❌COMPLETE❌
ژانر : رومنس اجتماعی (سینما)
#1_larry #1_harry and the best #
Some people are going to leave, but that's not the end of your story. That's the end of their part in your story.
خیلی ها تو رو ترک می کنن، ولی این پایان داستان تو نیست. این پا...
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
دمتون گرم #1🎖
VOTE🌟 ............
لویی با احساس روشنایی پلکاشو از هم باز کرد کمی گیج بود و دوباره پلکاشو بست
:بیبی
با چشمای بسته اش لبخند زد و دستاشو بالا برد مثل بچه ای که میخواست صورت مادرشو بگیره تو دستاش صورت هری رو بین دستاش گرفت و کمی فشارش داد
:صبح بخیر خواب آلو
:میشه بغلم کنی?
هری رو تخت دراز کشید , لویی رو بغل کرد سرشو بالا آورد و کنار گردنشو بوسید
:مادرت زنگ زد
لویی با ترس مثل یه برق گرفته سمت هری چرخید
:اوه خدای من نگو که شناختت ...
:آروم باش بیبی , ...ببخشید ! الان نگران این نبودی که بهشون اطلاع ندادی و نگران اینی که منو شناخت یا نه?!
لویی دستاشو رو صورتش کشید و بعد سرشو به سینه ی هری چسبوند
:تو نمیدونی چه سوژه ای دستشون دادی ... آه مایک
هری لبخندی زد و پشت برهنه ی لویی رو با دست بزرگش نوازش کرد
:بهتره یه دوش بگیری و لباس هایی که برات گرفتمو بپوشی
لویی که تازه متوجه شد کاملا لخته لبشو گاز گرفت و از هری دور شد
:آ... میشه , بری بیرون ?
:البته لاو , ولی من حتی خال کنار رانتو هم دیدم
لویی ناخود آگه رانشو نگاه کرد و بعد که متوجه شد هری فقط دستش انداخته ملافه رو بالاتر رو بدنش کشید
:متقلب
هری شونه هاشو بالا انداخت
:مقصر من نیستم که تو انقدر زیبایی بیبی
خم شد و لبهای لویی رو بوسید
:زود بیا پایین دارم صبحانه رو آماده میکنم
لویی کمی بالا رفت و بوسه ی کوتاهی به هری داد
:باشه
هری از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت , طولی نکشید که پنکیک هاشو روی میز چید اونطوری که دوست داشت چهارتا پنکیک بین هرکدوم خامه همراه مارمالاد زرد آلو و یه گیلاس بالاش , صبحانه از این کامل تر سراغ نداشت چیزی که با دستای خودش ساخته بود و بهش افتخار میکرد