chapter 40

146 37 46
                                        

تنها چند ثانیه بعد از حرف هانسول مین، ویکتوریا گفت: عزیزم.. نگو که ناگهانی این تصمیم رو_

هانسول میان حرفش پرید: بله. بنظرم به اندازه کافی اینجا بودیم. خودمم بعد این هفته به محضر امپراطوری درخواست یک ماه دورکاری میدم. خودمم میخوام مدتی توی ولز باشم، سرمای لندن اذیتم کرده.

و اینجا.. بالاخره در اینجا و این لحظه بود که تهیونگ برای نخستین بار در این شب نگاه مضطربش را به یونگی داد. اما اینبار یونگی بود که نگاهش نمیکرد. او غرق در افکارش نگاهش را به بشقاب چینی خود داده بود. نمی دانست.. اصلا نمی  دانست چه حسی دارد. باید خوشحال میبود که بالاخره دارد برمیگردد؛ و بود. واقعا خوشحال بود. اما همزمان.. نبود.

ترک اینجا.. به معنای دوری طولانی مدت دیگری از تهیونگ بود. هم یونگی و هم تهیونگ این را خوب می دانستند. به همین دلیل بود که حالت چهره شان را نتوانستند کنترل کنند و با رنجش و سراسیمگی دستانشان را مشت کرده بودند.

ویکتوریا آهی کشید: باید قبلش باهام مشورت میکردی.

هانسول لبخندی به او زد و دستش را گرفت: عزیزم، تو اینجور نمیخوای؟

ویکتوریا سرش را به دو طرف تکان داد: اینطور نیست. خوبه که برگردیم. اما کلی کار هست که باید قبلش انجام بدم.

هانسول به او اطمینان داد: من مطمئنم که از پسش برمیای.

سپس رو به فرزندانش کرد: امیلیا، یونگی. شما چی میگید.

امیلیا هم دست کمی از آن دو نداشت. با رنگ پریدگی گفت: این.. یمقدار یهویی شد. من تصمیم داشتم اینجا تحصیل کنم.

هانسول به او اطمینان داد: تا اعلام نتایج باید یک ماه صبر کنی. و اینکه ترم بعدی از جولای شروع میشه. تا اون موقع استراحت کردی و بعد هم با من به لندن میای.

ربکا به امیلیا لبخندی زد: دخترم نگران نباش. مشکلی در تحصیل تو ایجاد نمیشه. به هر حال.. دیر یا زود باید بر می گشتید مگه نه؟ خودت هم از قبل اماده بودی که دور از خانوادت باشی.

امیلیا کتمان نکرد و به تایید سر تکان داد: درسته. پس.. برادرم چی؟ اون مگه نباید_

--برادرت برمیگرده. در این شکی نیست. بنظرم این بهترین کاره.

هانسول گفت و مشغول غذای خود شد. ربکا گفت: پس مراسم تهیونگ چی؟ نگو که اونجا نمیای.

هانسول سرش را به دو طرف تکان داد: اصلا. خودمو به اون مراسم میرسونم. از بابت اون نگران نباش.

سپس نگاهش را به تهیونگ داد تا به او نیز اطمینان دهد اما با دیدن چهره او یکه خورد. تهیونگ با چهره ای تیره و بهم خورده سرش پایین بود. طوری چنگال خود را در دست میفشرد که بند انگشتانش سفید شده بود. هانسول تعجب کرد: پسرم.. چیزی شد؟

تهیونگ در همان حالت سرش را به دو طرف تکان داد: چیزی نیست. فکر کنم.. یکم حالت تهوع دارم.

ربکا به همراه بقیه جا خوردند: پسرم؟ چرا اینقدر یهویی. ببینم غذا بهت نساخته؟

تهیونگ به سختی همه را نشاند: واقعا چیزی نیست. فقط.. آه، معذرت میخوام نگرانتون کردم.

ربکا اهی کشید و سپس رو به هانسول کرد: حتما از استرس امروز بوده. اینقدر تو خودش ریخته که اینطور شده.

هانسول با اکراه سرش را به تایید تکان داد: شاید. به همین خاطر بهتر دونستم یه استراحتی به بچه ها بدیم. شما هم مراقبش باشید.

ربکا با لبخند سر تکان داد: نگران نباش.

هانسول هم به او لبخندی زد و سپس رو به یونگی کرد: پسرم، نظر تو چیه؟ تو که مشکلی نداری نه؟

رنگ یونگی همانند ورق کاغذ گزارش های هانسول، پریده بود. لبهای خشکش را تر کرد. چه نظری داشت؟ چه نظری می توانست داشته باشد؟ می توانست بگوید که حتی نمیداند دلش میخواهد برگردد یا نه؟ می توانست بگوید همه اش تقصیر همان پسری بود که الان با نگاهی خیره و بخت برگشته به او نگاه می کرد؟ خیر. تنها توانست این را بگوید: بنظرم.. باید زود تر از اینا بر می گشتیم.

با شنیدن این حرف انگار آب جوش رو تن تهیونگ ریختند. آنقدر داغ کرد و عصبی شد که قدرت تحملش را نداشت. فرومونی که ازاد کرد باعث نگاه مادرش با اخم به سمت او برگردد: پسرم؟

-معذرت میخوام. حالم واقعا جالب نیست. یه لحظه منو می بخشید.

