chapter 38

154 36 57
                                        

روز موعود فرا رسیده بود. صبح اول وقت بود که اهل عمارت همگی بیدار و اماده بودند. صبحانه سریع سرو شد و همگی سعی داشتند قبل از جلسه امادگی لازم را داشته باشند.

هانسول برایشان گفت: وقتی به سالن کنگره رسیدیم من باید ازتون جدا بشم و همراه افراد کابینه بیام. شما هم توی اتاق فرمانده هافبر منتظر بمونید و با خود فرمانده بیاید. خوب نگاه کنید و یاد بگیرید. و همینطور  خودتونو برای هر سوالی که اونجا ممکنه پرسیده بشه اماده کنید. از جفتتون میخوام یه گزارش خلاصه اما کامل از امروز برام اماده کنید. خیلی خوب؟

تهیونگ و یونگی همزمان چشم گفتند. مضطرب بودند اما انگار هانسول مین از آنها مضطرب تر بود. ویکتوریا دست همسرش را فشرد و با لبخند به او اطمینان داد: من مطمئنم امروز اتفاقات خوبی میفته. این دو تا بچه هنوز زوده که اونجا بخوان مجبورشون کنن که توی بحث شرکت کنن. پسرا، نیازی به نگرانی نیست. به چشم یه کلاس درس بهش نگاه کنید. خوب؟

هانسول آهی کشید و سرش را تکان داد: درسته اما این دو نفر با هم دارن توی یه مجمع عالی شرکت میکنن، اونم برای اولین بار. بهتره امادگی داشته باشن.

ویکتوریا اخمی کرد: اونا خودشون خوب میدونن، اینقدر ته دلشونو خالی نکن.

تهیونگ با لبخند رو به ویکتوریا گفت: حق با دایی هستش. هم من و..

نیم نگاهی به یونگی انداخت و ادامه داد: و هم یونگی کاملا اگاهیم. دیشب خودمون رو به طور کامل برای امروز اماده کردیم.

یونگی جلوی خودش را گرفت که چشم در حدقه نچرخاند. که خودشان را اماده کردند، تهیونگ با این بهانه به اتاق او امده بود و همه جوره تمرکز او را با حرف های ناگهانی و لمس های بی مقدمه پرت میکرد. در اخر هم زود تر از یونگی خوابش برد و یونگی مجبور شد بیشتر مطالعه کند و کمتر بخوابد. و حالا هم این پسر داشت با آن لبخند مضحک نگاهش میکرد.

یونگی با تاسف سری تکان داد و سعی کرد حداقل صبحانه اش را کامل بخورد. ربکا از قهوه اش نوشید و پرسید: گفتید چه ساعتی شروع میشه؟

هانسول جواب داد: ده صبح. باید تا ده دقیقه دیگه راه بیفتیم.

ربکا سری تکان داد: باشه. پس بچه ها رو به تو می سپریم برادر.

سپس رو به تهیونگ کرد: خوب مراقب حرف و رفتارات باش. باشه عزیزم؟

چهره تهیونگ ماسید: بله، حواسم هست.

امیلیا اما به طور نادری ساکت بود. هیچ نظری نداده و حرفی نزده بود. انگار که روزه ی سکوت گرفته باشد. تنها خودش را با صبحانه اش مشغول کرده بود، انگار که موضوع روی میز اصلا برایش جذاب نباشد.
درواقع.. این باعث شد تهیونگ نفس راحتی بکشد. احتمالا امیلیا تا الان آن عشق نافرجام کودکانه را فراموش کرده بود. خداراشکر.

بعد از صبحانه همگی بدون اتلاف وقت اماده شده و جلوی در منتظر ماندند. ویکتوریا و ربکا برایشان ارزوی موفقیت کرده و بدرقه شان کردند.

