دو هفته از جشن گذشته بود. هوا سرد تر شده بود و خیابان ها خالی تر. دیگر از شور کریسمس چیزی نمانده بود. عمارت هورسمن روزش را مثل همیشه شروع کرد. خدمتکاران بیدار شدند، به کار ها رسیدند، صبحانه را اماده کردند و نظافت کردند. سخت ترین کار به عهده باغبان بود که باید برف های سنگین را هر روز پارو میکرد.
هفته پیش جورج، پدر تهیونگ به کمبریج برگشت. ربکا هم قرار بود برود اما جورج از وضعیت جاده های برفی مطمئن نبود و از او خواست وقتی هوا کمی گرم تر شد برگردد. تهیونگ هم همراه او رفت. حدود یک هفته میشد که رفته بودند. جورج از تهیونگ خواست که برای چند روز پیشش باشد تا اوضاع عمارت آنجا را سر و سامان دهند چرا که مدتی طولانی بود که آنجا را رها کرده بودند.
تهیونگ باید قبول میکرد، چرا که نمی توانست دلیلی منطقی برای پدرش بیاورد که بماند. روزی که باید می رفتند، هر زمان که فرصت میکرد یونگی را دید میزد. می دانست که قرار است کلی دلش براش او تنگ شود. یونگی هم جواب نگاهش را کماکان میداد. دست خودش نبود. با دیدن تهیونگ همواره یاد جمله ای که شب جشن به او گفته بود می افتاد.
"دلت میخواد فرار کنیم؟"
....
یونگی به هیچ عنوان متوجه نمیشد که این فکر چطور به ذهن تهیونگ رسیده بود. این هیچ نفعی برای تهیونگ نداشت، یونگی بود که شرایطش بهم ریخته بود، او چرا باید اینکار را کند؟ اما حالا دلهره عجیبی به دلش افتاده بود. مشخص بود که این یک ایده لحظه ای بود. اما اگر تهیونگ به آن بال و پر دهد چه؟
یونگی اعتراف میکرد. وقتی این را از زبانش شنید برای لحظه ای افکارش خالی شد. تصورش کرد. و از تصورش حس شیرینی گرفت. و همین باعث شد به شدت وحشت کند. فرار؟ او و تهیونگ؟ آخرش قرار بود چه شود؟ واقعا نیاز به اینهمه زیاده روی بود؟ چطور می توانست با این کار لطف و محبتی که پدر و مادرش نثارش کرده بودند را حیف و میل کند؟ چطور می توانست تو روی امیلیا نگاه کند؟ چطور می توانستند زندگی کنند؟
یونگی می دانست که نباید با احساسات تصمیم بگیرد. بعد از آن شب جدی تر شده بود. می خواست بیشتر روی هدفی که داشت تمرکز کند. باید افکار مزاحم را کنار می گذاشت. و به همین دلیل خداراشکر کرد که تهیونگ برای مدتی رفت. چرا که با وجود او اصلا نمی توانست افکارش را مرتب کند.
در آخر بدون خداحافظی درستی برای مدتی از هم جدا شدند. یونگی همان روز اول دلتنگش شد. بی میل و عبوس این ور و آن ور عمارت می گشت، در درس های امیلیا کمک میکرد و میشد گفت خودش و خواهرش را از افکار منفی دور میکرد. خودش را با کتاب هایی که پدرش چند روز بعد از مراسم روی میز اتاقش گذاشته بود و گفته بود همه را برای اخر ماه حفظ کند مشغول میکرد. گهگداری هم به اتاق تهیونگ می رفت و روی تختش دراز می کشید.
زندگی اش ناگهان یکنواخت و خسته کننده شده بود. نه آلبرت بود تا با او صحبت کند و نه میکائیل بود تا سوارش شود. می خواست برگردد، گرچه پدرش وعده برگشت داده بود اما یونگی میدانست به این زودی ها نیست.
پدرش بعد از آن روز برایش برنامه ای جدید گذاشت. قرار شد هر هفته یک کتاب که اکثرا مربوط به علوم سیاسی و تاریخی بود به او بدهد و یونگی کامل او را مطالعه کند. سپس او را به اتاق کارش صدا میکرد و سوالات کتاب را می پرسید. گاهی هم از یونگی می خواست که مقابل او گزارشات رسمی را بخواند و نمونه ای هم بنویسد.