سپس بلند شد و صدای پاشنه های کفشش در فضای سالن طنین انداخت.
*******

اصلا نفهمیدند این یک هفته چطور رد شد و گذشت. فردا امیلیا آخرین امتحان خود را می داد و این انتظار اجباری به پایان می رسید. در این مدت تهیونگ خیلی کم در عمارت پیدایش میشد. هر روز به بهانه های مختلفی بیرون می رفت، یکبار می گفت باید دوستی را ببیند، یکبار می گفت به آکادمی سر میزند و استادی را باید ببیند و یکبار هم می گفت باید چیزی را تهیه کند. در هر صورت او و یونگی نتوانستند به غیر از میز شام یا ناهار بیش از 5 دقیقه کنار هم باشند. لازم نبود اشاره شود که حتی کلمه ای هم درست و حسابی با هم حرف نزدند.

درواقع.. یونگی شاکی نبود. اصلا. بنظرش اینگونه حتی بهتر هم بود. این دوری باید تمرین میشد. تهیونگ فردا همراه خانواده اش بر می گشت. بعد او هم یونگی می رفت. آخرین باری که از هم دور بودند هفت سال به درازا کشیده شده بود. اینبار قرار بود چقدر طول بکشد؟

عجیب بود اما یونگی حس خاصی نداشت، به جز تهی بودن. جدال میان منطق و قلبش او را خسته کرده بود. فقط می خواست هر چه زودتر برگردد. اما وقتی به برگشتن فکر میکرد انگار راه نفسش بسته میشد. این وضعیت حقیقتا او را خسته کرده بود و خیال میکرد اگر برگردد و مشغول زندگی همیشگی خود شود همه چیز درست میشود. مگر بار قبلی اینطور نشد؟ حتما اینبار هم درست میشود.

روی کرسی پنجره نشسته و بیرون را تماشا میکرد. هوا نیمه ابری بود اما خورشید انگار جانی نداشت و جایی را روشن نمیکرد. نگاهش را به خدمه پایین و باغبان داد. چمن ها تمیز چیده شده بودند. پرچین ها مرتب شده بودند و جاده و مسیر حیاط در حال جارو شدن بود. ویکتوریا تصمیم داشت قبل رفتن تمام عمارت مرتب شود و بعد با خیال راحت برگردد.
به همین دلیل در این هفته عمارت بزرگ هورسمن پر سر و صدا شده بود. امیلیا به سختی توانست با کمک یونگی مطالعاتش را تمام کند و دائما از این وضع غر میزد. یونگی اما جوابی نمیداد.

در فکر بود که کسی در اتاقش را زد. وقتی سرش را برگرداند در باز شده بود و امیلیا کنار در بود. لباس بیرونی پوشیده بود. موهای مجعد خرمایی اش را بسته بود و کلاه شیکی گذاشته بود. کت و دامن نیمه بلندی به رنگ آبی نفتی پوشیده بود و دستکش های مشکی اش هم پوشیده بود. از همین حالا شبیه یک دختر کالجی متشخص و اشراف زاده بنظر میرسید، گرچه هیچ کدام از اشراف نبودند اما دست کمی هم از آنها نداشتند.

یونگی لبخندی به او زد: داری میری؟

امیلیا هم جواب لبخندش را داد و کاملا داخل آمد و در را بست: میخواستم قبل از رفتن ازت بخوام برام آرزوی موفقیت کنی.

-تو خیلی براش زحمت کشیدی. مطمئنم ثمره ش رو میبینی.

امیلیا لبخند متشکر و مضطربی زد: اینطور فکر میکنی؟

یونگی خندید و به او اشاره کرد: اگه تو نتونی دیگه نمیدونم کی بتونه. اوه اگه دوست داری میخوای باهات بیام؟

دخترک سرش را به دو طرف تکان داد: نه نیازی نیست. مامان داره باهام میاد، خیلی هم اصرار کرد. وگرنه ترجیح میدادم تنهایی برم.

نگاهی به ساعت مچیش انداخت: تا 5 دقیقه دیگه باید پایین باشم.

یونگی سری تکان داد: که اینطور.

امیلیا کمی این پا و آن پا کرد. یونگی متوجه حالتش شد: چیزی میخوای بگی مگه نه؟

امیلیا خنده معذبی سر داد: متوجه شدی؟ خوب.. اره. اما نمیدونم درسته بگم یا نه.

یونگی خندید و سپس از جایش بلند شد: بگو عزیزم.
امیلیا به سمت او قدم برداشت و گفت: لطفا بد برداشت نکن. خوب؟ راستش.. من چند وقتیه که کلا تو اتاقمم و خیلی از جریان بیرون خبر ندارم. اما به هر حال سر میز غذا که همه رو می بینم نه؟

یونگی اخمی کرد: هوم. خوب؟

امیلیا ادامه داد: میدونی حس میکنم.. جو دور تهیونگ.. خیلی تغییر کرده.

قبل از اینکه یونگی حالتی به چهره اش دهد امیلیا فورا پرسید: شما دو تا دعوا کردید؟

این باعث شد یونگی در جواب دادن تاخیر کند. اما انگار امیلیا دنبال جواب نبود: راستش نمی خواستم دخالت کنم و گفتم شاید به من ربطی نداره. اما.. اگه به من ربطی داره.. خواهش میکنم اینطوری نکنید.
یونگی لبهایش را روی هم فشرد و نگاهش را گرفت: چرا فکر میکنی به تو ربطی داره؟

+اخه قبل از اینکه تهیونگ.. خوب.. منو رد کنه جو بینتون بد نبود. شاید هم من اینطوری فکر میکنم.

