با شنیدن ناله هایی پلکاشو آروم آروم باز کرد
اخمی کرد تا بتونه توی تاریکی چیزی ببینه , سمت لویی چرخید دستشو دراز کرد
:بیبی?
صدای خشدارش خیلی اروم بود و حس کرد ممکنه لویی چیزی نشنیده باشه
حالا که پلکاش و کامل باز کرده بود چراغ و روشن کرد
هیچ کس روی تخت نبود , نگاهی به اطراف انداخت و بعد از روی تخت پایین اومد
:لو...
با شنیدن صدای ناله سمت سرویس بهداشتی رفت و سریع در حمام و باز کرد
لویی روی زانو و دستاش افتاده بود و داشت با یه دستش شکمشو میکرفت و دندوناشو بهم فشار میداد
هری با دیدنش سریع سمتش دوید و دستشو رو سینه ی لویی کشید تا اونو نگه داره و به دستش فشار نیاد
:بیبی ? بیبی? چی شده ?
:ه...هری ... د..درد .دا..رم
:چ..چندتا ..چندتا نفس عمیق بکش عزیزم الان به اورژانس زنگ میزنم
لویی مچ دست هری رو گرفت و همونطور که داشت نفسشو از بین دندوناش بیرون میداد کمی صبر کرد تا بتونه حرف بزنه
:ام...امیلیا
:باشه , باشه
هری دوید داخل اتاق و با امیلیا تماس گرفت , ساعت ۴ صبح بود و جز صدای بوق تلفن , هیچی به گوش هری نمیرسید
تلفن و قطع کرد و سریع با اورژانس تماس گرفت , وقتی مطمئن شد که ادرس و درست گفته از اتاق بیرون رفت و باب و بیدار کرد
باب همراه هری سمت حموم رفتن و لویی بدون اینکه یه اینچ تکون بخوره تو همون حالت ایستاده بود
:بیبی , میخوای ببرمت رو تخت
:نه نه , بهم دست نزن ,دست نزن ...ت...تکون که میخورم ....دردم بیشتر میشه لطفا بذار ... همینطوری ...آهههههه , عااااممممم هرررریییی
هری دست لویی رو گرفت و بهش اجازه داد هرچقدر میخواد اونو فشار بده , صورت مچاله شده اش نشون میداد چقدر درد میکشه و تند تند نفس زدنش باعث میشد هری بیشتر حس بیچارگی کنه
باب لبشو گاز گرفت و بعد اینکه کیسه آب گرم و درست کرد اونو سمت لویی گرفت
:بنظر انقباض عظلانی نیست ?
:چه میدونم باب , من الان هیچی نمیفهمم
باب کیسه رو نزدیک شکم لویی برد
:بذارمش رو شکمت ?
لویی که حتی نمیتونست دیگه نفس بکشه سرشو تکون داد و نفس حبس شده اشو بیرون فرستاد
همینکه باب کیسه رو به شکم لویی چسبوند صدای زنگ در باعث شد هری از جا بپره
:اورژانسه
YOU ARE READING
Elegant Assassin
Fanfiction❌COMPLETE❌ ژانر : رومنس اجتماعی (سینما) #1_larry #1_harry and the best # Some people are going to leave, but that's not the end of your story. That's the end of their part in your story. خیلی ها تو رو ترک می کنن، ولی این پایان داستان تو نیست. این پا...