این کار ها برای یونگی مشکل نبودند، اما اضطراب مقابل پدرش بودن را نمی توانست کم کند. پدرش در آن اتاق کار رسما فردی دیگر میشد. دیگر هانسول، پدر او و همسر ویکتوریا نبود. میشد هانسول مین، نخست وزیر بریتانیا.
یک هفته به جلسه اعضای کابینه مانده بود که از عمارت کمبریج زنگ زدند و گفتند جورج و تهیونگ فردا راه می افتند. این خبر بالاخره توانست قلب یونگی را که مدتی ثابت و خاموش شده بود را به جنب و جوش بندازد. امیلیا گرچه خودش را بی تفاوت نشان داده بود اما یونگی متوجه میشد که او هم ارام نبود.
درست همان روز بود که از کاخ ماشینی به عمارت آمد و خواسته شد یونگی با آن به قصر برود. یونگی فهمید که این کار دیوید است، اما چه نیازی به چنین عجله ای بود؟ آن ها که اخر این هفته هم را می دیدند.
یونگی که به قصر رسید او را به ضلع غربی قصر بردند، محلی که به نوعی اقامتگاه دیوید بود و در قدیم متعلق به ملکه فقید بود. با یک نگاه یونگی متوجه شده بود که اینجا همه چیز دست نخورده است. انگار هیچی بیرون برده نشده و یا اورده نشده بود.
هوای آن روز گرفته بود. سرد و مرطوب. ابرهای خاکستری اسمان را پوشانده و هیچ صدایی به جز قدم هایش را نمی شنید. و کمی که جلو تر رفت صدای جلینگ جلینگی شنید، شبیه برخورد دو فلز به همدیگر. وقتی مرد روبرویش مقابل اتاقی ایستاد و یونگی را به داخل دعوت کرد، یونگی سری برایش تکان داد و داخل رفت.
دیوید را دید که وسط اتاق است، شمشیر براقی در دست داشت و با مربی اش تمرین میکرد. لباسش مثل همیشه فاخر و مرتب نبود. شلوار مشکی جذبی به تن داشت و پیراهن سفیدی که بند های جلویش تا قسمتی باز بودند و کمی از قفسه سینه ولیعهد را به نمایش گذاشته بود. موهای روشن دیوید که همیشه به بالا شانه زده و مرتب بودند حالا روی پیشانی ریخته و بهم خورده بود و با عرقش تر شده بود. صدای جیر جیر پوتین چرمش روی کاشی های زمین به گوش می رسید.
یونگی بی سر و صدا داخل رفت و به تماشای آن نمایش ایستاد. صورت دیوید را از نظر گذارند. چشم های زمردی او باریک و جدی نگاه میکردند. طوری که آدم باور نمیکرد که او فقط 18 سال سن داشته باشد. متمرکز و پویا بود. یونگی چاره ای نداشت جز این که حرکاتش را تحسین کند. او در این لحظه... واقعا شبیه یک ولیعهد بود.
همین که یونگی تماشایش میکرد، دیوید چرخی زد و در این لحظه متوجه یونگی شد. چشم هایش تغییر کردند و از حرکت ایستاد و مربی اش هم فوری دست کشید: چیشد؟
دیوید از خستگی نفس نفس زد. لبخند ریزی زد و با پشت دست عرق شقیقه و چانه اش را پاک کرد و خطاب به یونگی گفت: از کی اینجایی؟
یونگی شانه ای بالا انداخت و به جلو قدم برداشت: تازه رسیدم. چند دقیقه میشه.
-چرا صدام نکردی؟
یونگی تکخندی زد: گفتم نگات کنم.
دیوید نیشخندی زد و شمشیرش را کنار گذاشت: کارم خوبه، نه؟
یونگی خندید: شایدم مربیت داره بهت آسون میگیره.
با این حرف مرد مربی خنده ارام و محترمانه ای کرد: اینطور نیست. اعلی حضرت با استعدادن. من موقع مبارزه با ایشون اصلا جلوی خودمو نمیگیرم.
با این حرف دیوید مغرورانه چانه اش را تکان داد: دیدی؟
یونگی خندید و سرش را به دو طرف تکان داد. یکی از خدمه در این لحظه جلو رفت و دستمال حوله ای را به دست دیوید داد و دیوید صورتش را با آن خشک کرد. نگاهی به افراد حاضر در اتاق انداخت و اشاره کرد که همه بیرون بروند. مشغول خشک کردن خود بود که پرسید: حالت چطوره؟
سپس نگاهش را به دستمالش داد و با حالت عجیبی گفت: دیگه بعد اون شب، بد حال که نشدی نه؟
یونگی متوقف شد. سپس با حالتی بدون اغراق گفت: نه. حالم خوبه. ببخشید که نگرانتون کردم.