-نه امی. ربطی به تو نداره. فقط.. چیز خاصی نیست.

امیلیا چشمانش را باریک کرد: پس واقعا حرفی بینتون شده.

یونگی خشکش زد. سپس تکخندی کفری زد: تو الان امتحانم کردی؟

+نه نه. این قصدو نداشتم. خودت خودتو لو دادی.

امیلیا خندید و سپس دست برادرش را گرفت و در چشمان سیاهش خیره شد. نگاه زیبای دخترک لطیف و با ملاحظه بود. مثل تماشای پرواز پروانه، چنین حسی به تو میداد. یونگی همیشه برایش سوال بود که چطور تهیونگ جذب این دختر نشد.

+برادر عزیزم. تو خیلی باهوشی، اما در مورد یه سری مسائل واقعا نادونی.

یونگی اخمی بامزه کرد: منظور؟ این از کجا در اومد؟

امیلیا شانه بالا انداخت: فکر کنم همه متوجه شدن که تهیونگ واقعا هواتو داره. اون همیشه از تو می پرسه و چشماش دنبال توعه. وقتی کوچیکتر هم بودیم همینطور بود. یجورایی انگار الگوی اون بودی. عین یه بت. اون واقعا علاقه عجیبی به تو داره.

با این حرف ها یونگی یخ کرد. به من و من افتاد و گفت: چی داری میگی؟ چرا باید.. همچین حسی داشته باشه.. اونم به من؟

امیلیا خندید: نگفتم که عاشقته! چرا هول کردی؟

امیلیا می خندید اما یونگی به سختی آب دهانش را قورت داد و به او پشت کرد و خود را بی میل نشان داد: چرا داری اراجیف میگی؟

امیلیا دوباره روبروی او ایستاد. لبخند زیبایی به چهره داشت: فقط خواستم اینو بگم که من کنار اومدم و الانم میخوام بدون هیچ کینه ای به خونه خودم برگردم. گرچه.. بازم نمیتونم جلوی ناراحتیمو بگیرم اما خوب چه میشه کرد.

نفسش را بیرون داد و ادامه داد: دارم اینو به تو هم پیشنهاد میدم. این قضیه رقیب و درگیری و این چیزا رو برای یه روز فراموش کنید و سنگاتونو وا بکنید. شما سری قبل با ناخوشی از هم جدا شدید. این سری اینکارو نکنید. هوم؟ درست نمیگم؟

یونگی مکثی کرد. امیلیا از چیزی خبر نداشت اما دست روی نقطه درستی گذاشته بود. یونگی آهی کشید و سرش را به تایید تکان داد: حق با توعه.

امیلیا لبخند عمیقتری زد و سپس دوباره ساعتش را نگاه کرد و هینی کشید: نگاه کن چقدر دیر شد. خیلی خوب احتمالا دیر برگردم. تا اون موقع وقتی برگشتم ازت سوال می کنم که چیکار کردیا. فعلا خداحافظ.

این حرف ها را در حالی که به سمت در می دوید زد و سپس به سرعت از اتاق خارج شد. حرفهایش باعث شده بود یونگی مدتی به تفکر بیفتد بی آنکه بداند کی هوا تاریک شد.

دفعه بعدی که حواسش برگشت و به پنجره نگاه کرد، دید خبری از آفتاب پشت ابر نیست. چراغ های حیاط و باغ روشن شده بود و خدمه به داخل عمارت برگشته بودند. کمی دیگر حتما برای شام سراغش میامدند. آهی کشید و از جایش بلند شد. از اتاق بیرون و از پله ها پایین رفت. فکری به سرش زد، "یعنی تهیونگ تا الان وسایلشو جمع کرده؟"

در مسیر سالن بود که مسیرش را ناگهان کج کرد و به سمت در پشتی رفت. راهرو را از سر گذراند تا در کوچک انتهای آن را ببیند. ناگهان دلش خواست به گلخانه برود. در مدتی که در عمارت هورسمن بودند تعداد دفعاتی که به گلخانه سر زده بود انگشت شمار بود. چرا که همیشه کسی آنجا بود. اما اینبار از بالا  و پنجره اتاقش که توجه کرده بود کسی را آنجا ندیده بود.

اما همین که در را باز کرد راهش سد شد. کسی پشت در بود. عطر فرومون آشنایی به مشام یونگی رسید. کافی بود سرش را بالا ببرد تا آن چشم های کشیده و نافذ را ببیند. آن مردمک های درشت و تیره. اما قبل از اینکه به این ها فکر کرده باشد، یونگی سرش را بالا آورده بود.

نگاهش به نگاه جاخورده تهیونگ افتاد. دست تهیونگ بالا بود، انگار که در پی آن بود تا در را باز کند که در از پیش و توسط یونگی باز شده بود. مدتی را بدون حرفی بهم خیره بودند که تهیونگ دستش را پایین اورد و گلویش را صاف کرد و سپس کنار رفت تا یونگی رد شود: اول تو برو.

