Part 29

448 116 46
                                        

خب خب خب
چون قول داده بودم 2 پارت آپ کنم و همچنین خیلی ری‌اکت خوبی ازتون گرفتم پس اینم پارت دوم تقدیم نگاهتون قشنگای من 🩵
برای شنیدن موزیک این پارت، میتونین عضو چنل تلگرام بشید خاکستری‌های من ❤️
چنل تلگرام :

@Shadowsworld13

mention a user

لطفا اول اون ستاره پایین رو روشن کنید و بعد از داستان لذت ببرید ❤️









بم با کنجکاوی به اطراف سرک می کشید.
چندباری پای درختان علامت گذاری کرد و کمی جیمین را دنبال خودش کشید و حالا به آرامی قدم برمی داشت و از هواخوری شبانه‌اش لذت می برد.
جونگکوک یک دست در جیب و با دست دیگر قلاده بم را گرفته و منتظر بود جیمین هیجانش را از اولین تجربه واقعی خوانندگی روی استیج تخلیه کند.
ـ اولین بار بود میکروفون واقعی دستم میگرفتم. جفت دستام میلرزیدن. از اونجایی
که نشسته بودی معلوم بود؟
ـ نه خیلی.
نفسی از سر اسودگی کشید:
- پس آبروم نرفت.
بعد با لحنی آمیخته به خنده گفت:
- آخه تو مزرعه همیشه دسته بیلم
میکروفون بود. واسه گاومون می می میخوندم. تهشم بابام میگفت تو
آرزوته مایکل جکسون شی ولی خیلی هنر کنی تو مسابقات محلی بین پیرمردا اول شی.
جونگکوک آرام گفت:
- خوش به حال می می.
جیمین که نفهمیده بود منظور جونگکوک چیست چند لحظه نگاهش کرد و جونگکوک دوباره گفت:
- منظورم اینه که صدای خوبی داری.
نگاهش را به چشمان مشتاقش داد:
- اینو جدی میگم...
و لبخندی زد که گوش های جیمین را از این تعریف سرخ کرد.
جیمین مشتی به بازوی جونگکوک زد و مثل یک غاز مست خندید:
- تو که ازم تعریف کنی حس میکنم واقعا خوب بودم.
جونگکوک لبخند زد:
- درسته. باید به خودت افتخار کنی. من واقعا چشمای خوبی دارم و خوب تشخیص میدم. هنوز نمیدونم چجوری میرقصی ولی تمرینات خوانندگی پیش می می نتیجه داده. خوب میخونی.
جیمین دوباره خندید و با یادآوری چیزی بالا پرید:
- راستی چند روز دیگه توی همون کلوپی که اولین بار رفتم رقصیدم و شبش تو حیاط خوابیدم بازم ایونته.
بازویش را ۳۶۰ درجه چرخاند:
-دستم دیگه خوب شده. میخوام شرکت کنم. توام میای؟
ـ من اینجور جاها نمیرم.
جیمین سمت جونگکوک چرخید و عقب عقب حرکت کرد:
-چرا؟ خوش میگذره. بیا رقصمم ببین؛ با اینکه تازه شروع کردم ولی مربیم خیلی راضیه. میگه خیلی زود میتونم جاشو بگیرم.

جونگکوک نگاهش را به بم داد فقط چون نمی
خواست مدام به او خیره باشد:
- بهش فکر میکنم.
ـ فقط فکر نکن. بیا... خب؟
برای تایید گرفتن از او بازویش را فشرد و سرش را در مسیر نگاهش جلو برد.
جونگکوک فقط سری تکان داد تا او زودتر دوباره فاصله بگیرد مبادا صدای قلبش را که ناگهان تالاپ تلوپ کنان به در و دیوار سینه‌اش می‌کوبید بشنود.
بعد با دیدن دکه بستنی فروشی سریع گفت: - ببینم بستنی میخوری؟
جیمین بلافاصله استقبال کرد:
-معلومه. کیه که تو این هوا بستنیو رد کنه؟ من میگیرم. تو چه طعمی می خوای؟
ـ من نمیخورم.
ـ مطمئنی؟ میچسبه ها.
ـ مطمئنم. تو برو بگیر.
جیمین از آن ها دور شد و به دکه بستنی فروشی وسط پارک رفت:
-یه بستنی شکلاتی.
ـ تکه‌های میوه هم میخوای؟
جیمین به میوه‌های تکه شده و تازه نگاهی انداخت:
-میوه هارو جدا توی یه لیوان بهم بدین. بستنی خودش و میوه ها را گرفت و به مسیر خودشان بازگشت و روی نیمکتی که جونگکوک نشسته بود و بم را که از این توقف راضی نبود نوازش می کرد، نشست.
ـ میوه که میخوری؟ به نظر خنک و تازه بودن.
جونگکوک لیوان را از جیمین گرفت و یکی در دهانش گذاشت:
- اوم. یخه. خوبه.
جیمین قاشقش را در بستنی و بعد آن را در میوه ها فرو برد و سمت دهان جونگکوک گرفت:
- اصلش اینجوریه. بخور ببین چیو داری از دست میدی.
جونگکوک سرش را عقب برد:
- نمیخوام.
ـ فقط یه قاشق.
جونگکوک با بی میلی بستنی را با دندانی که بلافاصله با برخورد به بستنی یخ زد در دهان کشید.
از سردی بستنی موهای تنش بلند شدند و بعد طعم شیرین توت فرنگی و تلخی شکلات، سرخوشش کرد.
جیمین پرسید:
-چطوره؟
و بعد باقیمانده بستنی را از روی قاشق لیس زد.
این کار حواس جونگکوک را کاملا پرت کرد و فکرش را منحرف.
یک تکه میوه خورد و سر تکان داد:
- خوبه.
ـ بازم میخوای؟
جونگکوک پوفی کشید:
- تو که یه قاشق بیشتر نداری!
ـ خب مگه چیه؟ من بدم نمیاد دهنیتو بخورم.
بعد سرش را جلو آورد و کنار گوش جونگکوک گفت:
-ما حتی شورت همدیگه رو هم پوشیدیم! ریز خندید.
جونگکوک ، عصبی سرش را سمت جیمین برگرداند و جیمین از این نزدیکی ناگهانی خنده
اش را فرو خورد.
ـ پارک جیمین‌؟ مگه نگفتم دیگه اینو تکرار نکن؟
زمانی که جونگکوک حرف میزد، جیمین به دهانش چشم دوخته بود.
یک قطره بستنی کنار خال زیر لبش مالیده شده بود و جیمین دنبال فرصت مناسب بود تا در میان دعوای جونگکوک آن را پاک کند.
-راستشو بگو... اون شورتارو انداختی دور دیگه؟
جیمین چیزی نگفت چون نمی توانست دروغش را برملا کند.
این کار مطمئنا جونگکوک را عصبانی می کرد. در عوض شستش را گوشه لب جونگکوک کشید:
-بالاخره پاک شد.
جونگکوک ساکت شد و جیمین یک قاشق دیگر بستنی خورد:
- تو روستا بعضی وقتا همه توی یک ظرف غذا می‌خوردیم یا قاشق و چاپستیکمون سر میز باهم قاطی میشد و دهن همدیگه غذا میزاشتم؛ این تو خانواده‌ها یه چیز معمولیه.

Mint Choco (Kookmin) Where stories live. Discover now