دیوید لبخندی زد و اهی کشید. سپس به سمت او قدم برداشت: نیازی به این حالت خشک نیست. بعدشم ما دیگه با هم تعارف نداریم، اینطور نیست؟
یونگی کمی اخم کرد: من که سعی ندارم دروغ بگم.
-بله.. مطمئنم.
یونگی کمی مکث کرد و سپس از جایش بلند شد: راستش کنجکاوم که چرا منو به قصر دعوت کردید؟
-مشکلی نیست، یه روزم خودم میام عمارت. اینطوری بی حساب میشیم.
+اعلی حضرت!
دیوید به خنده افتاد: شوخی کردم. گرچه بدم نمیاد اینکارو کنم. ولی فعلا اجازه خروج از کاخ رو ندارم.
+چرا خواستی بیام اینجا؟
یونگی غیر رسمی پرسید. باعث شد دیوید لبخند ملیحی بزند: چرا اینطوری میکنی؟ داری عجیب رفتاری میکنی جناب مین.
یونگی لبهایش را بهم فشرد. حاضر بود قسم بخورد که دیوید به قصد وقت گذرانی او را دعوت نکرده بود. قلبش از اضطراب تند میزد. نگاه عجیب و ثابت دیوید وضعش را بدتر میکرد. حتما به چیزی شک کرده بود.
+من.. اون شب چیکار کردم؟
لبخند دیوید با این حرف کمی محو شد. آهی کشید و به سمت یونگی قدم برداشت و نزدیک و مقابل او ایستاد: کاری نکردی.
یونگی با چشم های باریک شده نگاهش کرد: پس چرا..
-با من کاری نکردی، البته.
یونگی گیج شده نگاهش کرد: یعنی چی..
-یونگی.
دیوید گفت و نگاهش تغییر کرد. شبیه کسی که انگار سعی داشت قانع کننده و همدل بنظر بیاد. لبهایش را تر کرد و گفت: احیانا تو به کمک من نیازی نداری؟
با این حرف یونگی بیشتر گیج شد. اصلا قصد و منظور این فرد را متوجه نمیشد. هر جمله پشت جمله بعدی غیر قابل پیشبینی تر بود.
+چه کمکی میتونم نیاز داشته باشم؟
با این حرف، دیوید مقدمه ای که می خواست را فراهم شده دید: مگه نمیخوای نخست وزیر بعدی بشی؟ درست مثل پدرت؟
ابرو های یونگی با این حرف بالا پرید. سپس فورا دوباره بهم نزدیک شدند: این چه حرفیه که دارید میزنید؟ دارید.. منو امتحان میکنید؟
دیوید به خنده افتاد: چرا اینقدر ضایع باید اینکارو کنم؟
+پس چی؟ چطور میتونید در این مورد کمکی بهم کنید؟
-مگه من ولیعهد نیستم؟ جانشین بعدی، پادشاه بعدی، وارث بعدی بریتانیا. من میتونم هر کسی رو که خواستم تو هر جایگاهی که میخوام بزارم. کی میتونه بعدش رو حرفم حرف بزنه؟
یونگی بعد از شنیدن این حرف ها آهی کشید و قدمی عقب برداشت: پس منظورت این بود. یعنی میگی هیچکاری نکنم و وایسم شما راهو برام هموار کنید؟
-اره. چیز سختی خواستم؟
+خیلی. یه چیز غیرممکن.
دیوید سوالی نگاهش کرد و یونگی ادامه داد: خانواده من از چندین نسل هستش که با توانایی و دانش خودشون به جایگاهی که درش هستن رسیدن. از وضعیت باثبات و صلح پذیر کشور هم این قضیه مشخص تر میشه. همگی برای این جایگاه تلاش کردن، خودخوری کردن و سختی کشیدن. من کی باشم که بهشون اهانت کنم و لم بدم و اجازه بدم خود به خود این راه برام باز بشه؟ بعدش چطوری باید باهاشون رو در رو بشم؟
-یعنی میگی..
یونگی جدی نگاهش کرد: درسته. من به روش خودم پیش میرم. من توسط کابینه انتخاب میشم. هیچ راه دیگه ای وجود نداره.
