chapter 39

129 30 37
                                        

آن دو قبل از اینکه جلسه به پایان برسد، خودسرانه از صحن بیرون رفتن و به عمارت برگشتند. خوشبختانه روزنامه نگاران آنها را درست نشناختن و مشکلی برایشان نساختند. تازه وقتی داخل ماشین شدند، یونگی بیاد اورد که در جلسه اصلا دیوید را ندیده است. یعنی به آن روز و اتفاقی که در کاخ افتاد ربطی داشت؟ یونگی حتی نمیخواست پاسخش را بداند.


سکوت مبهمی فضای بین آن دو را در بر گرفته بود. در طول مسیر، در حالی که کنار یکدیگر نشسته بودند، هیچ چیزی به زبان نیاوردند. تهیونگ ساکت ماند، یونگی ساکت ماند، نه به این خاطر که حرفی برای گفتن نداشتن، به این خاطر که توانایی گفتنش را نداشتن. امروز به نظر یک موفقیت چشمگیر بود. اما یونگی اصلا اینطور فکر نمیکرد. احساس شکست میکرد، یک شکست مفتضحانه. احساس حماقت و ساده لوحی.


فکرش درگیر و سنگین بود، اما چشمانش را بسته و سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود تا از نگاه تهیونگ دور باشد. الان توانایی این را نداشت که برای آن هم انرژی صرف کند. همین که تهیونگ رهایش نکرد و همراهش امد برایش کافی بود.


از طرفی تهیونگ هم حواسش آنچنان متمرکز نبود. او می دید یونگی پتانسیل بالایی دارد. می دانست که توانایی این را دارد، او را رقیب قدری می دانست. اما همزمان.. نمی توانست تصور کند که او نخست وزیر خواهد شد. این چیزی بود که هرگز به زبان نمیاورد. اما نمی توانست جلوی فکر کردنش به آن را بگیرد. و فکر اینکه شاید توجهش به یونگی از سر دلسوزی سر همین قضیه باشد اذیتش میکرد.


او هنوز واقعا متوجه این نشده بود که چه حسی به پسر کنارش دارد. هر چه که بود، مطمئن بود که ممنوعه است. از ممنوعه بودنش ترسی نداشت، اما از این می ترسید که یونگی پاپس بکشد. یونگی مثل موجی بود که هر وقت تهیونگ حس میکرد دارد به او نزدیک میشود، دوباره از او فاصله می گرفت و عقب نشینی میکرد. و این روند پیاپی ادامه داشت.


مادامی که هر دو در افکار خود غرق بودند، تهیونگ متوجه شد که از دروازه های میله ای و بلند عمارت داخل شدند. برف ها آب شده بودند و هوا کمی سوز داشت. ولی دیگر راحت میشد در مسیر قدم گذاشت.


تهیونگ می دانست، از همین حالا خبر داشت داخل که بروند چه میشود. و همانگونه هم شد. یونگی نخواست از در جلویی برود و راهش را به در پشتی عمارت کج کرد. تهیونگ بدون حرفی دنبالش کرد. در را باز کردند و پا به گرمای داخل گذاشتند.


هنگامی که به سمت پله ها می رفتند صداهای داخل سالن را می شنیدند. یونگی نمی خواست الان با مادرش روبرو شود. ویکتوریا فورا می فهمید چیز غیر عادی وجود دارد و یونگی هم نمی خواست برایش چیزی را توضیح دهد و انرژی دروغ بافتن را هم نداشت.


عقبش را که نگاه کرد تهیونگ را دید که پشت سرش است. چیزی نگفت و گذاشت همراهش بیاید. بالا رفتند و به سمت اتاق ها قدم کج کردند. تهیونگ نگاهی به پنجره انداخت. هوا ابری بود و احتمالا قرار بود باران ببارد. خوب بود. یونگی صدای باران را دوست داشت.

black pearlStories to obsess over. Discover now