هانسول به همراه دو پسر جوان دیگر سوار ماشین مشکی که بیرون منتظرشان بود شدند و طولی نکشید که به راه افتادند. حدود نیم ساعت بعد رسیدند. ماشین مقابل یک ساختمان سه طبقه و طویل ایستاد. ساختمان کمی قدیمی و رنگ و رو رفته بود بود، اما نقش و نگار ها و مجسمه های سیمانی اطرافش به آن جلوه باشکوهی داده بود.

وقتی پیاده شدند، بلافاصله روزنامه نگاران و تلگراف نویسان دورشان جمع شدند، سوال پشت سوال، طوری که باعث سرگیجه میشد.

هانسول به پسران اشاره داد تا جلو تر بروند و خودش ایستاد و با لحنی صمیمی و لبخندی دوستانه به سوالاتی که از او میشد جواب داد. اکثر سوالات هم قابل پیشبینی بودند. "موارد جلسه امروز چه بود"، "چه انتظاری از جلسه امروز داشتند"، "آیا قرار بود آن دو (آلفای) پشت مشارکتی داشته باشند یا خیر".
تهیونگ گردنش را سمت یونگی کج کرد. نگرانش بود اما.. در صورت یونگی هیچ نگرانی یا اضطرابی دیده نمیشد. انگار که آماده به دنیا امده بود. به خودش مطمئن و ارام بود. چه تظاهر میکرد یا نه، تهیونگ امیدوار بود که به یونگی سخت نگذرد.

دیشب به او گفته بود که برای اطمینان بهتر بود کل مدت را پیش تهیونگ و چسبیده به او بماند چرا که فرومون های تهیونگ نقش به سزایی در آرام کردن او داشت. گرچه نمی دانست اگر در مقابل آن جمعیت آلفای بالارتبه قرار بگیرند چه میشود، اما خود را برای همه چیز آماده کرده بود. امروز یک تکلیف بزرگ برای یونگی بود. اگر امروز نتواند از پسش بربیاید، پس باید به کل کناره گیری کند. هم تهیونگ و هم یونگی این را خوب می دانستند.

وقتی به سالن رسیدند، اکثر افراد از قبل آنجا بودند. سالن بسیار بزرگی بود با سقفی که ارتفاع بسیار بلندی داشت. وقتی سرت را بالا میبردی میتوانستی نقش و نگار های نقاشی شده زیبایی را روی سقف گنبدی آن ببینی. فضای بالا کاملا در تضاد با سطح زمین سالن بود. سقفی رنگارنگ و نقاشی شده در مقابل جماعت سیاه پوشی که به ترتیب در جای خود قرار گرفته بودند.

چندین ردیف گرد وجود داشت و پنج نماینده امپراطوری به همراه وزرا در طبقه بالاتری از بقیه می نشستند. جمعیت سالن به حداکثر صد تا صد و پنجاه نفر می رسید. یونگی و تهیونگ در ردیف های انتهایی و دور از مرکز قرار گرفتند و نشستند. نور آنجا بسیار کم بود و تنها بارقه نوری روی افراد طبقه بالا تابیده میشد. به همین دلیل سرمای آنجا کمی بیشتر از حالت عادی حس میشد.

تقریبا یک ربع ساعت طول کشید که جلسه به طور علنی آغاز شود. اولین موضوعی هم که درباره اش بحث شود، حمل و نقل بار مواد غذایی بود که امسال بخاطر طوفان امکان نبود که بشود هیچ کشتی را بار زد و به کشور آورد و واردات کشور به طور نگران کننده ای کاهش پیدا کرده بود و فقدان مواد غذایی وارداتی به شدت حس میشد.

هر کسی نظری می داد. یکی می گفت سراغ کشور های نزدیک تر بروند، یکی میگفت کشور های گرمسیری را زیر نظر بگیرند و دیگری می گفت بهتر است تا جایی که میشود محصولات داخلی را جایگزین خارجی کنند.

