《₩ ¿2? ₩》

2.2K 175 91
                                        

سوزان پشت به جونگ کوک داشت خونه هارو نگاه میکرد  که با صدای جونگ کوک اخمی روی پیشونیش نشست.

_ببخشید سوزان........

سوزان تا اومد برگرده و پسر ببینه ،جونگ کوک با پشت اسلحش سوزانو بیهوش کردو سوزان و گرفت تا نیفته و بعد با صدای آرومی زمزمه کرد .

_برای خودت اینکارو کردم.

بعد سوزان را بلند کرد و روی صندلی گذاشتش در ماشینو بست  .
وقتی یکم از ماشین فاصله گرفت در ماشین رو قفل کرد؛ سمت ساختمونی که آخر اون خیابون بود حرکت کرد وقتی روبه‌روی ساختمون رسید نگاهی به طبقه
آخر ساختمون انداخت انگار به خوبی میدونست کسایی که میگیرنو کجای ساختمون نگه می‌دارن و این

عادی بود. جایی که تهیونگ بود دقیقا جایی بود که سال های زیادی اونجا زیر شکنجه ناپدریش بوده نفس عمیقی کشید و وارد ساختمون شد میخواست مستقیم به طرف پله های ساختمون بره که دقیقا با صدای آشنایی که از سمت راستش اومد سر جاش واستاد.
.
.
.
.
همون موقع طبقه آخر ساختمون:

تهیونگ تموم ساعتی که اونجا گیر کرده بود رو داشت به گره طنابی که دور دستش بود ور می‌رفت‌ . همینطور موهاش پریشون تو صورتش ریخته بود و داشت دنبال سر گره می‌گشت غرید :

_زودباششش....باز شو لعنتی...

یک دفه سر گره رو پیدا کرد و بلاخره اون طناب های

دور دستشو باز کرد؛ از روی صندلی بلند شد و طنابی که پاشو به پایه های صندلی بسته بودنو باز  کرد و سمت در اتاق رفتو با احتیاط در اتاقو باز کرد نگاهی به روبروش انداخت....... دید دورش ساکته  از اتاق بیرون رفت چشمش یه پله ای که روبروش بود افتاد ،از بالا نگاهی به پایین پله ها انداخت و از پله ها پایین رفت .

.
.
.
.
چن دقیقه قبل طبقه پایین ساختمون :

در ساختمون رو باز کرد و وارد ساختمون شد‌. میخواست مستقیم به طرف پله های ساختمون بره که دقیقا با صدای آشنایی که از سمت راستش اومد سر جاش واستاد.

_ منتظرت بودم جئون.

جونگ کوک چشم هاشو روی هم فشار داد تا بتونه کمی عصبانیتش رو کنترل کنه ، بعد آروم سمت یونگی چرخید و با نگاه طلبکارانه ای به یونگی خیره شد. یونگی خنده عصبی ای زد و دستاشو توی جیب شلوار جین مشکیش گذاشت.

_او جئون، لازمه گذشته رو یاد آوری کنم؟ لازمه بگم که تو هیچی نیستی؟یا....بهتره یاد آوری کنم که مادرتو با دستای خودت کشتی(لبخند تمسخر آمیزی زد )

......._

چند قدم جلو تر اومد و دقیقا توی یک قدمی جونگ کوک واستاد و به چشماش که که از عصبانیت قرمز شده بود زل زد. جونگ کوک دستشو مشت کرده که بود که کاری نکنه و

𝐂𝐇𝐄𝐂𝐊 𝐌𝐀𝐓𝐄Geschichten, die süchtig machen. Entdecke jetzt