staring down a barrel

1.5K 344 267
                                        

💚💙

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

💚💙

...................

فردا باید برمیگشتیم به امریکا , از وقتی باب بهم زنگ زد و گفت بلیت و هماهنگ کرده تا الان به دیوار اتاقم چشم دوختم , همیشه دل کندن سخته , من کنار خانوادم احسلس دیگه ای دارم حس .... هر اسمی براش بذارم نمیتونه کامل بیانش کنه

با صدای در از رو تختم تکونی خوردم و با دیدن مادرم بهش لبخند زدم

:میتونم بشینم ?

:حتما

کمی کنار رفتم و براش جا باز کردم

:میدونم دوس داری بیشتر بمونی اما تو هنوز اول راهی عزیزم

:باب بهتون گفت ?

:نه امروز روز هفتمه

سرمو تکون دادم و به دستام نگاه کردم که مادرم بغلم کرد و سرمو رو سینه اش کشید و موهامو نوازش کرد

:اگه یه زمانی خسته شدی میتونی قید همه چیزو بزنی و برگردی عزیزم اما بخاطر علاقه ات اولش بجنگ اما بدون همیشه میتونی عقب نشینی کنی

:ممنونم مامان

:همراه هری میری?

سرمو بلند کردم

:نمیدونم اوه خدای من باب بلیت گرفته اگه هری با اون پرواز نباشه حتما بلیتمو کنسل میکنه

:چرا?

:عام ...خب , چرا تنها سفر کنیم وقتی هردو یه روز باید برگردیم

:ولی من از آنه شنیدم هری میتونه بیشتر بمونه اما بخاطر یکی داره زودتر میره

:چه جالب

:و من مطمئنم اون یه نفر تویی

خدای بزرگ وقتی یه حقیقت تو صورتت کوبیده میشه و قلبت اونهمه خون و توی رگ هات پمپاژ میکنه گفتن دروغ دقیقا چیزیه که بهش فکر میکنی اما در واقع تو عمل بهش گند میزنی

:ک..کی گفته ! هاها این ...

:لوبر حتی مایک هم بهتون شک کرده وقتی اونطور نگاهت میکنه یا حتی با دهن باز به لبات خیره میشد , اون واقعا تابلوئه

:عا ... خب اوکی ولی لطفا به بابا چیزی نگو

:اوه گاهی به خودشم بگو بابا , مایک واقعا یادش رفته یه بچه داره و همیشه تورو یه رفیق میبینه

Elegant AssassinWhere stories live. Discover now