The first End

575 65 512
                                        


قال فر:[دلم گرفته،انگار یه ستاره خاموش شده]

S t a r t i n g

لیام بعد از معاشقه ی کوتاه
زین رو خوابوند....
ولی خواب با چشمهای خودش قهربود
به حیاط رفت
اولش سرما بهش نفوذ کرد و لرزید
ولی خیلی زود گرمش شد
آخه وقتی زیاد فکرمیکرد
با صداهای نامفهومی که میشنید ،داغ میشد
اونقدر که میتونست تو استخره توی حیاط بپره
تا خنک شه...ویا حتی کارهای عجیب تری کنه
اما با تلفن همراهش شماره ی نایل رو گرفت
اون یه شبهایی لازمداشت با یه نفر حرف بزنه
و با نایل شرط کرده بود هیچوقت
تو این مکالمه های یهویی ،اونو توی جلسات مشاوره
تصورنکنه،بیشتر جای یه رفیق باشه تا دکترش
لیام توی زندگیش اوایل چندتا فوبیا داشت
و کم کم از دوسال پیش چیزهایی رو
راجب خودش فهمید که اصلا دوستشون نداشت
اونقدر تحت تاثیر فوبیاهاش بود که
دست آخر درگیره یه اختلال روانی شد
و نایل قول داد اونو نجات بده
حالا چه با حرف و مکالمه
چه با قرص و تجویزهای دیگه
اون بعد از بوق پنجم جواب داد....

×هی لیام،لحظه ایی که الان توشی با ارزشه،
احساسس کن،بگیرش بغلت،ببوسش....لذت ببر
افکاره بدو بریز بیرون

انگار که نایل عین روح سرگردان اونو
دیده که امشب کنار زین بوده و بعد از
یه استارت یه رابطه سکسی،بخاطر ذهن آشوبش
از زین خواسته در شب دیگری ادامه بدن،
اونو خوابونده واز بغلش به چند ترفند خارج شده،
افکاربده لیام دور ریختنی نبود اون تمام شبو
به نقشه ی انتقامش فکرکرده بود،
هزار بار نایل رو تبرعه کرده بود
و به هزارویک دلیل دیگه فهمیده بود
اون بسته رو پدرش برنداشته،
زین...نه اون اینکارو نمیکنه....
هری؟میتونست بهش مشکوک باشه؟
ولی اون فقط میتونست به لویی شک کنه،
یه مشت کلمه پشت شیارهای خاکستری
مغزش صف کشیده بود
نجات...انتقام...خون....تجاوز
کلمات تو دهنش مزه ی خاکِ خیس میداد
آب دهنشُ قورت داد و گلوش آتیش گرفت
انگار داشت بغض تلخی رو قورت میداد

_هیچی تلخ تر ازین نیست که وقتی میخوای بغلش کنی، ازش بترسی....

×از چی بترسی؟مگه قراره از دستش بدی؟

ترس از دست دادن زین
سوهانه دیگره روحش شده بود
نمیتونست زین رو پشت سیمهای خارداره
قلبه چروکش نگهداره....
عشقش به زین اونقدر بزرگ بود که
نمیتونست لحظه ایی به آسیب دیدن عزیزترین فرد
زندگیش فکرکنه.
اون میخواست با شیرهای وحشی دربیوفته
به این فکر میکرد که...شیر هرچقدرم درنده باشه
میتونه دست آموزه خوبی برای سیرک ها باشه
،خاصیتشو از دست بده،برای نمایش اهلی شه
ولی گرگها نه،اونا اصلا بازیگرای خوبی نیستن
همه رو نا اهل میبینن...
برای همین نمیشه از یه گرگ....برای سیریک بازی گرفت
مخصوصا اگر گرگ،از شیر زخم خورده باشه
با مشت بی قرارش،به زمین کوبید
تا یادش نره....هدفش چقدر مهمه
گرگ وقتی اروم میشه که...چیزیو دریده باشه
بنابراین عشق،براش یجور ضعف بود...ریسک بود....
محافظت از زین وظیفش بود اما
اگه از پسش برنیومد چی؟
ناامیدی رو سینه ش سنگینی میکرد که گفت:

HOT HUSKY Stories to obsess over. Discover now