوایایی گرفته شده بودند که هدفشان را درک نمی‌کرد. ولی عکس‌‌های زیادی از طلوع خورشید، غروبش، و آسمانی در فاصله این دو بود.
در بعضی از آن‌‌ها چیزی بیشتر از یک نقطه‌ روشن از آن ثبت نشده بود.
- از آسمون خوشت میاد؟
جونگکوک لبخند ریزی زد:‌
- وقتی از ابرا و خورشید عکس می‌گرفتم احساس خفن بودن داشتم. انگار وقتی از اونا عکس میگرفتم حس میکردم یه عکاس واقعیم.
جیمین از تصور جونگکوک نوجوان در حال دویدن به این طرف و آن طرف و گرفتن عکس‌های مختلف لبخندی زد.
- از حشرات متنفرم ولی بعضی وقتا ازشون عکس میگرفتم.
بعد به عکس زنبور‌ها، عنکبوت‌ها و حتی سوسک‌ها اشاره کرد.

Mint Choco (Kookmin) Donde viven las historias. Descúbrelo ahora