-و اگه نشدی؟
دیوید گفت و دید که چطور حالت چهره یونگی تغییر کرد. ادامه داد: اگه طبق تصوراتت نشد چی؟ اگه همینطور که خودت میگی مثل نسل های قبلیت تلاش کردی، اما نتونستی به هدف برسی اون موقع چی؟ بازم میتونی تو روی بقیه نگاه کنی؟ میتونی طاقت بیاری اولین نفری باشی که موفق نشده؟
دهان یونگی بسته شد. نگاهش را دزدید و چیزی نگفت. دیوید اما این بحث را رها نکرد: دارم میگم میتونم برات درستش کنم. چرا میخوای برای خودت سختش کنی؟ توی سیاست، انصاف و عدالت هیچ جایی ندارن. حتی پدر و پدربزرگت هم جاهایی بوده که..
+لطفا.. ادامه ندید.
یونگی گفت و سپس سرش را بالا اورد. نگاهش موشکافانه و رنجور بود: فقط.. خواهش میکنم جواب بدید که هدف شما از این پیشنهاد چیه؟ از بابت من چی میخواید بدست بیارید؟
دیوید ساکت شد و یونگی همچنان به او خیره ماند. دیوید آب دهانش را قورت داد. بعد از کمی نفسش را بیرون داد: اول تو باید بهم جواب بدی تا منم اینو بگم.
+جواب من "نه" هستش سرورم.
این را گفت و سپس تعظیم کوچکی کرد: اگه تمام حرفتون این بود، پس بهتره مرخص شم.
وقتی جوابی از جانب دیوید نگرفت خودش صاف ایستاد و به سمت در قدم برداشت. در میانه راه دیوید دوباره گفت: اگه به تهیونگ کیم هم همین پیشنهاد رو بدم.. بنظرت مثل تو رد میکنه؟
یونگی فورا ایستاد. اولش مشکوک شده بود، ولی حالا که دیوید اسم تهیونگ را اورده بود تقریبا به یقین رسیده بود. دیوید از اول قصد داشت به همین نقطه برسد. تن یونگی منجمد شد.
+چرا چنین سوالی از من می پرسید؟
-نمیتونم نظرتو بدونم؟
+در این مورد نظری ندارم.
-یعنی میگی اون آزاده هر کاری میخواد بکنه نه؟
یونگی مکثی کرد. نگاهش مدام به این طرف و آن طرف می دوید: این به من ربطی نداره. اگه اون میخواد از روش دیگه ای پیش بره.. من وظیفه ندارم جلوشو بگیرم.
ناگهان دیوید به سمت او قدم تند کرد که باعث شد یونگی یکه ای بخورد. متعجب نگاهش کرد که دیوید بار دیگر مقابل او قرار گرفت: یونگی مین تو هدفت چیه؟ حس میکنم حتی خودتم اینو نمیدونی.
چشم های یونگی لرزیدند، تنش هم همینطور. اینکه دیوید بعد از چند دیدار کوتاه اینطوری او را مثل کف دست خوانده بود او را به وحشت انداخت. نتوانست جوابی بدهد و دیوید پلکهایش را لحظه ای بست و اه کشید: من.. میدونم.
یونگی لحظه ای متوجه نشد. اما بعد درونش فرو ریخت. انگار که جاذبه ای سنگین او را به پایین کشیده باشد: چ-چی؟ چیو؟
دیوید قدمی جلو برداشت. نگاهش درست مقابل نگاه منتظر و پر از واهمه یونگی بود. سه کلمه ای که از دهانش خارج شد برای یونگی انگار ساعت ها طول کشید.
-تو.. آلفا نیستی. من میدونم.
*******************
--اوه عزیزای من، خوش اومدید.
ربکا به محض اینکه همسر و فرزندش، تهیونگ را دید این را گفت و سمتشان شتافت. جورج با دیدن زن زیبایش لبخند زد و او را در اغوش گرفت و بوسید: دلم برات تنگ شده بود. همه چی روبراهه؟
ربکا تایید کرد: بله البته. با دیدن شما بهتر هم شدم.
سپس نگاهش را به تهیونگ داد که کلاه و پالتویش را به خدمتکار میداد: عزیزم، سفر خسته ات کرد؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند با لبخند جواب داد: یکم.
لحظه ای بعد ویکتوریا نیز که از در پشتی داخل شده بود پیش آنها رفت. لبخندی زیبا به چهره نشاند: خوش اومدید.
