تایم ناهار بود و ما روبروی هم توی دنج ترین گوشه رستوران
جنگلی تنها رستوران تو محله ی جنگل نشسته بودیم
قطرات بارون اروم اروم روی درختا فرود میومد و صدای
برخورد قطره ها بازمین باعث به وجود اومدن ملودی تکرار
نشدنی و بینظیر بود
نگاهمو به پسر خجالت زده ی روبروم که داشت با انگشتاش بازی
میکرد دادم
سرفه ی مصنوعی کردم که توجهش به من جلب بشه
-امم خب قبال کجا زندگی میکردین؟
دستاشو قفل همدیگه کرد و استرس گرفت انگار میخواست به
سخت ترین سئوال ریاضی پاسخ بده
-سئول زندگی میکردیم اما بخاطر شغل بابا مجبورشدیم بیایم اینجا
_شغل بابات چیه؟
_نویسندیس
اونقدر سریع به سمتش خم شدم که با ترس خودشو عقب کشید
-چیی؟نویسنده؟چه کتابایی نوشته؟اسمش چیه؟میتونم کتاباشو بخونم؟اصلا میتونم ببینمش؟
پسربچه ی خجالتی روبروش با شک و تردید نگاهش کرد
_اسمش تهیونگه،کیم تهیونگ ..خب اره چرا که نه اون تا الان 7 تا جلد مختلف از کتاباشو بیرون داده
این اسم تا اعماق مغزم نفوذ کرد
پدرش؟کیم تهیونگ نویسنده محبوب من پدر این بچه ی نفرین
شدس؟؟
و من الان اینو فهمیدم؟
-شوخی که نمیکنی نه؟
-معلومه که نه!میشناسیش؟
-داری باهام شوخی میکنی یونگی مگه میشهه نشناسمش اون عجوبه ترین نویسنده ایه که من دیدم میدونی چقد تو حسرت دیدن
چهره ی نویسنده محبوبم موندم؟اون هیچی از خودش منتشر نکرده فقط ی اسم بیرون داده
یونگی تکیشو به صندلی داد ولی من هنوز تو همون حالت بهش زل زده بودم
_بابا دوس نداره اطلاعات شخصیش و بقیه بدونن حتی قیافشو!ولی اگه بخوای باهاش حرف میزنم تا ببینیش
مثل برق گرفته ها صاف نشستم
-واقعا اینکارو برام میکنیی؟
-البته تو تنها کسی بودی که جوری رفتار نکردی که انگار وجود خارجی ندارم چرا نباید اینکارو نکنم جین؟
دستاشو گرفتم و تو چشماش زل زدم و لبخند احمقانه ای که روی
صورتم بود و کمتر کردم
خندید و متقابال دستامو فشار داد
_مرسی یونگییا خیلی برام ارزش داره خیلیی
STAI LEGGENDO
comet
Storie d'amoreسرگذشت نویسنده ای سی و هشت ساله که درگیر عشقی با فاصله سنی بیست سال شده ولی آیا جین هجده ساله به قصد عاشق بودن وارد رابطه با نویسنده شده یا ..؟ کاپل : تهجین کاپل فرعی: سپ
