chapter 37

145 38 44
                                        

اتاق در سکوت کامل فرو رفته بود. در سرش که انگار همزمان با صدایی "دینگ دینگ دینگ" مانند، می گفت "تموم شد، تموم شد" لحظاتی بود که خفه شده بود. لرزش بدن یونگی کاملا متوقف شده بود. اما.. تنش یخ کرد.

درک اتفاقی که در این لحظه افتاده بود سخت بود. و اینکه حالا باید چکار کند سخت تر. طوری خشکش زده بود که خود دیوید سراسیمه ازش جدا شد. انگار خودش هم شوکه شده بود: من.. خوب..

با صدای لرزونی لب زد، اما یونگی بدون اینکه پلکی زده باشد با بهت و مات به او خیره بود. منتظر توضیحی نبود. نه. فقط.. انتظار این یکی را نداشت.
در اخر قدمی عقب برداشت و سپس تعادل بدنش بهم خورد، انگار که بدنش ناگهان ذوب شد و فرو ریخت. از پشت روی زمین افتاد.

دیوید شوکه شد و سمتش رفت و روی زانو نشست: حالت خوبه؟ الان.. بهتری؟

یونگی حالا میتوانست نفس بکشد. تپش قلب دردناکش هم رفع شده بود. اما.. حالش خوب نبود. نمی دانست چش شده. اما مطمئن بود حالش خوب نبود. اب دهانش را در گلوی خشکش فرو برد. وقتی بالاخره نگاهش را به دیوید داد، ولیعهد جوان یکه خورد و فورا سعی کرد خودش را تبرعه کند: من فقط.. دیدم تنفست بهم خورده. یه جا خونده بودم که وقتی... آم.. حمله تنفسی به کسی دست میده باید جلوی دهانشو بگیری و من.. میدونم کارم درست نبوده فقط..

نگاهش را که بالا داد، یونگی توانست نگرانی را داخل چشم های زمردی اش ببیند، ترس را. ترس از سرزنش و ترد شدن: خواهش میکنم از دستم عصبانی نشو. معذرت میخوام.

یونگی پلکی زد و مژه های خیسش روی هم کشیده شدند، باعث شد دیوید بخواهد دستش را دراز کند و چشم های او را پاک کند، اما از ترس جلوی خودش را گرفت. یونگی نفسی گرفت و بالاخره از جا بلند شد. دیوید خواست کمکش کند اما یونگی ردش کرد.

کمی پاهایش می لرزید اما ثابت ایستاد. نگاهش را که بالا اورد از آن یونگی دقایق پیش خبری نبود. چشم های باریکش سفت و محکم شده بودند. چهره اش ثابت و بدون لرزش بود. گلویش را صاف کرد و خطاب به دیوید گفت: بابت آزار و اذیتی که ایجاد کردم معذرت میخوام. امیدوارم به دل نگیرید.

پلک دیوید پرید. اخمی کرد و با تشر گفت: چی؟ اونی که.. باعث آزار شده من بودم و اون وقت تو معذرت خواهی میکنی؟

+اتفاقی که اینجا بین ما افتاد همینجا میمونه، بهتون قول میدم.

-یونگی_

+آخر ماه و در جلسه کابینه می بینمتون. تا اون موقع مراقب خودتون_

-وایسا و ببین چی میخوام بگم!!

دیوید با بی طاقتی دستش را گرفت، متوجه لرز خفیف یونگی از بابت این تماس نشد: واقعا میخوای بدون اینکه دربارش حرف بزنیم بزاری و بری؟ جدی برات مهم نیست که الان..

+خودتون گفتید که برای.. کمک به من بوده. من دچار حمله شده بودم و شما به من کمک کردید. منم ازتون ممنونم.

دیوید سرش را به دو طرف تکان داد: اینطوری با من صحبت نکن. منو از خودت نرون. خواهش میکنم.
یونگی اهی کشید و دستش را عقب کشید، اما دیوید محکمتر او را گرفت: دارم بهت میگم من کنار توام. لازم نیست از بابت من نگران باشی. من..

+پس میدونید که من چقدر نگرانم. چقدر دلهره دارم.

یونگی گفت و نگاهش را بالا اورد. سردی و ناراحتی چشمانش باعث شد دیوید حس کند سوزن تیزی در قلبش فرو رفته.

+کل زندگی من با همین دلهره و نگرانی گذشته. امکان نداره بتونم نگران نباشم. اما.. کاری هم نمیتونم بکنم مگه نه؟ شما هر تصمیمی که بخواید میتونید برای من بگیرید. میتونید بابت امگا بودنم رد صلاحیتم کنین یا حتی بابت دروغ و فریبکاری تبعیدم کنید. مگه نه؟

-اصلا!! من هرگز..

+چرا؟!

یونگی بلند گفت و نفس تندی کشید: مگه از بابت من چی عایدت میشه؟ من چه نفعی میتونم برات داشته باشم؟ بخاطر من خودت هم..

دندان هایش رو هم کشیده شد و حرفش را خورد. اهی کشید و سرش را پایین انداخت: من باعث دردسر میشم. هم برای خودم.. هم بقیه.

قدمی عقب برداشت. نفسی گرفت و خودش را جمع و جور کرد. سپس تعظیمی کرد: با اجازه شما مرخص میشم.