یونگی نگاهش کرد. دید که تهیونگ نگاهش را از او دزدید و خود را بی تفاوت نشان داد. یونگی نفسش را آه مانند بیرون داد و از در بیرون رفت. اما همین که تهیونگ خواست داخل برود او گفت: یه لحظه دنبالم میای؟

تهیونگ متوقف شد و نگاهش کرد. انگار که یکه خورده بود. اما سرش را بالا و پایین کرد و همراه او به سمت گلخانه رفت. فضای گلخانه مرطوب اما با طراوت بود. فضای بزرگی داشت و ارتفاعش هم بسیار بلند بود. از گل و بوته تا درخت و درختچه آنجا پیدا میشد. در مرکز آن اما سقف باز بود و جایگاه بزرگ و مرتبی برای نشستن بود. آلاچیق سفید و شیکی با میز و صندلی تا بشود در این فضای سبز نشست و از آن لذت برد. حتما ایده ویکتوریا بود.

هر دو مدتی بدون حرف در آنجا قدم زدند تا اینکه آلاچیق سفید به دیدگانشان آمد. بعد از این سکوت تهیونگ به حرف آمد: چیزی فکرتو درگیر کرده مگه نه؟

یونگی ایستاد و سمتش برگشت: اینقدر واضحه؟

تهیونگ پوزخندی زد: من متوجه میشم.

مکثی کرد و ادامه داد: شاید چون دلیلشو میدونم.
یونگی فهمید که او دارد به دیوید اشاره میکند. درست بود. بخش زیادی از فکر مشغولی اش به او نیز ربط داشت. یونگی سرش را بالا و پایین کرد: درسته.

مکث طولانی ایجاد شد که تهیونگ دوباره به حرف آمد: بگو. هر چی میخوای بهم بگی میشنوم.

یونگی اما ساکت ماند و تنها به او خیره ماند. طوری که تهیونگ کمی کلافه شد: مشکل چیه؟

+چرا از در جلویی نیومدی داخل؟

سوال یونگی ناگهانی بود و تهیونگ یکه خورد. بعد از کمی گفت: منو اینجا آوردی اینو بهت بگم؟ خوب همونجا بهت میگفتم.

یونگی سرش را به دو طرف تکان داد: منظورم اینه.. تو هم فکرت مشغول بود مگه نه؟

تهیونگ با این حرف تکخند عصبی زد: پس چی فکر میکردی؟ که تو پوست خودم نمی گنجم؟

+چرا؟

تهیونگ اخم کرد، انگار که به او ناانصافی شده باشد: واقعا داری اینو ازم میپرسی؟

+اره. جدیه. بهم بگو. چرا عصبی هستی و همش بیرونی؟ چی ناراحتت کرده؟

تهیونگ نفسش را عصبی بیرون داد: داری باهام بازی میکنی؟ هر چی که هست ازش خوشم نمیاد. چرا سوالاتی که جوابشون واضحه رو ازم میپرسی؟

+نمیدونم. من جواب هیچی رو نمیدونم. و الان از تو کمک میخوام.

تهیونگ بیشتر گیج شد. اما طولی نکشید که متوجه شد چه خبر است. به جلو قدم برداشت و روبروی یونگی ایستاد: دنبال همون جوابی هستی که فکرشو میکنم؟

یونگی چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. تهیونگ اما خم شد تا نگاهش را به خود جلب کند: چرا باهام حرف نمیزنی؟ تو این چند روز چرا از من دوری کردی؟

با این حرف یونگی شوکه شد: من ازت دوری کردم؟

-پس چی؟از اتاقت بیرون نیومدی و حتی سر میز غذا هم به زور میومدی.

+این تو بودی که ازم دوری میکردی. همش به بهانه های مختلف از عمارت بیرون می رفتی تا منو نبینی.

-چه بهانه ای؟ داشتم کارامو درست میکردم قبل از اینکه از اینجا بریم. وایسا ببینم.. تو منو می پاییدی؟

یونگی چشم هایش را درشت کرد: تو رو بپام؟ همچین چیزی نبود اصلا.

اما کمی بعد تهیونگ به خنده افتاد: تو واقعا.. آه خدایا.

تهیونگ سرش را به دو طرف تکان داد و سپس از شانه های یونگی گرفت و در چشمانش خیره شد: فکر کنم.. خیلی دلم برات تنگ بشه.

یونگی خشکش زد. لحن تهیونگ صادق تر از هر زمانی که به یاد داشت بود. چشمانش هاله ای لطیف و پر از حسرت را در خود داشت. یونگی احساس کرد گلویش سنگی شده که دارد ترک میخورد. آب دهانش را به سختی قورت داد: منم.. همینطور.

لبخند تهیونگ عمیق تر شد. طوری که انگار دست خود نبود صورت یونگی را نوازش کرد و زمزمه کنان گفت: بار بعدی که همو ببینیم.. خیلی چیزا تغییر کرده. اما امیدوارم این نگاهت همینی که هست بمونه.

ترک های روی آن سنگ داشت بیشتر و بیشتر میشد و یونگی هر لحظه بیشتر احساس سنگینی میکرد. دندان هایش را بهم فشرد: برات مهم نیست.. خودم تغییر کنم؟

تهیونگ پلکی زد. مکث زیادی نکرد تا جواب دهد: جلوی اونو نمیشه گرفت. میدونم.

+اما تو تغییر نکن.

یونگی ناگهانی گفت و چشمانش پر شدند: خواهش میکنم.. تغییر نکن. چیزایی که از سر گذروندیم فراموش نکن.

تهیونگ با دیدن این حالتش خشکش زد. سپس با سراسیمگی جلو رفت و چشمان یونگی را پاک کرد: غیر ممکنه فراموش کنم. این چه حرفیه که میزنی. من باید ازت بخوام که..

+خودت گفتی نمیشه جلوشو گرفت.

-من جلوشو میگیرم. قول میدم.