تهیونگ اینبار نگاهش را به انها داد و با لبخند تشکر کرد. جورج نگاهی به اطراف انداخت: بقیه کجان؟ بچه ها؟
تهیونگ نامحسوس گوشهایش را تیز کرد. ویکتوریا به دخترای خدمه اشاره کرد تا چای و شیرینی بیاورند و سپس جواب داد: جفتشون نیستن. اما زود میان. امیلیا فردا اولین امتحانشو باید بده و برای همین چند روزه به سختی از اتاقش بیرون میاد. احتمالا هنوز خبر نداره شما اومدید.
سپس نامحسوس نگاهش را به تهیونگ داد. منتظر عکس العمل و واکنشی از جانب او بود. گرچه تهیونگ چیزی نگفت و نگاهش را به چمدان هایش داد که داشت توسط نوکران بالا برده میشد.
ویکتوریا آهی کشید و ادامه داد: یونگی هم امروز صبح از کاخ دنبالش اومدن و بردنش. دلیلشو هم دقیق نمیدونم و انگار یونگی هم چیزی نمیدونست.
با این حرف تهیونگ محکم سرش را چرخاند. نگاهش شوکه بود، انگار که انتظار این را نداشت. و انگار که.. ویکتوریا نتوانست مطمئن شود که درست حالت چهره اش را خوانده است یا نه. اما از این واکنش جا خورد. اما بعد با خود فکر کرد شاید تهیونگ به این دلیل که یونگی بیشتر از او مورد توجه ولیعهد شده است احساس خطر میکند. اما.. چیزی بود که باعث شده بود مطمئن نباشد.
جورج هومی گفت: که اینطور. امیدوارم چیز خوبی باشه. هانسول هم کاخه؟
ویکتوریا به خودش آمد: اوه، نه. باید برای بازدید یه جایی میرفت.. یادم نیست کجا.
سپس نگاهش را تهیونگ داد: عزیزم، گفتم چای بیارن. چیز دیگه ای لازم داری؟
تهیونگ در فکر بود. انگار که برای مدتی از این فضا جدا شده باشد. ولیعهد دوباره با یونگی چکار داشت؟ چرا ارتباط آنها اینقدر برای تهیونگ روی مخ بود؟ اصلا حس خوبی نداشت. انگار داشتند استخوان هایش را سوهان می کشیدند. دست هایش داخل جیب خود به خود مشت شده بودند. با صدای ویکتوریا بود که سرش را بالا اورد و دید که زن مقابلش با دیدن چهره اش جا خورد و لبخند از لبش محو شد.
سعی کرد حالت چهره اش را درست کند و با لبخند گفت: اوه.. ممنون میشم که همراهش اگر کیک هست بیارید.
ویکتوریا پلکی زد و دوباره لبخند زد، گرچه اینبار واضح بود که مصنوعی است: حتما عزیزم. برو استراحت کن.
**************
یونگی مدتی نتوانست کلمه ای به زبان بیاورد. انگار قفل شده باشد، انگار زبانش نمی تواند در دهان بچرخد، انگار زنجیری سنگین به دور بدنش کشیده باشند، انگار که ذهنش را با پاکن پاک کرده باشند. با حالتی خشک شده و رنگی پریده به چشم های سبز دیوید خیره شده بود. منتظر بود تا او دوباره حرفش را تکرار کند تا مطمئن شود که اشتباه شنیده است. اما خیالش باطل بود.
-اولش بهت پیشنهاد دادم تا ببینم چی میگی. با خودم گفتم هدفت مشخصه، میخوای جا پای پدرت بزاری. برای همین اینو دو دستی تقدیمت کردم و تویی که آلفا نیستی باید بی چون و چرا قبولش میکردی. اما برات اهمیتی نداشت. فهمیدم درمورد هدفت اشتباه فکر کردم.
سپس قدمی برداشت و یونگی هم همزمان عقب رفت. دیوید تا این را دید متوقف شد: اما وقتی اسم تهیونگ کیم رو اوردم دوباره حواستو به من دادی. قضیه چیه؟ نکنه..
دیوید چشم هایش را باریک کرد: اون هم با خبره؟ البته باورش واقعا سخته.
یونگی آب دهانش را قورت داد. چهره اش را ثابت و بی تفاوت نشون داد: سرورم من واقعا متوجه حرفاتون نمیشم. اشتباه متوجه شدید. منظورتون چیه که من..
-آلفا نیستی یونگی. من مطمئنم. خودم شخصا چک کردم.
+دارید.. چی میگید. من..
اضطراب یونگی هر لحظه بیشتر میشد. دیگر بی تفاوت ماندن برایش کارساز نبود. با کمی فکر مردمک هایش گشاد شدند: شب جشن.
