i know

1.2K 327 209
                                        

VOTE 🌟

............




هری با خستگی در سویت و باز کرد , نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند بزنه تا وقتی لویی اونو بعد یه هفته نبودن میبینه حس خوبی بهش بده

سمت تخت رفت و وقتی سویت تقریبا خالی رو دید از ترس شوکه شده بود
سرشو به اطراف چرخوند و وقتی نفس هاش تند تر و تند شدن سریع از سویت بیرون دوید

بدون در زدن وارد اتاق دکتر شد اما هیچکس اونجا هم نبود
از اتاق بیرون اومد و خواست شماره ی باب و بگیره که داخل راهرو با شنیدن صداش چرخید و اونو دید

:هی هری کی اومدی?

:لویی? لویی کجاست ?

:آروم باش هری , میدونی که چند روز دیگه عملش میکنن , چهار روز هست که اتاقشو عوض کردن

هری نفس راحتی کشید و به دیوار تکیه داد

:میشه ببینمش?

:اره از پشت شیشه , جا نخور وقتی دیدی کلی دستگاه بهش وصل کردن

:ح..حالش خوبه?

:خب ... عام درد زیادی تحمل میکنه پنج روز پیش کم مونده بود مهره ی کمرش آسیب ببینه که بلاخره بردنش تو اون اتاق

هری دست باب و گرفت

:کجاست ?

:از این طرف

باب هری رو سمت اتاق برد

:یه تخت مخصوصه که متناسب با اناتومی بدنی ساخته شده , سفت اونو گرفته واسه همین زیاد نمیتونه تکون بخوره

هری پشت شیشه ی بزرگی ایستاد که چند متر دور تر از اون لویی روی تخت دراز کشیده بود و از صورت به ماسک نشسته تا نوک پاش به لوله و سیم های مختلفی وصل شده بود که نفس هری رو گرفت

شاید تا چند دقیقه ی پیش متوجه حرف باب نبود اما الان کاملا جا خورده و ترسیده به لویی نگاه میکرد

دستشو رو شیشه گذاشت

:نمیشه ... برم تو ? من ...یه هفته اس ندیدمش ...

نفس عمیقی کشید و دندوناشو بهم فشار داد دستشو روی دهنش گذاشت نگاهشو از لویی گرفت , چرخید و روی دیوار سر خورد و روی کف پاهاش نشست

:هری?

هری دستشو بالا گرفت

:خوبم ... میشه , به بن زنگ بزنی بگی نمیتونم برای شام اونجا باشم ?

باب سرشو تکون داد و گوشیشو از جیبش بیرون اورد

:باشه  .... داره زنگ میخوره .... الو بن ? ..... هی من باب مورن هستم , ..... اره , بهتره بعدا درمورد لویی ازم سوال کنی الان من فقط میخواستم بهت بگم هری استایلز نمیخواد برای قرار شامتون بیاد ....... اره خودش گفت ....... چون من دوستشم ? تو این و در نظر بگیر .... عصر بخیر

Elegant AssassinWhere stories live. Discover now