یونگی میان گریه خندید: چطور میتونی یه حرفی بزنی و دقیقه بعد حرفتو پس بگیری.

تهیونگ هم خندید: پس بهتره دیگه حرفی نزنم.

مدتی گذشت تا اینکه یونگی نفسی گرفت: من باید یه چیزی بهت میگفتم.

تهیونگ چیزی نگفت و با جدیت ایستاد و اجازه داد یونگی ادامه دهد.

+اون روز که رفتم کاخ، دیو.. یعنی ولیعهد گفت که همون روز جشن سال نو فهمید که من آلفا نیستم. نمیدونم چطور ولی.. مثل اینکه عطری که ازش استفاده میکنم تا یه جایی دیگه کارساز نمیشه.

با نگرانی منتظر واکنش تهیونگ ماند. تهیونگ در سکوت ایستاده بود. یونگی متوجه فرومون تندی که نامحسوس از سوی او حس میکرد شد. مشخص بود تهیونگ به سختی خود را آرام نگه داشته بود.

-پس به بیانی بهتره دیگه از اون عطر استفاده نکنی.

یونگی سرش را تکان داد: اما جایگزین دیگه ای ندارم. چطور میتونم فرومون خودمو مخفی کنم؟

-باید تمرین کنی. مطالعه کن. ببین چطوری میتونی در برابر فرومون آلفا ها مقاومت کنی. چطوری مقابلشون گاردتو حفظ کنی. باید راهی پیدا کنیم که به بدنت آسیب نزنه. اگه.. اگه میخوای راهی که شروع کردی ادامه بدی باید..

+میخوام. میخوام ادامه بدم.

یونگی با جدیت گفت. تهیونگ لبخند محوی زد: پس منم تلاشمو میکنم. دیگه جا نمیزنم.

یونگی با قدردانی نگاهش کرد و سرش را بالا و پایین کرد: اوهوم. انصراف دیگه ممنوعه.

-خوب.. چیز دیگه ای هم باید بهم بگی؟

یونگی ابرویی بالا داد: مثلا؟

تهیونگ لبخند زد. ناگهان جلو رفت و بوسه لطیف و سریعی روی لبهای شوکه یونگی گذاشت: مثل "سفر به سلامت."

یونگی پلکی از شگفتی زد. ناگهان خنده بلندی کرد و دماغ تهیونگ را فشرد و گفت: گرسنمه. اول بریم و آخرین شاممون تو این عمارت رو نوش جان کنیم.

تهیونگ سگرمه در هم کشید و یونگی بیشتر خندید. هنگام خروج از گلخانه، قبل از اینکه از در بیرون بروند تهیونگ ناگهان دست یونگی را گرفت و قبل از اینکه بوسه ای روی پشت دست او بگذارد گفت: بعد شام بیا اتاقم.
*******

برای مدتی فضای اتاق کار امپراطور در سکوت فرو رفته بود. تا جایی که پادشاه مشکوک شد و سرش را بالا اورد و وقتی دید حواس دیوید به او بوده و نگاه مات زده اش به روی اوست متعجب شد: ببینم.. چیزی شد؟ نکنه چیز بدی یادت اومد؟

دیوید پلکی زد. حقیقتا هنوز در بهت به سر میبرد. مطمئن نبود درست شنیده است پس لب زد: دارن.. میرن؟

امپراطور سری به تایید تکان داد: درسته. هان امروز اومد پیشم و درخواست مرخصیش رو به من داد. اون کسی نیست که از اینکارا بکنه پس منم به تصمیمش احترام گذاشتم. تا چند روز بعد با خانوادش از اینجا میرن.

-چرا؟

پادشاه گیج شده بود. این واکنش دیوید واقعا نادر بود. چرا اینقدر چهره اش مضطرب و پر از واهمه بود؟ انگار که روح دیده باشد.

+منظورت چیه؟ بالاخره باید یه روز برمیگشتن. چرا اینقدر شلوغش میکنی؟

-تا اونجا چقدر راهه؟

پادشاه حالا رسما جا خورده بود: تقریبا دو روز. برای چی می پرسی؟

-نخست وزیر مین چیز دیگه ای نگفت؟ مثلا دلیلش یا.. هر چیزی.

امپراطور از جایش بلند شد. چینی بین ابروانش افتاد: چرا اینقدر جا خوردی؟ چیزی بینتون اتفاق افتاده؟

دیوید دهانش را بست. نمی توانست بگوید بین او و هانسول مین نه، بلکه پسرش اتفاقی افتاده. وقتی هانسول مین کمی قبل او را دید و با او خداحافظی کرد، دیوید فراموش کرد حتی سوال خود را بپرسید، که یونگی در چه وضعیتی بود و ایا حالش خوب بود یا نه. بعد از آن بلافاصله پیش پدرش امد و وقتی او هم تایید کرد خیلی واضح وا رفت. نکند یونگی بخاطر او داشت می رفت؟ لعنت به او. چرا جلوی خودش را نگرفت. نباید چیزی به یونگی می گفت. آن پسر را ترسانده و فراری داده بود.

دیوید خودش را به بار ناسزا گرفته بود که پدرش گفت: هان وارد جزییات نشد. فقط گفت هم خودش و هم خانوادش به استراحت نیاز دارن و میخوان به ولز برگردن. احتمالا خانوادش تا مدتی اونجا بمونن.حتی ربکا هم به همراه پسر و همسرش الان به کمبریج برگشتن.