دیوید تایید کرد: اون لحظه تو.. درواقع بهت حمله فرومون دست داد، بخاطر من.
این را گفت و نزدیک رفت: و از اونجایی که انگار مدت زیادیه فرومون هاتو سرکوب کردی، این عادیه.
دیوید کنار او رسید. یونگی حواسش دیگر به او نبود. قلبش سنگین شده بود. راه نفسش گرفت. حس میکرد داخل چاه افتاده. سرد و خفه کننده.
دیوید از شانه هایش گرفت: این کاری که میکنی.. خطرناکه یونگی. خودتم میدونی. داری نشانه هاشم میبینی. همه چی به کنار، داری زندگیتو به خطر میندازی.
چشم های یونگی از تنگی نفس سرخ شده بودند. گلویش را گرفت و سپس دست های دیوید را پس زد: اجازه بدید.. مرخص شم.
-یونگی!
+بعدا باهاتون.. صحبت میکنم. الان.. باید برگردم.
اما دیوید او را سمت خود برگرداند: من اینجا نیاوردمت که اینطوری بترسونمت. به حرفم گوش کن. درسته من نمیتونم شرایطتو خوب درک کنم. اما میتونم کمکت کنم. باید...
+خواهش میکنم ولم کنید.. ولم.. ولم کن.. بزار برم.. من..
دیوید اخم کرد. تن و بدن یونگی به شدت می لرزید. شبیه اتفاق آن شب نبود، یک چیز دیگر بود. اینها نشانه شوک بود. تنگی نفسش خبر از تپش قلبش میداد و مردمک های نامتمرکزش هم نشان از این بود که او اصلا حواسش به مکان و حالش نیست. دیوید مضطرب شد. او که طور بدی به او نگفته بود پس چرا همچین واکنشی دریافت کرده بود.
-بهم گوش کن!!
از صورت یونگی گرفت و نگاهش را به اجبار روی چهره خودش برگرداند. دیوید نگران نگاهش کرد. چشم های یونگی بهت زده و نمناک بودند. نفسش از دهان بیرون میامد و خس خس میکرد. وقتی بالاخره توجهش را جلب کرد آب دهانش را قورت داد و گفت: من به کسی چیزی نمیگم. رازت پیش من میمونه. مطمئن باش. نترس.
یونگی چند لحظه آرام گرفت، اما لحظه ای بعد محکم سرش را تکان داد و سراسیمه گفت: چنین چیزی نیست. من آلفام. اشتباه فکر کردی. من.. پدرم.. اون هیچی نباید بدونه. من باید.. باید.. آه..
اینبار حمله بدتری به یونگی دست داد. دست های دیوید که روی صورتش بود را گرفت و فشرد. نمی توانست نفس بکشد. دنیایش داشت تیره میشد. قلبش داشت از سینه درمیامد. "تموم شد. همه چی تموم شد."
دیوید با ترس نگاهش کرد. نمی توانست آرامش کند؟ باید چکار میکرد؟
-بزار یکی رو خبر کنم_
+نه!!! به کسی نگو!! خواهش میکنم! نگو!
دیوید ساکت شد. وضعیت پسر روبرویش واقعا بد بود. باید تنفسش را آرام میکرد اما چطور؟
در اقدامی سر یونگی را بالا اورد، دو طرف صورتش را گرفت و فشرد و ثابت نگه داشت و سرش را جلو برد. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. دیوید کاملا غیر ارادی اینکار را کرد. اما لحظه ای بعد متوجه شد که چکار کرده و چشم هایش تغییر سایز دادند.
برای چند لحظه گوش های یونگی زنگ زدند. حواسش را که متمرکز کرد متوجه شد که صورت دیوید خیلی به او نزدیک است و راه دهانش بسته شده. این باعث شده بود که تنفسش رفته رفته ارام شود و به خودش بیاید. با دیدن و درک اتفاقی که افتاده بود چشم هایش گشاده شدند.
دیوید داشت لبهایش را به روی لبهای او می فشرد.
بعد از مدتی طولانی با چپتر جدید برگشتم، گرچه دیگه هیچکس آدم سابق نیست.
آپ این داستان یمقدار بعد این بهم میخوره و ممکنه ده روز یبار باشه💔
بابت صبر و وفاداری شما بسیار ممنونم و همینطور عذرخواهی میکنم
YOU ARE READING
black pearl
Fanfictionاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