یونگی همزمان به نظرات بقیه گوش داد و سپس به پدرش نگاه کرد. هانسول به دقت به سخنان دیگران گوش میداد و همینطور که چشمان جدی اش روی بقیه بود مطالبی را روی کاغذش می نوشت. انگار میخواست یک جمع بندی کامل از نظرات بقیه کند.

در اخر نظر نهایی را اینگونه اعلام کرد: بهتره اول کمبود مواد غذایی امسال رو زیر نظر بگیرم. باید اون رو طبق جمعیت هدف مورد نظر محاسبه کنیم و ببینیم کدوم یکی واجبتر و حیاتی تره. می تونیم بار و موادی که از اهمیت کمتری برخوردارن حذف کنیم. برای مثال تا وقتی میوه های خودمونو داریم نیازی به میوه های استوایی نیست. از جایگزین ها هم میتونیم استفاده کنیم. موارد باقیمانده و حیاتی هم بهتره از بی دردسر ترین مسیر های ممکن بدست بیاریم.

سپس نگاهش را بالا و روی جمعیت اورد: کسی میخواد نظر بهتری بده؟

جمعیت یا ساکت ماندند یا با سر حرف های او را تایید کردند. هانسول با لبخند خشکی پذیرفت و برگه دیگه ای بیرون اورد: خیلی خوب، میریم سراغ مورد بعدی.

مباحث گوناگونی بعد از آن مورد بحث قرار گرفت، از سیلاب های مناطق افراد رودخانه گرفته تا قاچاق های خارجی که امسال اتفاق افتاده بود. یونگی نخستین بار بود که پدرش را اینگونه میدید، در مرکز افراد بسیاری که خودشان از لحاظ رتبه افراد پایینی نبودند. می دید که چطور پدرش در این کار حرفه ای بود. همه چیز را آنالیز میکرد و سعی میکرد میانبر ترین و مناسبترین گزینه را ارائه دهد. یونگی نمی توانست به اندازه کافی اعتراف کند که چقدر به پدرش افتخار میکند.

صدای تهیونگ را بغل گوشش شنید: مشکلی که نیست، نه؟

یونگی در جایش تکان خورد و صاف نشست: نه. حالم خوبه.

تهیونگ سری تکان داد: خوبه. البته منم چیز زیادی حس نمیکنم. آلفا های اینجا خیلی هیجان زده نمیشن تا فرومون آزاد کنن. خودمم تعجب کردم.

یونگی سرش را بالا و پایین کرد: اره، برای منم عجیبه. اما دیر یا زود اینکارو میکنن.

تهیونگ نگاهش کرد: نگران نباش. حواسم هست که بهت فشار نیاد.

+نیازی به اینهمه مراقبت نیست. خودم میتونم از پسش بربیام. اینهمه سال تونستم، امروزم میتونم.

تهیونگ تکخندی زد و دیگر چیزی نگفت. در ادامه موضوع ارتش به میدان آمد. امسال عده کمی برای ارتش نام نویسی کرده بودند. این کمی نگران کننده بود. در اینباره هم نظرات ضد و نقیضی داده شد. اما ناگهان یکی از میان جمعیت گفت: بزارید در این مورد از نیرو های جوانمون هم بپرسیم. تهیونگ جوان، نظر شما چیه؟

تهیونگ یکه خورد. کی بود که ناگهان اسم او را اورد؟ سرش را که گرداند فرمانده بلز را دید که با لبخند معناداری نگاهش میکند. در دلش آهی کشید، این مردک کچل آب زیرکاه. دیگر داشت خونش را به جوش میاورد. چرا در هر جایی باید به او می پرید؟

یونگی هم جا خورده بود. فکر نمیکرد واقعا در این مجلس از آنها مشارکت بخواهند. کمی مضطرب شد و نگاهش را به تهیونگ داد.