-هیچ راهی نداره که منم.. بتونم برم اونجا؟

ابرو های مرد میانسال بالا پرید: کجا؟ به ولز؟

سپس به خنده افتاد: اون منطقه تقریبا یه حکومت خودمختاره. من و تو اونجا  جایی نداریم. هانسول هم بخاطر عمارتی که اونجا داره میتونه بره. از قضا خانواده اون خیلی بین اهالی ولز محبوبن. اما این برای ما صدق نمیکنه.

-میتونم ناشناس برم.

+چرا؟

پادشاه کاملا جدی و رک پرسید: قضیه چیه؟ چرا اینقدر اصرار میکنی؟

دیوید دوباره ساکت شد. پادشاه تصمیم گرفت این بحث را ببندد و گفت: خودتم میدونی اجازشو نداری. درواقع.. خودت باید جای دیگه ای بری.

دیوید محکم سرش را بالا اورد. چشمانش سوالی و شوکه بودند: من؟

امپراطور تایید کرد: بله. باید پیش استاد و دبیر سلطنتی، آقای بینگلی بری و پیشش آموزش ببینی. اون تو منطقه هِوِنلی در مرز میان انگلستان و اسکاتلند زندگی میکنه.

-اما.. مگه نباید توی قصر..

+راه و رسومش اینه دیوید. تو الان رسما ولیعهد این کشوری. خواهش میکنم این موقعیت رو جدی بگیر.

مکثی کرد و ادامه داد: هم یونگی مین و هم تهیونگ کیم، جفتشون دارن برای مقامی که در اخر به یکیشون میرسه رقابت میکنن. جفتشون به زادگاه خودشون برگشتن تا سخت تر تعلیم ببینن. خودت که متوجه هستی و با چشمت دیدی مگه نه؟

دیوید متوجه شد که پدرش داشت اتفاقاتی که در مجلس این ماه افتاد را اشاره میکرد. او ابتدا یواشکی رفته و به تماشا ایستاده بود. دید که یونگی به همراه تهیونگ چگونه در آنجا ظاهر شدند.

آب دهانش را قورت داد و با سر تایید کرد: بله.

+پس به حرفم گوش کن. این هفته به همراه ملازمانت میری. نگران چیزی نباش. همه چی رو هماهنگ کردم.
-چقدر اونجا میمونم؟

امپراطور نگاهی به سر تا پای دیوید انداخت. پسرش هر روز قد بلند تر و برازنده تر میشد. نگاهش بالغانه و گفتارش نیز تغییر کرده بود. اما.. هنوز کافی نبود: تا هر وقت که استادت تاییدت کنه. اما به طور معمول چند سالی طول میکشه.

سپس از جا بلند شد و سمت دیوید رفت. شانه اش را نوازش کرد و با لبخند گفت: قوی تر شو پسرم. مطمئن باش.. هر هدفی که داری وقتی محقق میشه که به قدرت رسیده باشی. اون وقت هر چیزی که بخوای رو میتونی بدستش بیاری.

دیوید تکانی خورد. انگار که تلنگر سختی به او وارد شده باشد. انگار جواب سوال مهمی را گرفته باشد. "قدرت". چرا تا حالا به فکرش نرسیده بود. اگر قدرت می داشت.. آن وقت شاید.. شاید می توانست اعتماد یونگی را بدست اورد. از او محافظت کند و از نگرانی هایش بکاهد. غیر ممکن نبود. درسته. درست بود. رنگ نگاهش عوض شد.

-درسته پدر. من به زودی طبق دستور شما برای رفتن اماده میشم.
*******

آخرین ساک هم داخل ماشین گذاشته شد. همه خدمه به صف شدند تا با خانواده مین خداحافظی کنند. ویکتوریا دستش را روی قلبش گذاشت و به همگی لبخند زد: بابت این مدت خیلی ممنونم. شما خیلی عالی مراقب ما بودید.

سرخدمتکار که همانند بقیه با رفتن این خانواده بسیار احساساتی شده بود با دستمال صورتش را پاک کرد: خانم.. خواهش میکنم زود به زود به اینجا بیاید. نبود شما واقعا برای ما غیرقابل تحمل میشه.

ویکتوریا دست زن را گرفت و فشرد: از صداقت شما ممنونم. امیدوارم این دوری طولانی نباشه. همگی، مواظب خودتون باشید.

هانسول هم کنار او قرار گرفت و برای همه سر تکان داد. خدمه هم تعظیم بلندی کردند و سپس تا زمانی که همگی سوار بشند ایستادند. ویکتوریا و هانسول سوار شدند و یونگی همراه امیلیا هم سوار ماشین دیگری شدند. ماشین به حرکت درآمد و آنها به تماشای عمارت که هر لحظه دور و دور تر میشد نشستند.

یونگی آهی کشید. بالاخره وقت رفتن رسیده بود. حقیقتا احساس عجیبی داشت. در این مدت وقایع گوناگون و عجیبی برایش پیش آمده بود. اما.. بالاخره تمام شده بود. البته.. احتمالا هم نه. مطمئنا نه. هنوز تمام نشده بود.

+بالاخره داریم برمی گردیم. سفر طولانی دیگه ای در پیشه.

امیلیا گفت و یونگی تایید کرد: اوهوم. دوست نداشتی برگردی؟

امیلیا شانه بالا انداخت: به هر حال ادم هر جایی هم بره باز به خونه برمیگرده. اینطور نیست؟

یونگی لبخندی زد: درسته.

