Part 14

431 94 41
                                        

از خانه که بیرون زد، بدون اینکه سرش را بلند کند، شروع کرد به راه رفتن و وقتی بالاخره کسی صدا زد  «پارک جیمین» ، به خودش امد.
 
مقابل رستوران بود، اخرین جایی که دوست داشت یک بار دیگر واردش شود.
او در سئول نه جایی را می شناخت و نه بلد بود.
احتمالا به همین خاطر ناخوداگاه پاهایش او را به تنها مقصدی که بلد بودند کشاندند. 

جکسون که با لباس منتظرش بود، سمتش دوید.

ـ کجا غیبت زد؟ 

جیمین لباس‌ها را که متعلق به جونگکوک بودند داخل ساکش چپاند و موبایل را گرفت.

ـ ممنون. 

اخم میان ابروهایش باز نمی شدند انگار از بدو تولد همانجا بودند. 

ـ مادمازل خیلی عصبانی بود... من براش توضیح دادم که.. 

ـ چیو توضیح دادی؟ 

از لحن خشمگینش جکسون حرفش را فراموش کرد.

-عام... خب... 

جیمین پوفی کشید و راه افتاد و جکسون هم دنبالش. 

ـ همش میگفت تو بی مسیولیتی و غیبت زده ولی رفتم گفتم گیر افتاده بودی. 

جیمین ایستاد.
نفس هایش سنگین و عمیق بودند و جکسون یک قدم از ان شیر کوچک زخم خورده فاصله گرفت. 

ـ گفت من بی مسئولیتم؟ 

ـ اوهوم... 

ـ که من غیبم زده اره؟ 

ـ آ..آره...

جیمین مسیر امده را برگشت و داخل رستوران رفت.
جکسون که عصبانیت او را دردسر ساز حس کرده بود، دنبالش کرد و خودش را به قدم‌های بلند او رساند.
بازویش را گرفت و متوقفش کرد:

-اوی وایسا... کجا میری؟ 

ساعت کار رستوران پایان یافته بود و مدیر مین در حال بررسی سیستم و توجهش به جیمین جلب شد.

جیمین دستش را کشید:

- فقط میخوام یه چیزی ازش بپرسم.

و خودش را به اتاق مادمازل رساند.
جکسون ترجیح داد پشت در بایستد و گوش دهد.
حوصله وارد شدن به بحث را نداشت و نمی خواست وقتی مادمازل چشمش به او میافتد، از روی حرص او را هم اخراج کند. 
مادمازل نگاهی زیر چشمی به جیمین انداخت و دوباره سرش را گرم کاری که داخل گوشی انجام میداد کرد؛ اسکرول. 

ـ بالاخره پیدات شد؟

صندلی مدیریت اش را به چپ و راست تاب میداد و جیمین را کلافه تر میکرد. 

ـ شما به همه گفتین من بی مسئولیتم و از زیر کار در رفتم؟

ـ اوووم... مگه همینکارو نکردی؟ 

نگاهی به جیمین انداخت و با لبخندی کم رنگ او را به تمسخر گرفت.

ـ گفتین برم توی انباری و بطریارو تمیز کنم. 

Mint Choco (Kookmin) Dove le storie prendono vita. Scoprilo ora