هانسول حواسش را به آنها داد و به تهیونگ نگاه کرد. بعد از کمی تایید کرد و گفت: موردی نیست. تهیونگ، در این مورد نظری داری؟

چشم های همه ناگهان به تهیونگ افتاد. تهیونگ نفسش را بیرون داد و به حرف آمد: این موضوعی حساس هستش و من مفتخرم که نظر فرد تازه واردی مثل منو خواستید.

در این میان نیم نگاهی به فرمانده انداخت و ادامه داد: شرایط نام نویسی و مفادی که در نظر هست چندین ساله که تغییری نکرده. و خوشبختانه به خاطر حواس جمعی و مدیریت شما خیلی وقت هم هست که جنگی در کار نبوده. بنابراین اهمیت این موضوع کمی برای مردم پایین اومده. نظر من این هستش که میتونیم مفاد و شرایط بهتری برای سربازهامون قرار بدیم تا تشویقشون کنیم. مثلا مراقبت از اعضای خانواده رو بیشتر کنیم یا امتیازات موثری براشون بزاریم. میتونیم با ساخت و قرار دادن تندیس و بنای یاد بود یک سری از فرمانده های قدیمی و معروف اینو فرهنگ سازی هم کنیم.

بعد از این حرف فورا یکی دیگر از میان جمعیت گفت: قرار دادن امتیازات میتونه موثر باشه اما ممکنه باعث اختلاف و هرج و مرج بین دو قشر بشه. برای اون هم امادگی داریم؟

تهیونگ جواب داد: امکانش هست. در این مورد میتونیم از کلیسا کمک بگیریم. اونها خیلی خوب میتونن اهمیت این قضیه رو برای مردم تعریف کنن. وقتی مردم قانع بشن که یک سرباز از چه چیزهایی برای کشور میگذره اون وقت فکر نکنم مشکلی پیش بیاد.

سپس با لبخند گفت: این تمام چیزی بود که بهش رسیدم. باز هم بابت بی تجربگیم معذرت میخوام.
یکی از وزرای بالارتبه گفت: خواهش میکنم. نظر جالبی بود. معمولی اما میتونه موثر باشه. آقای مین، نظر شما چیه؟

هانسول با لبخند سری تکان داد: میشه بهش فکر کرد.

تهیونگ نفس راحتش را بیرون داد و به یونگی نگاه کرد و زمزمه کرد: چطور بود؟

یونگی نیشخند زد و نگاهش را از او گرفت: بدک نبود.

تهیونگ تکخندی زد: باید هم اینو بگی.

--و حالا مورد بعدی و سپس تنفس کوتاهی را اعلام می کنیم. این مورد از اهمیت بالایی برخوردار هست. ما موارد بسیاری از آزار و اذیت امگا ها توسط قشر های دیگر را دریافت کردیم.

با این حرف یونگی ناخوداگاه خشکش زد. همین که کلمه "امگا" را شنید نتوانست جلوی منقبض شدنش را بگیرد و گوش هایش تیز شدند.

ادامه دادند: همونطور که از قبل هم با خبریم، متاسفانه شکاف عمیقی بین امگا ها و افراد دیگه وجود داره. جامعه امگاها بی دلیل کمترین دستمزد و آسیب پذیر ترین جایگاه رو در جامعه دارن. اداره دادگستری و قضایی کشور مورد های بسیاری از آزار امگا ها توسط افراد دیگه، چه آلفا و چه بتا، دریافت کرده. و اینکه در بعضی مکان ها ورود اینگونه افراد حتی منع شده. ما به عنوان یک گروه مسئول باید این مورد هم تحت نظر داشته باشیم.