کمی بعد امیلیا ناگهان پرسید: با تهیونگ تونستی حرف بزنی؟

یونگی یکه خورد و به او نگاه کرد: منظورت چیه؟
امیلیا نگاهش کرد. حالت نگاهش لحظه ای عجیب شد اما بعد لبخند زد: یادت رفت؟ اون روز بهت گفتم که بهتره سنگاتونو با هم وا بکنید.

یونگی آهانی گفت: اوه.. خوب، آره. با هم حرف زدیم.
+همه چی روبراهه.. مگه نه؟

یونگی مکثی کرد. یاد آن شب افتاد و بی اراده همزمان با اوج گرفتن قلبش لبخند زد: فکر کنم آره.

پنج شب پیش:
طبق قراری که با هم گذاشته بودند، تهیونگ اول به اتاق رفت و مدتی منتظر ماند. هیجان عجیبی داشت. مانند هیجان هنگام باز کردن هدیه ای که منتظرش بودی. مدتی دور اتاقش قدم زد تا اینکه بالاخره صدای در را شنید. نیازی نبود بپرسد، می دانست چه کسی بود.

با باز کردن در و دیدن آن چهره دوست داشتنی، دستش را دراز کرد و او را به داخل و سپس در اغوشش کشید. محکم و با آسودگی. نمی توانست جلوی لبخندش را بگیرد. یونگی هم همینطور. متقابلا در آغوشش گرفت و پرسید: فکر میکردی نمیام؟

تهیونگ همانطور که او را گرفته و چانه اش را روی شانه او نهاده بود سرش را به دو طرف تکان داد: نه. میدونستم.

+از کجا مطمئن بودی؟

-بودم دیگه.

و بالاخره از او دل کند و از یونگی جدا شد. نگاهی به چهره اش انداخت. می توانست هیجان خفیفی را از لرزش چشمانش ببیند. هر دو به طور عجیبی قلبشان سریع می تپید. این تقریبا نخستین بار بود که با یکدیگر قرار قبلی گذاشته بودند، دور از چشم بقیه. حس می کردند کسی دارد در قلبشان طبل می کوبد. عجیب بود. اما بد نبود. اصلا.

یونگی نگاهی به اتاق تهیونگ انداخت. نسبت به قبل خالی تر شده بود. کتاب ها و بیشتر لباس ها جمع شده بود. باعث شد حس سردی مانند یک پارچه به روی دلش بیفتد. تهیونگ متوجه چهره آویزانش شد. لبخند زد و گفت: میدونم. منم همین حسو دارم.

یونگی سری تکان داد: اصلا نمیتونم پیشبینی کنم بعد این چی میشه.

تهیونگ شانه بالا انداخت: هر چی میخواد بشه بزار بشه. من کوتاه نمیام.

یونگی نفهمید منظورش از چه لحاظ است. اما نپرسید. به دلایلی نمی خواست جوابش را بداند. حس میکرد آمادگی اش را ندارد. بنابراین پرسید: به کمبریج برمیگردی؟ دیگه به آکادمی نمیری؟

تهیونگ جواب داد: کارم با آکادمی تموم شده. نیازی نیست برم.

+اما گفته بودی تا اواخر بهار..

-درسته. اما به این خاطر بود که از من خواسته بودن برای مدتی نقش مشاور برای ورودی های جدید و پایه های پایین تر رو داشته باشم. اول تو فکرش بودم چون اینطوری با استادا هم در ارتباط بودم. اما الان ترجیح میدم تمرکزم روی چیز دیگه ای باشه.

یونگی سری به نشانه فهمیدن تکان داد. آنها هنوز از اغوش هم بیرون نیامده بودند و تهیونگ دستانش را دور کمر او انداخته بود. کمی او را به خود چسباند و گفت: تو چی؟ برنامه ت چیه؟

یونگی نیم نگاهی به او انداخت: چی باید باشه. همون کارای روزمره. مطالعه، سوار کاری و بازم مطالعه.

-دلتنگی چی؟

یونگی پلکی زد: چی؟

تهیونگ سرش را به شیطنت کج کرد و نزدیک برد: دلتنگ من نمیشی؟

یونگی مدتی مات نگاهش کرد و سپس آرام خندید: نمیدونم وقت کنم یا نه.

چهره تهیونگ از عمد آویزان شد: سنگدل. من دلم خیلی برات تنگ میشه.

+مطمئنی؟

-چطور میتونی اینو بگی؟ صد در صد. از همین حالا حس میکنم قلبم میخواد از جا دربیاد. چطور میتونم بدون دیدنت دووم بیارم؟

یونگی لبهایش را با خنده بهم فشرد. یکجورایی از دیدن این حالت تهیونگ لذت میبرد: کسی جلوتو نگرفته. میتونی بیای و سر بزنی.

-خودمم دوست دارم. اما.. فکر نکنم شرایط پیش بیاد. پدر بعد این کلی کار روی سرم میریزه.

سپس آهی کشید و سرش را تکان داد: بیخیال. بیا درمورد چیزای دیگه حرف بزنیم.

یونگی ابرو بالا داد: مثلا؟

تهیونگ ادای فکر کردن دراورد: مثلا.. ما؟

یونگی چشمانش را باریک کرد: یادم نمیاد با "ما" بودن موافقت کرده باشم.

-جدی؟ ولی فکر کردم همون بوسه کافی بود.

