Locked and loaded

1.5K 331 388
                                        

Ops! Esta imagem não segue nossas diretrizes de conteúdo. Para continuar a publicação, tente removê-la ou carregar outra.

Ops! Esta imagem não segue nossas diretrizes de conteúdo. Para continuar a publicação, tente removê-la ou carregar outra.

Ops! Esta imagem não segue nossas diretrizes de conteúdo. Para continuar a publicação, tente removê-la ou carregar outra.

..............


لویی کنار هری نشست و کمی از هندونه ای که برداشته بود و توی دهنش گذاشت

:دزموند عزیزم خودم انجامش میدم

لویی با تعجب به باربیکیویی که ازش دود بلند میشد نگاه کرد

:مایک !

مایک دستشو زد به کمرش و سرشو کج کرد

:چطور تو به هری میگی عزیزم , مادرت به آنه میگه عزیزم , چرا من نگم ?

دزموند زد زیر خنده و دوستی که بخاطر پسرش پیدا کرده بود از پهلو بغل کرد

:لویی میگفت حرصشو در میاری ولی نمیدونستم اینطوری

:کجاشو دیدی مرد من پسرمو تا مرز جنون میبرم و برمیگردونم البته گاهی یادم میره و برش نمیگردونم

لویی خندید و سرشو تکون داد و به هری نگاه کرد , بنظر مضطرب میومد و انگار هیچی از حرف های خانواده ها نمیشنید

Elegant AssassinOnde histórias criam vida. Descubra agora