یونگی آب دهانشو قورت داد. می دید چطور بقیه افراد حاضر نارضایتی خود را از اینکه وزیر اجتماعی این مورد را در این محل به میان انداخته نشان می دهند. درست بود، چرا باید امگا ها برای این جمعیت خودشیفته مهم میبود؟

آنها نچ نچ کنان دست به سینه میشدند و خود را بی علاقه نشان می دادند. حتی کسی بینشان نبود که بخواهد نظری در این مورد بدهد. سالن به مدتی طولانی ساکت مانده بود. یونگی متوجه نشد، اما خونش به جوش آمد. این جمعیت به چه حقی خود را مسئول همین مردم می دانند؟ وقتی خودشان بخشی از آن نگرانی نباشند پس اهمیتی هم ندارد؟ این موضوع در نظر این افراد آنقدر پوچ و بی اهمیت بود که آنها از میانه حرف وزیر دیگر حتی گوش هم ندادند.

یکی از میان جمعیت گفت: این مسئله جزو موارد سازمان رفاه و اجتماع هستش، نه مجلس حکومتی. جناب وزیر، بهتره این قضیه را به دست کسی دیگه ای که با این قشر همدرده بسپارید.

وزیر چشم هایش را ریز کرد: کسی که با این قشر همدرده؟ منظور شما چیه؟ چرا این قشر رو از مردم جدا فرض کردید؟

فرد دیگری گفت: موضوع این نیست جناب. منظورشون این بود که فکر نکنیم در توان ما باشه تا ایده خوبی در این باره پیدا کنیم، چرا که..

وزیر کمی بهم ریخت و میان حرفش پرید: یعنی چی که در توان شما نباشه؟ پس برای چی اینجا هستید؟ هر اموری که به دیوان حکومت فرستاده بشه جای بحث داره. هیچ استثنایی هم نیست.

یونگی به پدرش نگاه کرد. او ساکت بود و مشغول خواندن متن روی کاغذ. انگار اهمیت چندانی به ماجرایی که در حال وقوع بود نداده بود. یونگی احساس کرد قلبش مچاله شده وقتی بی اهمیتی پدرش را دید.

+من میخوام در این مورد نظری بدم.

ندانست کی از جایش بلند شد و این را گفت. همگی سمت او سر چرخاندند. همگی. چه تهیونگ که بغلش بود و با بهت به چهره راسخ و غضب آلود او خیره بود، و چه پدرش که با جاخوردگی سرش را بالا اورده و به او نگاه میکرد. انگار که انتظار پیشقدمی یونگی را نداشت.

وزیر نگاهش را به یونگی داد. عینکش را صاف کرد و گفت: اوه، مین جوان. بسیار عالی. می شنویم.

یونگی لب هایش را تر کرد، اهمیتی به قلبش که تند می تپید نداد و به حرف آمد: جمعیت امگا ها همیشه باید زیر سایه افراد دیگه زندگی کنند، ازدواج دو امگا، یا وقتی که فرد امگا یک مرد باشه هم خیلی خیلی کمه، حتی وقتی از طبقه اشراف هم باشن، چه برسه به باقی. من در مورد مسائل زیستی و جنسی اطلاعات چندانی ندارم، اما از رفتار جامعه در قبال این افراد با خبرم. و نمونه اش هم همین جا مشاهده کردیم.

با این حرف یک سری افراد شروع به سرفه های ساختگی کردند. یونگی ادامه داد: فکر نکنم راه حل قاطع و یک شبه ای برای این امر وجود داشته باشه. تغییر نقطه نظر جامعه زمان بر و مشکله. ما نمی تونیم نظرات مردم رو به زور تغییر بدیم. اما حداقل میتونیم شرایطی برای امگا ها فراهم کنیم تا راحت تر باشن. ایجاد مکان هایی فقط مختص این افراد، بدون حضور آلفا و بتایی تا بتونن حتی اگر در دوره هیت بودن هم مشکلی نداشته باشن، این از کمترین کار ها میتونه باشه. و همینطور ایجاد قوانینی برای حفظ حقوق این افراد. هنوز که هنوزه هیچ سازمانی برای مراقبت از امگا ها وجود نداره.