یونگی با شیطنت چشمانش را گرد کرد: کدوم بوسه؟ واقعا همچین اتفاقی افتاد؟

اما تهیونگ بلافاصله صورتش را جلو اورد و او را سریع و محکم بوسید: یچیزی شبیه این بوسه.

یونگی مدتی با حالتی خشک شده و مبهم نگاهش کرد. ناگهان لبهایش را بهم فشرد و سرش را پایین انداخت. تهیونگ جا خورد و سعی کرد چشمانش را ببیند: هی.. چیشد؟

وقتی دید یونگی می لرزد بیشتر یکه خورد: هی. چیشد؟ اشتباه کردم؟ شوکه شدی؟

یونگی سرش را به دو طرف تکان داد: نه.

-پس چیه؟

یونگی نفسی گرفت. سرش را بالا اورد. چشمانش براق و ابروانش می لرزیدند: می ترسم.

تهیونگ رسما خشکش زد. هم از چیزی که دید و هم از چیزی که شنید. صورت یونگی را در دست گرفت و با لطیف ترین لحن گفت: چرا باید بترسی؟

یونگی به سختی نفس گرفت. مدتی طول کشید تا به حرف بیاید و تهیونگ با صبوری منتظر ماند. سپس چیزی که شنید باعث شد عین سنگ سفت شود.

+از حسی که به تو دارم.. می ترسم.

تهیونگ باورش نمیشد. واقعا این را شنیده بود؟ یونگی واقعا این را گفته بود؟ این ها حتی سوال یونگی هم بودند. " واقعا همچین حرفی زدم؟ اینو من گفتم؟"
اهی کشید و سرش را تکان داد: بیخیالش. فکر کنم بخاطر این..

اما تهیونگ با یک حرکت او را سمت خود کشید و محکم لبانش را بوسید. پر از اشتیاق، پر از لطافت، پر از بی صبری.. و پر از عاطفه.

یونگی نیز جلوی خود را نگرفت. اینبار نه. شاید دیگر پیش نیاید. پس جلوی خود را نگرفت. دستانش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد و جواب بوسه هایش را تک به تک داد. وقتی رایحه فرومون تهیونگ به مشامش خورد اشتیاقش بیشتر شد. اما تهیونگ ناگهان از او جدا شد و میان نفس زدن هایش گفت: پس من باید بیشتر بترسم.. از حسی که به تو دارم.

هیچ اعترافی در میان نبود، اما یونگی انگار که حقیقت مهمی را از زبان او شنیده باشد سر جایش خشک شد. نگاهش پر از بهت و نالان بود. جلو رفت و اینبار خودش این بوسه را آغاز کرد.

تهیونگ او را به خود چسباند، چشمانش را بست و در عطرش غرق شد. اجازه داد یونگی هر طور که میخواهد لبانش را به رقص وا دارد. وقتی صبرش تمام شد دست لای موهای تیره یونگی انداخت و بوسه ای نفس گیر به لبانش زد. کمرش را لمس کرد و یونگی نیز سعی داشت از حرکات او تقلید کند و همین باعث لبخند تهیونگ شد.

در این میان ناگهان از هم فاصله گرفتند. تنشان داغ و ریه هایشان تنگ شده بود. پیشانی به پیشانی چسباندند و نفس زدند. تهیونگ چشمانش را گشود و به چهره او خیره شد. گونه اش را نوازش کرد و گفت: دلم برات تنگ میشه. خواهش میکنم.. قولمون یادت باشه.

یونگی نیز پلکهایش را گشود و با دیدن چشمان عمیق و ملتمس تهیونگ به تایید پلک زد: یادم میمونه.
تهیونگ لبخند زد و اینبار نرم تر و آرام تر او را بوسید. هر دو طوری در این حس غرق بودند که اصلا متوجه نشدند. متوجه نشدند که کنار پنجره ایستاده اند. و همینطور متوجه دو چشمی که آنها را زیر نظر داشت نیز نشدند.


زمان حال:
وقتی به خود آمد هوا تقریبا سپیده دم بود. کل شب را نخوابیده بود؟ آهی کشید. هنوز گردنبندی که در گردنش بود را لمس میکرد. دستی به صورتش کشید و به سختی از صندلی بلند شد. نیمه دفتر یادداشتش حالا پر شده بود.

سمت پنجره رفت و به تماشای طلوع آفتاب ایستاد. وقتی یاد آن قولی که آن روز و سالها پیش به هم داده بودند افتاد لبخند محزونی زد. یعنی او هنوز این قول را یادش بود؟ یعنی هنوز او را یادش بود؟ خودش که روزی نبود که به او فکر نکند.

دستی به گردنش کشید و متوجه شد موهای تیره اش زیادی بلند شده بودند. نگاهش به دشت بیکران جلویش بود که هیچ خانه و آدمیزاد دیگری در آن نبود. پس از مدتی چشمانش سوختند. پای این گذاشت که خسته است و خوابش میاد.

سلانه به سمت تخت چوبی رفت و دراز کشید. تا دو یا سه ساعت دیگر به اتاقش سر میزدند و او هم خودش را به خواب میزد. و تا وقتی که آن شخص در اتاقش را بزند به این کار ادامه میداد.

پایان فصل.

ممنون تا اینجای مروارید سیاه همراهم بودید و با نظراتتون تشویقم کردید. این فیکشن یه مدت کوتاهی وقفه میخوره تا چپترای فصل اماده بشن، ممنون از صبوریتون❤

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Jun 26 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

black pearlStories to obsess over. Discover now