در را که باز کرد دوباره صدای دیوید را شنید: تو برای من دردسر نیستی.

مکثی این بین ایجاد شد و دیوید ادامه داد: برای من مهم نیست که آلفا باشی یا نه. من.. فقط میخوام بدونی که نیازی نیست از بابتم نگران باشی. فقط.. بزار یکی از ادمای نزدیکت باشم.

یونگی مکثی کرد و سپس پرسید: چرا.. میخواید من اون ادم نزدیک باشم؟

دیوید لبخندی به او زد: شاید.. چون تو هم مثل من تنهایی.
******

وقتی به عمارت برگشت خیلی خسته بود. هوا بسیار سرد و خشک بود اما یونگی آن را حس نمیکرد. درونش بسیار سرد تر بود. وقتی در ماشین را برایش باز کردند باد تندی به صورتش خورد و باعث شد چشمانش را ببندد. راننده خم شد و گفت: قربان، کتتون...

یونگی نگاهی به عقب انداخت. کتش را جا گذاشته بود. وقتی نگاهی به خودش انداخت دید که آن را تنش نکرده بود. آهی کشید و برش داشت و تنش کرد. حواسش کجا بود؟ باید مراقب میبود. وقتی داخل رفت باید بیشتر حواسش را جمع کند.

تا به داخل عمارت برسد گوش و بینی اش کاملا سرخ شده بودند. دختر خدمتکار فورا کتش را گرفت: خوش اومدید.

یونگی داخل دست هایش را ها کشید تا گرم شود: ممنون. پدر برگشته؟

دختر سرش را به دو طرف تکان داد: نخیر. اما جناب جورج همراه پسرشون برگشتن.

یونگی ناگهان ایستاد. ناخوداگاه پرسید: تهیونگ اینجاست؟

حسی همانند هیجانی آغشته به دلهره به او دست داد. تهیونگ برگشته بود. یعنی چه مدت بود؟ اوه... حتما فهمیده بود که یونگی به کاخ رفته.

آهی کشید و سرش را برای دختر تکان داد. میخواست او را ببیند، اما چیزی مانعش میشد. انگار که الان وقت مناسبی برای دیدار او نباشد. چیزی مانند... ترس. ترس عجیبی که به او هشدار میداد مستقیم به اتاق خودش برود.

اما همین که از راهروی مشرف به سالن پذیرایی رد میشد توسط اعضای داخل سالن مچش گرفته شد. اولین نفر جورج بود که او را دید و فنجان چایش را پایین اورد: یونگی جوان! برگشتی؟ بیا اینجا پیش ما.

یونگی نامحسوس آهی کشید و برگشت، لبخندی به چهره نشاند: اوه چه اتفاق خوبی.

داخل رفت و همزمان ادامه داد: همین الان از خدمه به من گفتن که برگشتید. فکر کردم دارید استراحت می کنید.

چشم هایش را چرخاند و تهیونگ را دید. روی مبل سه نفره نشسته بود و صورتش را به دستش تکیه داده بود و نگاهش خیره به یونگی بود. یونگی با دیدن چشمهایش لرزی از بدنش گذشت. تهیونگ لبخند به لب داشت، اما چشمهایش نمی خندیدند. داشتند موشکافانه نگاهش میکردند. انگار که از همه چیز خبر دارند. یونگی آب دهانش را قورت داد و لبخندی به چهره نشاند: خوشحالم به سلامت برگشتی تهیونگ.

لبخند تهیونگ بیشتر کش آمد: از محبتت ممنونم. حتما بدون من حوصلت سر رفته بود نه؟

قبل از اینکه یونگی چیزی بگوید خودش ادامه داد: چون قبل از اینکه برسم پیش ولیعهد رفتی. اوه.. امیدوارم حالشون خوب باشه.

اخم ریزی از حرف هایش میان ابروان یونگی نشست. او از این حرف منظوری داشت؟ تکخندی زد و جلو رفت و روی یکی از مبل ها نشست: اره... حالش خوب بود.

ویکتوریا و ربکا هم آنجا بودند؛ اما خبری از امیلیا نبود. یونگی از این بابت کمی خیالش راحت شد. ویکتوریا از او پرسید: خوب شد بهش اشاره کردی. ولیعهد برای چی خبرت کرد؟ چیز مهمی گفت؟

یونگی برای لحظه ای دیوید و آن تماسی که شبیه یک بوسه بود را به یاد اورد. نفسش در سینه سنگین شد اما خودش را کنترل کرد: چز خاصی نبود. فقط.. برامون آرزوی موفقیت کرد که جلسه رو به خوبی بگذرونیم.

ویکتوریا خندان شد: چقدر بافکر و با نزاکته. از همین حالا داره مثل یک مرد فهمیده رفتار میکنه.

یونگی تنها لبخندی از تایید زد و چیزی نگفت. تهیونگ حالتی به چشمانش داد و صاف نشست: درسته.. خیلی با فکره.

ربکا خوب پسرش را میشناخت. متوجه کفری بودنش شد. مطمئن نبود که دلیلش چیست اما درست وقتی که تهیونگ فهمیده یونگی به کاخ رفته این واکنش را از خود نشان داده بود. صد در صد به آن ربط داشت.

black pearlStories to obsess over. Discover now