یکی از افراد پوزخندی زد: یک سازمان برای امگا ها؟ لابد میخوای خود امگا ها اونو بگردونن؟

یونگی نگاهش کرد: چرا که نه؟ یادمه یکی از همین جمعیت بود که گفت با امگا ها فقط امگا ها میتونن همدردی کنن.

وقتی مرد ساکت شد یونگی حرف اخرش هم زد: و نظر پایانی من هم اینه که در قبال افرادی که به خودشون حق دست درازی به این قشر رو میدن.. مجازات سنگین تری قرار بدید. حبس میتونه یکیش باشه.

این حرف را که زد جمعیت ناگهان منفجر شد. همگی نارضایتی خود را با داد و همهمه نشان دادند.
-دیگه چی؟ یه آلفا رو بخاطر یه امگا دردسر ساز مجازات کنی؟ چه حرفا؟

-این میتونه زمینه رو برای سواستفاده امگا ها باز کنه.

-این بچه باید فقط بشینه و گوش بده و تا وقتی ازش نخواستن حرف نزنه. چه فکری با خودش کرده؟

آلفا های زیادی اینجا بودند و تقریبا همه هیجان زده شده بودند. این هیجان فرومون زیادی آزاد کرد که صد در صد روی یونگی تاثیر می گذاشت. تهیونگ متوجه این شد، به همین دلیل دست یونگی را گرفت و او را نشاند. برای او در این جمعیت راحت بود تا فرومون خودش را ازاد کند و همین کار را هم کرد و کنار گوش یونگی گفت: رو من تمرکز کن.

اما یونگی با لجبازی گفت: مشکلی ندارم.

اما تهیونگ بی هیچ حرفی دست او را فشرد و او را در فرومون خود شریک کرد.

در اخر وزیر با چکش محکم روی میزش زد: ساکت شید!!

با همین حرکت او جمعیت ناچارا و با اکراه ساکت شدند. وزیر گلویش را صاف کرد: همگی شما باید خجالت بکشید. اگه نمیتونید نظر بدید گوش بدید. همینکارم براتون سخته؟

سپس رو به یونگی کرد که با اخم به او نگاه میکرد: و مین جوان، نظرات جسورانه ای دادی. نظرت درمورد سازمانی که پیشنهاد دادی بسیار جالب بود. جناب هانسول مین. شما چه نظری دارید؟

یونگی به سختی توانست نگاهش را از وزیر بگیرد و به پدرش بدهد. مضطرب بود. یعنی نظر پدرش درمورد حرف هایش چه بود؟ زیاده روی کرده بود؟ آشوب درست کرده بود؟ دوباره گند بالا اورده بود؟

رنگش پریده بود و عرق می ریخت. چشم های لرزانش را بالاخره به چشم های تیز و باریک پدرش داد. با دیدن آنها خشک شد. پدرش خشمگین یا ناامید نبود. بلکه.. داشت مفتخر نگاهش میکرد. یونگی جا خورد. مین هانسول لبخند محوی داشت که فقط یونگی متوجهش میشد. چشمانش برق میزدند و نگاهش را از یونگی برنمیداشت. یونگی اب دهانش را قورت داد و بالاخره ضربان قلبش ارام شد.

هانسول نگاهی به جماعت کرد و گفت: اگر بقیه نظر بهتری دارن من سراپا گوشم. بفرمایید.

اما هیچکس دهان باز نمیکرد. هانسول هم این را پیشبینی کرده بود. سپس خودش پوزخندی زد و برگه هایش را مرتب کرد: پس خودمون به این مسئله رسیدگی می کنیم. بعد از استراحت کوتاهی دوباره اینجا جمع میشیم.
****************

+اوووووق.

با اینکه چیز زیادی نخورده بود اما همینطور داشت بالا میاورد. طوری که معده اش انگار مچاله و تنگ شده بود. نفس نفس میزد و از روی فشار اشک از چشمانش سرازیر شده بود. تا دهان خیسش را با پشت دست پاک کرد دوباره بالا اورد.

