PART OF FANFICTION :
_ بازی کردن رو تموم ڪن یـا مطمئـن باش اولـیـن کاری ڪه بـعـد بـاز شـدن دسـتـام میکنم، بـه فاک دادنت باشه.
_ از ڪجا انـقـدر مطمئـنی ڪه دسـتات بـاز مـیشـه؟! و چی بـاعـث شد فڪر ڪنـی تـوی تـخـت قـدرت، بـیـرون تـخـت رو داری؟!
₪₪₪
_...
تهیونگ دستشو عصبی روی میزش کوبید و با ولم صدای بلندی گفت.
_بهتره دلیل خوبی داشته باشین؛چطور حتی متوجه نشدین از عمارت خارج شده ؟
۷ تا نگهبان که روبه روی تهیونگ ایستاده بودن جز سکوت جواب دیگه ای نداشتن چون حواسشون جمع بوده و کل دیشب رو شیفتی بیدار بودن ولی متوجه خروج کسی نشده بودن. تهیونگ روی صندلیش نشست و با صدای بلندی گفت:
_گمشید بیرون !
با صدای بلند تر از قبل هیون رو صدا زد هیون که دقیقا پشت در اتاق رئیس ایستاده بود با صدای تهیونگ چشماش گرد شد.
_خدا بهم رحم کنه .
نفس عمیقی کشید و بعد خارج شدن نگهبانا داخل اتاق رفت تهیونگ حتی نذاشت هیون بپرسه که چه کاری باید انجام بده انگشتشو به سمت هیونگ گرفت و با صدای بلندی گفت :
_ویدئوی خارج شدنشو برام اماده کن تا بیام بببنم. تک تک دوریبینای عمارت که توش دیده شده رو میخوام فهمیدی؟۵ دقیقه بیشتر وقت نداری؛برو .
_ب..بله
بعد خارج شدن هیون از اتاقش دستشو بین موهای پریشونش که توی صورتش ریخته بود کشید و به عقب هدایتش کرد و چشم هاشو روی هم فشار داد .
_لعنتی
سریع از جاش بلند شد جوری که صندلی چرخ دارش کلی دور تر از میزش رفت، گوشیشو برداشت و از توی مخاطب هاش با دوستش جیمین تماس گرفت.
Ups! Tento obrázek porušuje naše pokyny k obsahu. Před publikováním ho, prosím, buď odstraň, nebo nahraď jiným.
هویت :رفیق و همکار تهیونگ ] [زیر نظر پدر تهیونگ (پدر تهیونگ:رئیس اصلی عمارت]
بعد چند بوق طولانی بالاخره تماس پاسخ داده شد.
_تهیونگ! چه خبر رفیق ،چند هفته ای میشه خبری ازت ندارم .
_جیمین ،من زنگ نزنم تو نباید بزنی؟
_ وقت نکردم بابات همینجوری کار میریخت سرم الان چن روزی استراحتم.
_خیلیم به موقع،قراره به جای پدرم من بهت کار بگم پاشو بیا عمارت .