❌completed❌
_فکر میکنی همه چی از کشته
شدن یه هاسکی شروع شد؟
_آره اون شب لعنتی
ولی این هاسکی بعد از مُردن تازه متولد شد،
شد راوی قصه ی من
_اون شبو فراموش کن
_من دیگه نمیتونم بهش فکر نکنم
_به چی میخندی؟
_بهش که فکر میکنم،خندم میگیره
#Friendship
#Frie...
حدیث شریف ووت قالَ فَر: ستاره ایی نامرئی نباش، نامرئی که باشی تنها میمونی قانون ستاره ها اینه که راهو نشون بدن نامرئی نباش ،نزار راهمو گم کنم
(ترجمه: ستاره ی توخالی پایین رو نارنجی کن)
S t a r t i n g
لویی در حالیکه داشت دکمه های پیراهن نیلیش رو میبست، از پشت پنجره مشغول تماشای حیاط بود که هری نزدیکش شد و اونو از پشت بغل گرفت، دوست نداشت به همین زودی لویی غیبش بزنه اون خودش همین چنددقیقه پیش قول داده بود از هری فاصله نگیره،حتی به بهانه ی کار...
هری صورتش رو به پشت گردن اون کشید و گفت: میخوای بازم بری؟پس قولات چی؟
+تا هر وقت بخوای،کنارتم
×کجارو نگاه میکنی،اون پایین چه خبره؟
هری هم از پنجره حیاطو نگاه کرد.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
زین و لیام روی پله ها نشسته بودند و میخندیدند... هری ک نگاهه لویی رو،قفل روی اون دو دید،پرسید:
×مشکلتون باهم،حل شد؟یا دارید برای من قیافه میگیرید
+شاید آره...شاید نه همه چیز بستگی به رفتارهای رفیقت داره.
×رفیقم انگار تونسته، چون اگر ذره ای حس میکرد موفق نشده برای ازینجا رفتن لحظه ایی درنگ نمیکرد
+منم متعجب از این گزینه ام،چجوری موفق شده؟
هری باخنده به شونه ی لویی زد و گفت: ×هنوز مونده،تا این موجود عجیب الخلقه رو بشناسی
منظور لویی از موفقیت،این بود که لیام چجوری مشکل یکساعت پیشش با زین که واضح حرفهای اونارو شنیده بود و حل کرده و موفق شده زین رو بازم پیشش داشته باشه.... و منظور هری از موفقیت،تنها رفاقت لیام با لویی بود
. . . . . . . . . .
لیام که متوجه اون دو شده بود برای هردوشون دست تکون داد،و زین متعجب به مسیر نگاهه لیام چشم دوخت و گفت: ×انگار،هیچ چیز از نگاهت دور نمیمونه