43: Unearthing the past

13 3 0
                                        


دکتر هوانگ با گفتن جمله بعدی تا حدی خیال مینهو رو راحت کرد.
- اما خبر خوب اینه که سونگمین زودتر از دوستاش مرخص میشه و برمیگرده خونه پیش خانواده‌ش!

مینهو لبخند ماسیده‌ای به سونگمین نگاه کرد.
سونگمین که انتظار همچین چیزی رو نداشت نگاهی به مینهو انداخت و نگاهی به مادر و برادرش که از خوشحالی همدیگا رو بغل گرفتن.

بلافاصله گفت: ولی من حس نمیکنم الان وقت مرخص شدنم باشه!

دکتر هوانگ جواب داد: سونگمین؛ تو دیگه میتونی توی خونه درمانت رو ادامه بدی. چرا با وجود اینکه این همه سال اینجا تنها بودی حالا نمیخوای برگردی؟

فلیکس که خوشحال شده بود تایید کرد و گفت: درسته! تازه هرهفته هم میتونی بیای ملاقات ما. البته اگر دلت تنگ شد...

سونگمین تنه ای بهش زد و جواب داد: دیوونه‌ای؟! معلومه که دلم تنگ میشه!

خانم کیم که از خداش بود گفت: خداروشکر که برمیگردی خونه! هرموقع دلتنگ شدی غذا میپزم و میایم دیدن دوستات.

برادر سونگمین هم که مدتها دلتنگش بود گفت: خب پس تکلیفامم انجام بده ممنون.

همه بعد از اون خبر کمی شوکه شده بودن و با شنیدن حرف اون پسر نوجوان کمی خندیدن.

هیونجین اما توی ذهنش درحال توضیح دادن وضعیت به خودش بود.
نمیدونست این ایده‌ی پدرش از کجا اومده و فاصله گرفتن مینهو و سونگمین از هم دیگه اصلا ایده‌ی خوبی هست یا نه؟

مینهو که میخواست با هیونجین تنها بشه گفت: خب دیگه سونگمین برو وسایلت رو از اتاقت جمع کن حتما خیلی کار هست که میخوای اون بیرون انجام بدی!

سونگمین با لب و لوچه‌ی آویزون سر تکون داد و به همراه بقیه به اتاقش رفت تا به کمک هم وسایلش رو جمع کنن.

مینهو بلافاصله سمت هیونجین رفت و گفت: نمیشه کاری کرد چند روز دیگه هم بمونه؟ من اصلا امادگیشو ندارم نمیدونم بدون دیدن اون چجوری میخوام زندگی کنم؟ نمیشه منم مرخص بشم؟ خب نتیجه دادگاه چیشده؟ اگر پلیس سراغ سونگمین بیاد چون مرخص شده چی؟ چیکار باید بکنم؟

هیونجین هی سعی می‌کرد مینهو رو کنترل کنه اما ذهن مینهو هیچ جوره آمادگی شنیدن اینکه همین امروز از سونگمین جدا میشه رو نداشت!
قبل از اینکه هیون بخواد جوابی بهش بده، آقای لی که صدای پسرش رو بعد از سالها شنیده بود، نزدیک شد و جواب داد:
هیچ کاری نمیکنی‌. در اصل نباید بکنی.

مینهو به طرف صدا برگشت و خشکش زد.

پدرش ادامه داد: باید به فکر خودت باشی و زودتر درمان بشی.
یه نگاه به دستات بنداز تمام ناخنچه های کنار ناخنت رو جویدی!
پوستت از اضطراب طولانی مدت کدر شده،
فقط با یکم ورزش نفست میگیره.
هیکل ورزشکاری سابقت از بین رفته و حالا میخوای با این حال کنار سونگمین باشی که چی بشه؟ میخوای زندگیش رو سخت تر کنی و جلوی چشمش نابود بشی؟
من اجازه نمیدم.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: 10 hours ago ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

𝘚𝘪𝘭𝘦𝘯𝘵 𝘓𝘰𝘵𝘶𝘴Stories to obsess over. Discover now