تهیونگ در سرویس عمومی را قفل کرده بود و حواسش را به آن داده بود. خوشبختانه بعد از تنفس همگی به سالن اجتماع رفتند و تهیونگ و یونگی شرکت نکردند. امیدوار بود که کسی با نبود آنها کاری نداشته باشد. البته با آن خودی که در صحن نشان داده بودند این دور از ذهن بود.

با حالی آشفته و قلبی دردناک به تماشای یونگی نشسته بود که چطور روی کاسه توالت خم شده و همینطور عوق میزد و سرفه میکرد. بعد از اینکه از سالن بیرون رفتند مجبور شده بودند مدتی حرف و نصیحت های آن افراد پیر و بالا رتبه را تحمل کنند. تا اینکه یونگی از آستین تهیونگ گرفت و کشید. تهیونگ وقتی برگشت و چهره او را دید نیازی به توضیح پیدا نکرد. رنگ رخ یونگی خاکستری شده بود. چشم هایش بی رمق و حالش مساعد نبود. تهیونگ فورا او را از آنجا دور کرد.

خودشان هم پیشبینی این را کرده بودند. با آنهمه فرومونی که یونگی در آن فضای بسته تحمل کرده بود باید این اتفاق میفتاد. بالاخره یک جایی یونگی کم میاورد.

تهیونگ آهی کشید. دیدن او در این شرایط حالش را داغون میکرد. جلو رفت و کنار یونگی روی یک زانو نشست. یونگی دیگر نایی نداشت. معده اش آنقدر پیچ و تاب خورده بود که حس میکرد دارد انگار یک نفر دستش را داخل شکمش انداخته و دارد آن را می پیچاند. با تنبلی پلک میزد و نگاه نامتمرکزش به نقطه نامعلومی بود. دهانش نیمه باز بود و نفس نفس میزد. رو زانو نشسته و اهمیتی به کثیف شدن شلوار اتو کشیده اش نمیداد.

تهیونگ دست روی کمر او گذاشت و نوازشش کرد. سعی کرد با فرومون خود آرامش کند. با ملایمت گفت: همه چی خوب پیش رفت. تموم شد.

یونگی بعد این حرف به ارامی نگاهش کرد. چشم هایش نیمه باز و خیس بودند: تموم.. شد؟

سپس تکخندی زد که با چشم های براقش ترکیبی ناهماهنگ داشت: حتی شروع هم نشده. اون وقت.. یه نگاه به من بنداز.

تهیونگ میدانست منظورش چیست. اما خود را به آن راه زد: برای امروز همینقدر کافیه.

یونگی بزاق دهانش را قورت داد. کمی بعد به ارامی سر تکان داد و خواست بلند شود. تهیونگ کمکش کرد. از بازوان او گرفت و بلندش کرد: سرت گیج میره؟ میتونی وایسی؟

یونگی سرش را تکان داد. تهیونگ نمیدانست جواب کدام سوالش را داشت می گرفت: بیا. به صورتت آب بزن تا..

+خودم انجامش میدم.

یونگی او را کنار زد و کنار روشویی رفت. وقتی از کنار تهیونگ رد شد رایحه فرومونش بینی تهیونگ را قلقلک داد. درواقع.. یونگی بدون کنترل فرومون ازاد میکرد. خودش هم این را می دانست، اما نمی دانست الان دقیقا باید چه غلطی کند. اهی کشید و صورتش را شست. سعی کرد ارام شود و سپس میرفت سراغ دارو و عطرش.

+دیدی.. چه نظری درمورد یه امگا داشتن؟

این را گفت و تکخند رقت انگیزی زد: وقتی درمورد من بفهمن اون وقت چی میگن؟ اونا هیچ حق و حقوقی برای یه امگا قائل نمیشن. چی برسه که یکیشون بخواد نخست وزیرشون بشه و بهشون دستور بده.

این را گفت و لبخندش محو شد. کمی در سکوت گذشت که زمزمه کرد: من... باید الان چیکار کنم؟

سپس سرش را برگرداند و نگاهش را به تهیونگ داد. چشم هایش رنجیده، خسته و وحشت زده بودند: من چه فکری با خودم کرده بودم؟ من.. نمیتونم. چطوری باید مقابل این افراد وایسم؟ چطوری باید برم و روی اون صندلی که پدرم نشسته بود بشینم؟ از.. پسش چطور بربیام؟

سپس حقیقت مثل پتک به سرش خورد. صاف ایستاد. وحشت کرد. به موهایش چنگ زد و چشم هایش از حدقه درامدند: چقدر احمقم! فکر میکردم میتونم قوانینو تغییر بدم؟ که میتونم تاریخو دستکاری کنم؟ من.. من.. آه..

دنیا داشت دور سرش می چرخید. خودش را نفرین کرد و ناسزا می گفت. که چرا اینقدر ساده بود. این تازه جای خوبش بود. این مجلس تنها امتحان کوچکی بود و یونگی بدون کمک تهیونگ نمیتوانست موفق شود. پس چطور با خود فکر کرده بود که می تواند تا نخست وزیری هم پیش برود و آن را صاحب شود؟ چقدر احمق بود. چقدر ساده لوح بود. چقدر..

-اما تو ساکتشون کردی!

تهیونگ جلو آمد و دست او را گرفت. مجبورش کرد نگاهش کند. کمکش کرد موهایش را رها کند و حواسش را به او بدهد. وقتی یونگی از گرداب سیاهش بیرون آمد و سوالی نگاهش کرد تهیونگ ادامه داد: یادت رفت؟ یه نخست وزیر باید برای هر مشکلی راهی داشته باشه. هیچ کدوم از اونا نتونستن یه راه برای امگا ها پیدا کنن. چون مغرور و خودخواهن. تو اینطوری نیستی. امگا و آلفا بودنت به درک. تو.. توانایی اینو داری که بخوای این قدرت رو در چنگ بگیری.

یونگی با شوک نگاهش کرد. باورش نمیشد دارد اینها را می شنود: میفهمی چی میگی؟ چه توانایی؟ کافیه یکیشون فرومون ازاد کنه و من نتونم ادامه حرفمو بزنم.

-اونا جز چند تا اشراف زاده اتو کشیده چیز دیگه ای نیستن. چرا یه درسی بهشون ندی؟ چرا نشونشون ندی که همون امگاهایی که اینقدر تو همین مجلس تحقیرشون کردن چه کاری ازشون برمیاد؟ اینقدر که یکیشون میتونه تا اینجا بیاد و درمورد مسائل کشور چاره جویی کنه.

+این حرفای ایده آل گرایانه تو.. هیچ سودی نداره. تهیونگ من باید می پذیرفتم. من.. از اول نباید اینقدر پافشاری میکردم.

-اتفاقا کار درستو کردی. یونگی.. باید نشونشون بدی. به این هدف برس. بهشون نشون بده که اشتباه میکنن. یعنی اینقدر هم به خودت اعتماد نداری؟ میخوای تمام این تلاشات به هدر بره؟ این همه سال خودتو تو ولز حبس کردی و تمرین و مطالعه کردی. مگه همش برای همین نبوده؟ چرا حالا که یکم ترسیدی میخوای جا بزنی؟

یونگی مکثی کرد. پلکی زد و مردمک های لرزانش روی نگاه محکم تهیونگ متمرکز بودند.

+من.. نترسیدم.

تهیونگ با شنیدن این لبخندی زد: خوبه. پس..

+اما نمیتونم از حقیقت فرار کنم تهیونگ.

این را گفت و قدم به عقب برداشت. نگاهش تیره و مرده بود: من.. باید بیخیالش بشم.




black pearlStories to obsess over. Discover now